نقد و بررسی
نقد من و ارل و دختری که در حال مرگ است (Me and Earl and the Dying Girl) | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شوخی بهمثابه سپر «Me and Earl and the Dying Girl» فیلمی دربارهٔ نوجوانی است که میکوشد زندگی را از فاصلهای امن تماشا کند؛ انگار اگر روابطش را نامگذاری نکند، به هیچکس نزدیک نشود و همهچیز را به شوخی بگیرد، میتواند از خطر آسیبدیدن در امان بماند. گرگ، دانشآموزی باهوش اما منزوی، میان گروههای مختلف مدرسه رفتوآمد میکند، بیآنکه خود را به هیچکدام متعلق بداند.
تنها رابطهٔ صمیمیاش با ارل است؛ دوستی که گرگ حتی عنوان «بهترین دوست» را از او دریغ میکند و ترجیح میدهد همکارش بنامد. همین بازی با کلمات، در آغاز خندهآور است، اما کمکم شکل دفاعی شخصیت را آشکار میکند: گرگ از نزدیکی میترسد، چون نزدیکی یعنی پذیرفتن مسئولیت و احتمال فقدان. فیلم با ورود ریچل، همکلاسیای که با بیماری دشواری روبهروست، این سازوکار را به آزمون میگذارد.
گرگ ابتدا به خواست مادرش به دیدار او میرود، نه از روی تصمیمی مستقل یا شفقتی قهرمانانه. این نقطهٔ آغاز، قصه را از الگوی سادهٔ «نوجوان نجاتبخش» دور میکند. دوستی میان آنها نه در یک لحظهٔ الهامبخش، بلکه از تماسهای ناهماهنگ، مکثها و شوخیهای نامطمئن شکل میگیرد؛ رابطهای که هیچکس در آن دقیقاً نمیداند چه باید بگوید یا چگونه باید رفتار کند.
سه شخصیت، سه شیوهٔ مواجهه گرگ، ارل و ریچل صرفاً سه رأس یک مثلث داستانی نیستند؛ هرکدام به شیوهای متفاوت با آسیبپذیری روبهرو میشوند. گرگ با طنز و عقبنشینی، ارل با صراحت و وفاداری، و ریچل با نوعی آرامش و استقلال که اجازه نمیدهد بیماری تمام هویت او را ببلعد. این تفاوتها به فیلم امکان میدهد دربارهٔ دوستی حرف بزند، بیآنکه شخصیتها را به پاسخهایی آماده برای مسئلهای بزرگ بدل کند.
« فیلم با ورود ریچل، همکلاسیای که با بیماری دشواری روبهروست، این سازوکار را به آزمون میگذارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
گرگ گاه خودخواه، دودل و حتی آزاردهنده است. فیلم ضعفهای او را پنهان نمیکند و همین امر، مسیر رشدش را باورپذیرتر میسازد. او از آن دسته قهرمانانی نیست که ناگهان به بلوغی کامل برسند؛ بیشتر، ناچار میشود با فاصلهٔ میان تصویری که از خود دارد و اثری که بر دیگران میگذارد روبهرو شود. ارل در برابر او، حضوری محکمتر و بیپیرایهتر دارد.
دوستیاش با گرگ گرم و زنده است، اما از تنش خالی نیست؛ ارل نیز حق دارد خسته شود و به محدودیتهای رفیقش اعتراض کند. ریچل هم، با وجود اهمیت محوریاش در شکلگیری قصه، در بخشهایی کمتر از دو پسر اطرافش مجال حضور مستقل پیدا میکند؛ کاستیای که فیلم را از تعادل کامل محروم میسازد. سینما در مقام زبان دوستی فیلمهای کوتاه و دستساز گرگ و ارل از جذابترین عناصر اثرند.
آنها با بازیگوشی عنوانها و حالوهوای آثار شناختهشده را دستکاری میکنند و از امکانات ساده، جهانهای کوچک و مضحکی میسازند. این فیلمهای درون فیلم صرفاً شوخیهایی برای سرگرمکردن تماشاگر نیستند؛ پنجرهای به ذهن دو نوجواناند که هنوز نمیتوانند احساساتشان را بیواسطه بیان کنند. برای آنها سینما هم سرگرمی است، هم زبان مشترک و هم پناهگاهی در برابر جدیت جهان بیرون.
علاقهٔ اثر به تاریخ سینما در ارجاعها و بازیهای تصویریاش آشکار است، اما قرار نیست هر ارجاعی برای هر تماشاگری قابلتشخیص باشد. مهمتر از دانستن منشأ شوخیها، درک شور ساختن است: دوستیای که در کنار تماشای فیلمها و ساختن نسخههای نامتعارفشان جان میگیرد. از این منظر، دستساختههای گرگ و ارل استعارهای لطیف از خود فیلماند: اثری که با خلاقیت بصری و لحن نامتعارفش میکوشد از دل 소재 آشنا، تجربهای شخصی بسازد.
« گرگ گاه خودخواه، دودل و حتی آزاردهنده است. »
شخصیتها و اجرا
کارگردانی و بیان بصری آلفونسو گومز-رخون به داستانی متکی بر گفتوگو، مدرسه و چند رابطهٔ محدود، تحرکی دیداری میبخشد. حرکتهای دوربین، تغییر فاصلهها و ترکیببندیهای دقیق، فضا را از سکون بیرون میآورند و ذهن پرجنبوجوش گرگ را بازتاب میدهند. گاهی قاببندیها حالتی نمایشی و حسابشده دارند؛ این انتخاب با شخصیتهایی جور است که زندگی را از خلال ارجاعها و نقشهایی که برای خود ساختهاند میبینند.
استفاده از عروسکها، توقفحرکت و ابزارهای ساده نیز جهان بازیگوش نوجوانان را به زبان فرم پیوند میزند. بااینحال، سبک بصری همیشه به سود روایت عمل نمیکند. در پارهای لحظات، تأکید بر شوخی تصویری یا حرکت دوربین میتواند توجه را از سکوت عاطفی صحنه منحرف کند. فیلم گاه چنان مشتاق نشاندادن خلاقیت خود است که اجازه نمیدهد لحظهها بهآرامی تهنشین شوند.
اما همین انرژی بصری، هویت اثر را از یک درام نوجوانانهٔ متعارف جدا میکند و به آن کیفیتی پرجنبوجوش و بهیادماندنی میبخشد. طنز تلخ و خطر تکرار طنز فیلم بر فاصلهٔ میان موضوع سنگین و رفتارهای روزمره استوار است. شخصیتها با شوخی از بیماری و مرگ حرف میزنند، نه لزوماً چون بیاحساساند، بلکه چون در برابر امر هولناک زبان دیگری پیدا نمیکنند.
این لحن در بهترین لحظهها صادقانه است: خنده، غم را باطل نمیکند و غم نیز خنده را بیمعنا نمیسازد. فیلم میفهمد که آدمها در بحران هم ممکن است حرفهای بیربط بزنند، از چیزی کوچک خوشحال شوند یا برای لحظهای از واقعیت فرار کنند. ولی شوخیها همیشه تازه نمیمانند. برخی تکیهکلامها و بازیهای کلامی بیش از اندازه تکرار میشوند و نیمهٔ نخست گاهی در معرفی فضای مدرسه و خلقوخوی گرگ مکثی طولانی دارد.
« استفاده از عروسکها، توقفحرکت و ابزارهای ساده نیز جهان بازیگوش نوجوانان را به زبان فرم پیوند میزند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این کندی تا حدی هدفمند است؛ فیلم میخواهد روزمرگی و تعلل او را جا بیندازد، اما در بعضی بخشها ریتم از کنترل خارج میشود. طنز تلخ در برابر احساسات سنگین تعادل ظریفی میطلبد و اثر همیشه با یک اندازه از موفقیت از این مرز عبور نمیکند. بازیها و سهم شخصیتها بازی توماس من در نقش گرگ، میان شوخطبعی و ناتوانی عاطفی رفتوآمد میکند.
او شخصیت را نه به یک دلقک دوستداشتنی تقلیل میدهد و نه از تردیدهایش قهرمانی ناگهانی میسازد. آر. جی. سایْلر نیز برای ارل گرما و حضور میآورد؛ صراحت او در برابر طفرهرفتن گرگ، یکی از نیروهای محرک رابطهٔ این دو است. اولیویا کوک در نقش ریچل آرامش و شوخطبعی خاصی به شخصیت میبخشد و اجازه نمیدهد او صرفاً نشانهای از رنج باشد.
بااینهمه، فرصت شخصیتپردازی میان این سه نفر بهطور برابر تقسیم نشده است. داستان بیش از همه به ذهن و دگرگونی گرگ نزدیک میماند؛ در نتیجه، جهان درونی ریچل و ارل گاهی پشت تجربهٔ او قرار میگیرد. این انتخاب از نظر ساختار قابلفهم است، چون روایت به گرگ تعلق دارد، اما هزینهای هم دارد: شخصیتی که حضورش عنوان و مسیر فیلم را شکل میدهد، گاه کمتر از انتظار بهعنوان فردی مستقل و کامل دیده میشود.
سوگ، رشد و ناتوانی در بیان اثر در ژرفترین لایهاش دربارهٔ بیماری نیست، بلکه دربارهٔ دشواری حضور داشتن در کنار دیگری است. چه باید کرد وقتی هیچ جملهای کافی نیست؟ آیا دوستی الزاماً به معنای فهمیدن رنج طرف مقابل است، یا گاهی فقط یعنی ماندن، حتی وقتی نمیدانیم چه بگوییم؟ فیلم پاسخی خطابی نمیدهد.
« طنز تلخ در برابر احساسات سنگین تعادل ظریفی میطلبد و اثر همیشه با یک اندازه از موفقیت از این مرز عبور نمیکند. »
قوتها و کاستیها
در عوض، نشان میدهد که نیت خوب بهتنهایی کافی نیست و گاهی تلاش برای کمک، بیش از آنکه به دیگری مربوط باشد، از نیاز خود ما به احساس مفیدبودن سرچشمه میگیرد. این نگاه، بلوغ گرگ را به فرایندی نامرتب بدل میکند. او با یک درس ساده تغییر نمیکند؛ ناچار است با پیامدهای رفتارهایش روبهرو شود و بفهمد که صمیمیت را نمیتوان به بازی زبانی یا شوخی واگذار کرد.
در همین مسیر است که فیلم از قالب قصهای دربارهٔ «دوستی با فرد بیمار» فاصله میگیرد و به تأملی دربارهٔ مسئولیت عاطفی، شرم و ناپایداری روابط تبدیل میشود. جمعبندی «Me and Earl and the Dying Girl» با ترکیب طنز نامتعارف، شور فیلمسازی نوجوانانه و درامی دربارهٔ نزدیکی و فقدان، اثری متمایز و عاطفی میسازد.
بهترین لحظههایش از آنجا میآیند که شوخی را در برابر اندوه قرار نمیدهد، بلکه نشان میدهد این دو چگونه در زندگی واقعی کنار هم مینشینند. دوستی گرگ و ارل، فیلمهای دستسازشان و تلاشهای نامطمئن گرگ برای ارتباط با ریچل، به فیلم نیرویی صمیمی میبخشند. در مقابل، کشآمدن برخی بخشهای نیمهٔ نخست، تکرار شماری از شوخیها و پرداخت محدودتر ریچل، مانع انسجام کامل اثر میشوند.
بااینحال، فیلم در فضاسازی و ماندگاری عاطفی دستاوردی روشن دارد. پایانبندی آن را نمیتوان بیآنکه از مرز پرهیز از اسپویل گذشت شرح داد؛ اما اثرگذاریاش از همان مسیری میآید که در سراسر فیلم دنبال شده است: فهمیدن اینکه حضور در کنار دیگری ممکن است ناشیانه، ناقص و بیپاسخ باشد، اما همین حضور میتواند معنایی فراتر از هر شوخی یا فیلمی پیدا کند.
« این نگاه، بلوغ گرگ را به فرایندی نامرتب بدل میکند. »



ثبت دیدگاه