نقد و بررسی
نقد من به پایان دادن به اوضاع فکر میکنم (I'm Thinking of Ending Things) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سفری به درون ذهنی ناآرام «I'm Thinking of Ending Things» فیلمی است که از همان دقیقههای نخست، تماشاگر را از قلمرو روایتهای مطمئن بیرون میبرد. زنی جوان همراه دوستپسرش، جیک، به سفری زمستانی میرود تا با پدر و مادر او در مزرعهای دورافتاده دیدار کند؛ اما این مسیر ساده، بهتدریج زیر سایهٔ تردید و ناهماهنگی قرار میگیرد.
فیلم نه معما را به شکل متعارف طرح میکند و نه میکوشد با پاسخهای روشن، آسودگی خیال تماشاگر را فراهم آورد. در عوض، فضایی میسازد که در آن احساسِ ندانستن، خود به تجربهٔ اصلی بدل میشود. این اثر به نویسندگی و کارگردانی Charlie Kaufman، اقتباسی آزاد از رمانی به همین نام نوشتهٔ Iain Reid است.
بااینحال، فیلم بیش از آنکه به بازگویی خطی داستان تکیه کند، از منطق تداعی، حافظه و خیال بهره میگیرد. بنابراین بهتر است آن را نه همچون معمایی با پاسخ نهایی، بلکه بهمثابه سفری ذهنی دید؛ سفری که مسیرش از دل گفتوگوها، مکثها و جزئیاتی میگذرد که در نگاه نخست عادی به نظر میرسند. زمستانی که به شخصیت بدل میشود برف، جادهٔ خلوت، آسمان گرفته و خانهای دور از شهر، فقط پسزمینهٔ ماجرا نیستند؛ همه در ساختن وضعیت روانی فیلم سهم دارند.
سفیدی گستردهٔ منظره، برخلاف انتظار، آرامشبخش نیست. این سفیدی بیشتر به خلأ میماند: فضایی بیپناه که شخصیتها را در معرض سکوت و اندیشههای خودشان میگذارد. سرما نیز از بیرون به درون روایت نفوذ میکند و حس فاصله، انزوا و بیقراری را افزایش میدهد. فیلم برای ایجاد اضطراب به حادثههای پرهیاهو یا ترسهای ناگهانی متکی نیست.
« فیلم نه معما را به شکل متعارف طرح میکند و نه میکوشد با پاسخهای روشن، آسودگی خیال تماشاگر را فراهم آورد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ناراحتی از دل چیزهای کوچک شکل میگیرد: لحنی که اندکی نامعمول است، تغییری جزئی در رفتار، یا سکوتی که بیش از اندازه طول میکشد. همین انتخاب، فضای اثر را مؤثر میکند؛ تماشاگر پیش از آنکه بتواند دلیل مشخصی برای نگرانیاش پیدا کند، درمییابد که جهان فیلم اندکی از مدار آشنای واقعیت خارج شده است.
حس وهمآلود آن نه به شکل یک شوک، بلکه آرامآرام در ذهن جا میگیرد. گفتوگوهایی که راه را میبندند و میگشایند بخش مهمی از فیلم درون خودرو میگذرد و به گفتوگوی دو شخصیت اصلی اختصاص دارد. آنها دربارهٔ هنر، ادبیات، روابط انسانی و زندگی حرف میزنند؛ بحثهایی که گاه از مسیر طبیعی مکالمه بیرون میروند و به مونولوگها یا جدلهای فکری نزدیک میشوند.
این گفتوگوها قرار نیست صرفاً اطلاعاتی دربارهٔ شخصیتها بدهند. در عوض، ذهنی را آشکار میکنند که پیوسته میان خاطره، داوری، خیال و نقلقول حرکت میکند. همین ویژگی نقطهٔ قوت و ضعف فیلم است. از یک سو، مکالمهها نشان میدهند چگونه اندیشه میتواند از موضوعی به موضوع دیگر بلغزد و چگونه آدمی گاهی با نقلِ سخنان دیگران، میکوشد به تصویری از خود برسد.
از سوی دیگر، فیلم در بخشهایی چنان در این گفتوگوها مکث میکند که ریتمش سنگین و فرساینده میشود. تماشاگرانی که انتظار پیشروی سریع داستان را دارند، ممکن است احساس کنند خودرو بیش از آنکه به مقصد نزدیک شود، در جاده دور خودش میچرخد. این کندی را میتوان بخشی از تجربهٔ ذهنی فیلم دانست، اما نیت هنری همیشه مانع خستگی نمیشود.
« حس وهمآلود آن نه به شکل یک شوک، بلکه آرامآرام در ذهن جا میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
بازیهایی در مرز آشنایی و بیگانگی Jessie Buckley و Jesse Plemons محور عاطفی فیلم را شکل میدهند. با آنکه یکی از شخصیتها در مرکز عنوان و نگاه فیلم قرار دارد، هویت او بهسادگی تثبیت نمیشود؛ همین ناپایداری در بازی Buckley نیز بازتاب مییابد. او میتواند در یک لحظه آرام، دقیق و تحلیلگر باشد و لحظهای بعد، نشانی از اضطراب یا بیگانگی بروز دهد.
اجرای او به فیلم کمک میکند تردیدهای شخصیت، صرفاً ایدههایی ذهنی نمانند و در رفتار، نگاه و سکوتش نمود پیدا کنند. Plemons نیز با بازی مهارشدهاش از تبدیل جیک به چهرهای یکبعدی پرهیز میکند. او میان صمیمیت، خودآگاهی و نوعی ناخشنودی پنهان نوسان دارد و همین چندگانگی، رابطهٔ زوج را از یک تقابل ساده فراتر میبرد.
Toni Collette و David Thewlis در نقش پدر و مادر جیک، با تغییرات ظریف در لحن و حضورشان، فضای خانه را بهتدریج نامطمئنتر میکنند. این اجراها به فیلم کمک میکنند تغییر حالوهوا باورپذیر بماند، حتی وقتی خود روایت از منطق واقعگرایانه فاصله میگیرد. فرم روایی؛ تکههایی از یک رؤیای ناپایدار فیلم نشانههایی را کنار هم میگذارد، اما همیشه روشن نمیکند که این نشانهها دقیقاً چگونه به یکدیگر مربوطاند.
در کنار سفر زوج جوان، تصویرهای دیگری نیز وارد روایت میشوند و تماشاگر را وامیدارند دربارهٔ نسبت میان صحنهها، زمانها و زاویههای دید پرسش کند. این گسستها نه صرفاً برای پنهانکردن اطلاعات، بلکه برای شکلدادن به تجربهای شبیه یادآوری و خیال به کار میروند: گذشته ممکن است تغییر کند، آدمها ممکن است در ذهن ما شکلهای متفاوتی پیدا کنند و یک خاطره میتواند همزمان روشن و نامطمئن باشد.
« بازیهایی در مرز آشنایی و بیگانگی Jessie Buckley و Jesse Plemons محور عاطفی فیلم را شکل میدهند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
از همین رو، فیلم با تماشاگر قراردادی متفاوت میبندد. لازم نیست هر جزئیات را فوری رمزگشایی کند؛ حتی ممکن است تلاش برای یافتن یک کلید واحد، لذت و معنای تجربه را محدود سازد. بااینهمه، این روش خطر بزرگی هم دارد: مرز میان ابهامِ ثمربخش و پراکندگیِ گیجکننده باریک است. بعضی صحنهها بهخوبی حس کنجکاوی میسازند، اما برخی دیگر ممکن است بهجای افزودن لایهای تازه، مخاطب را از نظر عاطفی دور کنند.
فیلم گاهی از تماشاگر میخواهد بیش از آنچه در برابرش میگذارد، در پیوند دادن اجزا سرمایهگذاری کند. مضمونهای تنهایی، زمان و خودساختگی زیر ظاهر رازآلود فیلم، اندیشهای تلخ دربارهٔ تنهایی و گذر زمان جریان دارد. آدمی در ذهن خویش نهفقط آنچه را رخ داده به یاد میآورد، بلکه نسخههایی از آنچه میتوانست رخ دهد نیز میسازد.
آرزوها، پشیمانیها و تصویرهای فرهنگی در این فرایند دخالت میکنند و گاه میان تجربهٔ واقعی و روایتِ ساختهشده از آن فاصله میاندازند. فیلم از این راه میپرسد انسان تا چه اندازه صاحبِ اندیشههای خویش است و تا چه اندازه خود را با آرزوها و تصویرهایی تعریف میکند که از بیرون آموخته است.
عنوان فیلم نیز به همین فضای دوپهلو تعلق دارد و نباید آن را فقط به یک معنای لفظی محدود کرد. جملهای دربارهٔ پایان میتواند هم به رابطهای عاطفی اشاره کند و هم پژواکی از میل به گریز، فرسودگی یا توقف اندیشه باشد. فیلم این مضمونها را با توضیح مستقیم سامان نمیدهد؛ آنها را در تکرارها، سکوتها و تغییرهای نامنتظر میپراکند.
« از همین رو، فیلم با تماشاگر قراردادی متفاوت میبندد. »
قوتها و کاستیها
نتیجه، اثری است که پس از پایان نیز ممکن است در ذهن ادامه یابد، هرچند ادامهیافتن پرسشها برای همه به معنای رضایت از پاسخها نیست. زیباییشناسی و هزینهٔ ابهام تصویرپردازی و طراحی فضا، به فیلم انسجامی حسی میدهند که روایت گاه از آن فاصله میگیرد. قابهای محدود و محیطهای سرد، جهان شخصیتها را فشرده میکنند؛ گویی هر راهی به بیرون، دوباره به درون ذهن ختم میشود.
فیلم از تضاد میان فضای باز جاده و فضای بستهٔ خانه بهره میبرد، اما هیچیک را کاملاً رهاییبخش نمیسازد. مسیر بیرونی گسترده است، ولی آیندهای روشن وعده نمیدهد؛ خانه نیز، بهجای پناه، محل افزایش بیقراری میشود. با وجود این، زیبایی بصری بهتنهایی نمیتواند همهٔ دشواریهای فیلم را جبران کند.
مدتزمان طولانی، مکثهای فراوان و گفتوگوهای ممتد ممکن است صبر تماشاگر را بیازمایند. همچنین روایت پراکنده، برای برخی مخاطبان راهی به تأمل میگشاید و برای برخی دیگر احساس میشود که فیلم رشتهٔ ارتباط را رها کرده است. پایانبندی نیز از همان منطق پرهیز از توضیح پیروی میکند؛ ممکن است برای گروهی از تماشاگران تأثیر عاطفی و فکری داشته باشد و برای گروهی دیگر کماثر یا ناتمام به نظر برسد.
این اختلاف واکنش، از ضعف یا قوت صرف فراتر میرود و به میزان همراهی هر مخاطب با زبان فیلم مربوط است. جمعبندی «I'm Thinking of Ending Things» اثری جسور، سرد و عمداً ناآرام است که بهجای روایت سرراست، از تکههای ذهنی و تغییرهای نامطمئن برای ساختن تجربهای روانشناختی بهره میگیرد. فضای اضطرابآورش، بازیهای دقیق و اندیشههایش دربارهٔ تنهایی و زمان، آن را به فیلمی ماندگار برای تأمل بدل میکنند؛ اما کندی و ابهامش نیز میتوانند فاصلهای جدی میان اثر و تماشاگر ایجاد کنند.
« فیلم از تضاد میان فضای باز جاده و فضای بستهٔ خانه بهره میبرد، اما هیچیک را کاملاً رهاییبخش نمیسازد. »
جمعبندی
این فیلم بیش از آنکه همه را به کشف یک پاسخ نهایی برساند، از آنها میخواهد در ندانستن دوام بیاورند. برای مخاطبی که از روایتهای باز و نامتعارف استقبال میکند، این سرگردانی میتواند جذاب باشد؛ برای کسی که انسجام داستانی و پیشروی روشن میخواهد، احتمالاً تجربهای کشدار و کلافهکننده خواهد بود.
« این فیلم بیش از آنکه همه را به کشف یک پاسخ نهایی برساند، از آنها میخواهد در ندانستن دوام بیاورند. »



ثبت دیدگاه