نقد و بررسی
نقد هِلتر اسکِلتر (Helter Skelter) | 2004
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی از دل تاریخ، نه بازخوانیِ تعیینکنندهٔ آن فیلم تلویزیونی «Helter Skelter» ساختهٔ جان گری، بار دیگر به یکی از جنایتهای تکاندهندهٔ تاریخ معاصر آمریکا بازمیگردد: شکلگیری حلقهٔ چارلز منسن و قتلهایی که پیروان او در اواخر دههٔ شصت میلادی مرتکب شدند. بااینحال، فیلم نه میکوشد بازسازیای جامع از پرونده ارائه دهد و نه تفسیر تازهای از سازوکار فرقهای منسن پیش میگذارد.
مسیر اصلی روایت، از خلال تجربهٔ لیندا کاسابیان میگذرد؛ زنی جوان و مادر، که در دورهای آسیبپذیر به مزرعهٔ اسپان و جمع آوارهای وارد میشود که منسن بر آن فرمان میراند. فیلم در آغاز، بهجای آنکه صرفاً فهرستی از وقایع را دنبال کند، چشماندازی از جذب تدریجی افراد به این جمع ترسیم میکند؛ اما هرچه به پیامدهای جنایت نزدیکتر میشود، از تمرکز و پیوستگیاش کاسته میشود.
این اثر در سال ۲۰۰۴ ساخته شد و جرمی دیویس، کلیا دووال و مارگریت مورو از بازیگران اصلی آناند. منسن؛ حضوری که قاب را تسخیر میکند مهمترین دستاورد فیلم، بازی جرمی دیویس در نقش منسن است. او شخصیت را نه با اغراقهای نمایشیِ پیوسته، بلکه از راه سکونهای کوتاه، تغییرات ظریف نگاه و حرکات ناآرام بدن میسازد.
این منسن گاه چنان آرام سخن میگوید که اطرافیانش را به گوشسپردن وامیدارد؛ گاه نیز در لحظهای نامنتظر، تهدیدی پنهان را به فضا تزریق میکند. حاصل، حضوری است که حتی وقتی شخصیت در مرکز قاب نیست، سایهاش بر صحنه میماند. این بازی، منسن را از هیئت یک شخصیت تاریخیِ صرف بیرون میآورد و به سرچشمهٔ تنش دراماتیک بدل میکند.
« این اثر در سال ۲۰۰۴ ساخته شد و جرمی دیویس، کلیا دووال و مارگریت مورو از بازیگران اصلی آناند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینهمه، رویکرد بازیگر و کارگردان گاه به نمایشگری بیش از اندازه نزدیک میشود. نگاه خیره و حرکات حسابشده، که در بسیاری از لحظهها مؤثرند، اگر بیش از حد تکرار شوند، خطر آن را دارند که رمزآلودگی منسن را به مجموعهای از نشانههای آشنای شرارت تقلیل دهند. قدرت بازی دیویس دقیقاً در لحظاتی آشکارتر است که از تأکید پرهیز میکند و اجازه میدهد رفتار روزمرهٔ منسن، نه ژستی آشکار، منشأ هراس شود.
لیندا کاسابیان و چشمانداز ورود به فرقه انتخاب لیندا بهعنوان مسیر ورود مخاطب به جهان فیلم، ظرفیت دراماتیک قابلتوجهی دارد. او نه از ابتدا پیروانی سرسپرده است و نه ناظری بیطرف که از بیرون ماجرا را گزارش کند؛ جایگاهش میان این دو قطب قرار دارد. فیلم با پیوند دادن وضعیت شخصی او به میل به تعلق، امنیت و پذیرفتهشدن، میکوشد نشان دهد که جذبشدن به یک گروه اقتدارگرا لزوماً با تصمیمی ناگهانی آغاز نمیشود.
گاهی وعدهٔ سادهٔ پناه و همراهی، راه را برای وابستگی عمیقتر باز میکند. کلیا دووال در نقش لیندا، آسیبپذیری و تردید را بهخوبی منتقل میکند، هرچند شخصیتپردازی او همیشه به اندازهٔ ایدهٔ مرکزی فیلم پرمایه نیست. لیندا گاه همچون دریچهای برای ورود به ماجرا عمل میکند و کمتر فرصت مییابد به فردی با تناقضها و انتخابهای کاملاً مستقل بدل شود.
ازاینرو، حضور او هم نقطهٔ قوت روایی است و هم یادآور محدودیت فیلم: روایت، شخصیتهایش را بهسرعت میان بخشهای مختلف داستان جابهجا میکند و فرصت تعمق کافی در دگرگونیهای درونی آنان نمییابد. ساعت نخست و وعدهٔ یک درام پرتنش بخش آغازین، با معرفی مزرعه و روابط درون گروه، معمولاً گیراتر از ادامهٔ فیلم است.
« بااینهمه، رویکرد بازیگر و کارگردان گاه به نمایشگری بیش از اندازه نزدیک میشود. »
شخصیتها و اجرا
فضای منزوی و آشفتهٔ جمع، در کنار کاریزمای نگرانکنندهٔ منسن، حس انتظار و خطر میآفریند. فیلم در این بخش میفهمد که تهدید همیشه در خودِ خشونت آشکار نیست؛ گاهی در اطاعتهای کوچک، مرزهای نامشخص و رفتارهای جمعیای نهفته است که کمکم امر ناهنجار را عادی جلوه میدهند. همین نگاه است که ساعت نخست را از یک بازگویی سادهٔ رویدادها فراتر میبرد.
اما این کشش، بهتدریج جای خود را به روایتی کمتمرکزتر میدهد. فیلم میخواهد هم رشد و انسجام گروه را نشان دهد، هم به قتلها و واکنش بیرونی به آنها بپردازد و هم از منظر حقوقی به پیگیری پرونده نزدیک شود. این مسیرهای روایی، بهجای آنکه یکدیگر را تقویت کنند، گاهی با شتاب کنار هم قرار میگیرند.
نتیجه آن است که توجه مخاطب، که در آغاز بهخوبی مهار شده، در ادامه میان رویدادها و چهرههای متعدد پراکنده میشود. پروندهای که عمق نمیگیرد ورود تحقیقات و دادستان وینسنت بوگلیوزی به روایت، وعدهٔ تغییر زاویهٔ دید و گسترش جهان فیلم را میدهد. داستان میتواند از این نقطه، تقابل میان فرقه و نهادهای بیرونی را به بستری برای بررسی حقیقت، شهادت و مسئولیت تبدیل کند.
بااینحال، بخش مربوط به تحقیقات و دادگاه آنقدر فشرده و ناتمام پیش میرود که بیشتر شبیه طرحی خلاصهشده از یک درام حقوقی است تا بخشی کامل از روایت. شخصیتها و گرههای تازه معرفی میشوند، اما فرصت کافی برای شکلگیری کشمکشهایشان فراهم نمیشود. این کاستی بهویژه از آن جهت محسوس است که فیلم با ایجاد انتظار برای روشنشدن سازوکار پرونده، مخاطب را به دنبالکردن جزئیات تشویق میکند؛ سپس بخشی از این انتظار را بیپاسخ میگذارد.
« فضای منزوی و آشفتهٔ جمع، در کنار کاریزمای نگرانکنندهٔ منسن، حس انتظار و خطر میآفریند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مسئله صرفاً کمبود اطلاعات نیست، بلکه نبودِ جمعبندی دراماتیک برای مسیری است که فیلم خود آغاز کرده. پایانبندی نیز بدون آنکه لازم باشد نتیجهٔ تاریخی ماجرا را برای مخاطب ناآشنا توضیح دهد، میتوانست از نظر عاطفی و ساختاری حس فرجام بیشتری ایجاد کند. در عوض، برخی خطها نیمهکاره به نظر میرسند و تماشاگر ممکن است احساس کند از یک مرحلهٔ داستانی به مرحلهٔ بعدی پرتاب شده است.
تدوین، صدا و تصویر؛ بیقراریِ بیحاصل تدوین تکهتکهٔ فیلم شاید در نگاه نخست با آشفتگی روانی جهان داستان تناسب داشته باشد، اما این تناسب همیشه به تجربهای معنادار تبدیل نمیشود. گسستهای پیاپی، تغییرات ناگهانی در کیفیت صدا و دستکاری رنگها، گاهی بیش از آنکه فضای ذهنی مشخصی بسازند، توجه را از بازیها و موقعیتها منحرف میکنند.
فیلم از این تمهیدها برای ایجاد ناامنی استفاده میکند، اما چون قاعدهای روشن یا تحول بصری پیوستهای برایشان شکل نمیدهد، اثرشان بهتدریج کاهش مییابد. این انتخابها همچنین به انسجام روایت لطمه میزنند. هنگامی که داستان از موقعیتی به موقعیت دیگر میرود، تدوین نامنظم همیشه پلی برای فهم بهتر تغییرها نمیسازد؛ گاه خود به یکی دیگر از عوامل سردرگمی بدل میشود.
درام تاریخیِ مبتنی بر آدمها و تصمیمهایشان، برای حفظ کشش به ریتمی نیاز دارد که هم فضای تهدید را بسازد و هم رابطهٔ علت و معلولی حوادث را روشن نگه دارد. فیلم در نیمهٔ نخست تا حدی به این توازن نزدیک میشود، اما در ادامه آن را از دست میدهد. بازیگران فرعی و نابرابری اجراها در کنار بازی دیویس و دووال، برخی از بازیگران فرعی نیز در لحظات کوتاه خود اثرگذارند.
« مسئله صرفاً کمبود اطلاعات نیست، بلکه نبودِ جمعبندی دراماتیک برای مسیری است که فیلم خود آغاز کرده. »
قوتها و کاستیها
مارگریت مورو در نقش سوزان اتکینز حضوری دارد که به فضای خشن و نامطمئن گروه شدت میبخشد. بااینحال، کیفیت بازیها در سراسر فیلم یکدست نیست و بعضی نقشها بیشتر به کارکرد روایی محدود میمانند تا شخصیتهایی مستقل و بهیادماندنی. این مسئله در فیلمی با چنین گروه بزرگی اهمیت دارد: وقتی چهرههای متعدد سریع وارد و خارج میشوند، تمایز میان آنها باید از رفتار، رابطه یا انگیزهای روشن به دست آید، نه صرفاً از جایگاهشان در پرونده.
از سوی دیگر، چون روایت عمدتاً میان منسن، لیندا و خط تحقیقات حرکت میکند، شخصیتهای پیرامونی بهندرت مجال مییابند پیچیدگیهای درونی خود را نشان دهند. فیلم در ساختن حس جمعی موفقتر از پرداختن به تکتک اعضای جمع است؛ تماشاگر باور میکند که در محیطی ناپایدار و خطرناک قرار گرفته، اما کمتر درمییابد هر فرد چگونه و با چه مسیر شخصی به آن نقطه رسیده است.
بازنمایی خشونت و مسئلهٔ فاصلهگذاری فیلم با موضوعی سروکار دارد که بازنمایی آن همواره خطر تبدیلشدن به تماشای صرفِ خشونت را در خود دارد. گاهی پرهیز از نمایش مستقیم میتواند از بهرهبرداری هیجانانگیز از رنج قربانیان جلوگیری کند؛ اما این پرهیز زمانی مؤثر است که جای آن را درام، پیامد یا نگاه انسانی بگیرد.
در این اثر، برخی لحظات میان نشاندادن و پنهانکردن خشونت مردد میمانند و همین تردید، نه همیشه به تأمل اخلاقی میانجامد و نه همواره تعلیق را تقویت میکند. آنچه میتوانست محور نیرومندی برای فیلم باشد، واکنش آدمها به خشونت و تغییر مرزهای اخلاقی درون گروه است. اثر گاه به این پرسش نزدیک میشود، اما آن را تا پایان با پیوستگی دنبال نمیکند.
« مارگریت مورو در نقش سوزان اتکینز حضوری دارد که به فضای خشن و نامطمئن گروه شدت میبخشد. »
جمعبندی
به همین دلیل، خشونت بیش از آنکه به معنایی واحد در ساختار کلی فیلم متصل شود، در مواردی همچون نقطهای تکاندهنده در میان روایت باقی میماند. جمعبندی «Helter Skelter» در سال ۲۰۰۴ اثری است که بهترین دستاوردش را در بازی جرمی دیویس و فضای ناآرام ساعت نخست پیدا میکند. نگاه و حرکات منسن، همراه با مسیر ورود لیندا به جمع، آغاز پرکشش و هراسآوری میسازد و نشان میدهد فیلم ظرفیت آن را دارد که فراتر از بازگویی یک پروندهٔ مشهور برود.
اما این ظرفیت در ادامه زیر بار روایت پراکنده، پرداخت کمعمق شخصیتهای فرعی، تدوین نامتوازن و رسیدگی نیمهتمام به تحقیقات و دادگاه فرومیماند. در نهایت، فیلم بیشتر از آنکه چشماندازی تازه از خانوادهٔ منسن ارائه دهد، روایتی آشنا را با چند اجرای برجسته بازمیگوید. تماشای آن برای علاقهمندان به بازنمایی منسن و بازی دیویس میتواند جذاب باشد، اما نباید انتظار داشت که همهٔ پرسشهای روایی یا تاریخیاش را با انسجامی کامل دنبال کند.
اثر گاه به هراس واقعی نزدیک میشود؛ بااینحال، آشفتگی فرم و شتاب در جمعکردن خطوط داستانی نمیگذارد این هراس به درامی کاملاً



ثبت دیدگاه