نقد و بررسی
نقد جستجوی یک دوست برای آخر دنیا (Seeking a Friend for the End of the World) | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
پایان جهان بهمثابه آینهای برای زندگی فیلم «Seeking a Friend for the End of the World» ساختهٔ Lorene Scafaria، از یک موقعیت آخرالزمانی بهره میگیرد تا پرسشی ساده اما سنگین را پیش بکشد: وقتی آیندهای در کار نیست، آدمها با باقیماندهٔ زندگیشان چه میکنند؟ فیلم پاسخ را در نبردی بزرگ برای نجات زمین یا نمایش پرزرقوبرق فاجعه جستوجو نمیکند؛ به زندگی روزمره و واکنشهای پراکندهٔ انسانهایی چشم میدوزد که ناگهان افق زمانیشان کوتاه شده است.
همین انتخاب، اثر را از بسیاری از روایتهای فاجعهمحور جدا میکند و به آن حالوهوایی صمیمی، تلخ و گاه نامنتظر میبخشد. هستهٔ داستان، سفر جادهای دو آدم تنهاست. داج پس از رفتن همسرش، در خلأیی عاطفی و روزمرگیِ ازهمگسیخته رها میشود؛ پنی، همسایهاش، نیز با خواستهها و حسرتهای خود دستوپنجه نرم میکند.
مقصدهای متفاوت این دو، زمینهٔ همراهیشان را میسازد، اما اهمیت فیلم بیشتر در مسیر است: در برخورد با آدمهای گوناگون، در مکثهای میان راه و در گفتوگوهایی که زیر سایهٔ پایان قریبالوقوع جهان، معنایی تازه پیدا میکنند. آخرالزمانی بیهیاهو فیلم از همان آغاز روشن میکند که قرار نیست تماشاگر را با زنجیرهای از عملیات نجات، انفجارها و قهرمانیهای مرسوم سرگرم کند.
فاجعه در پسزمینه حضور دارد؛ نیرویی قطعی که زندگی را از جریان عادی خود خارج کرده، اما دوربین اغلب به جای آسمان و تهدید کیهانی، به چهرهها و عادتهای روزمره خیره میماند. این جابهجاییِ مرکز توجه، تصمیمی روایی و اخلاقی است: وقتی جهان در آستانهٔ پایان قرار میگیرد، آنچه باقی میماند نه مقیاس ویرانی، بلکه کیفیت رابطههای انسانی است.
« هستهٔ داستان، سفر جادهای دو آدم تنهاست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
واکنش شخصیتها نیز یکدست نیست. برخی به خوشگذرانی افراطی پناه میبرند، برخی به انکار، برخی به جستوجوی گذشته و بعضی به نزدیکی با دیگران. این تنوع، تصویری باورپذیر از جامعهای میسازد که نه در برابر بحران به شیوهای واحد فرو میپاشد و نه ناگهان به جماعتی خردمند و متحد بدل میشود. فیلم از این تضادها برای ساختن موقعیتهای طنزآمیز استفاده میکند، اما خنده را از اندوه جدا نمیسازد؛ هر شوخی یادآور آن است که زمانِ شخصیتها محدود است.
بازی استیو کرل؛ طنزِ فروخورده و اندوهِ پنهان بازی Steve Carell یکی از ستونهای اصلی فیلم است. او داج را نه قهرمانی پرشور و نه مردی کاملاً شکستخورده تصویر میکند؛ او انسانی است که ظاهراً آرام مانده، اما درونش از تنهایی و درماندگی انباشته شده است. طنز شخصیت بیشتر از آنکه حاصل شوخیهای آشکار باشد، از مکثها، واکنشهای دیرهنگام و جدیتِ نامتناسب او در موقعیتهای عجیب سرچشمه میگیرد.
همین خویشتنداری، اندوهش را مؤثرتر میکند: بازیگر احساسات را تحمیل نمیکند و به تماشاگر فرصت میدهد زیر سطح رفتار روزمره، اضطراب و نیاز به پیوند را ببیند. Keira Knightley در نقش پنی انرژی متفاوتی به فیلم میآورد. در برابر احتیاط و فروبستگی داج، او پرتحرکتر و عاطفیتر است؛ حضوری که میتواند فضای داستان را روشن کند، اما گاهی نیز به مرز تیپسازی نزدیک میشود.
تفاوت این دو بازیگر، موتور مهمی برای صحنههای مشترکشان است، هرچند همین تضاد بهتنهایی تضمین نمیکند که پیوند عاطفی میان شخصیتها برای همهٔ تماشاگران کاملاً طبیعی جلوه کند. فیلم بیشتر بر ناهمگونی آنها تکیه میکند تا بر شباهتهای آشکارشان. کمدی سیاه و دشواریِ حفظ تعادل جذابترین و در عین حال پرریسکترین ویژگی فیلم، آمیختن کمدی با سوگواری است.
« برخی به خوشگذرانی افراطی پناه میبرند، برخی به انکار، برخی به جستوجوی گذشته و بعضی به نزدیکی با دیگران. »
شخصیتها و اجرا
در جهانی که پایانش نزدیک است، رفتارهایی که در زندگی عادی نامتعارف یا حتی هولناک به نظر میرسند، میتوانند صورت طنزآمیز پیدا کنند. فیلم از این امکان بهره میگیرد تا هم پوچی موقعیت را نشان دهد و هم شیوههای گوناگون آدمها برای تحمل ترس را. کمدی سیاه اینجا صرفاً تزئین داستان نیست؛ بخشی از منطق روانی اثر است، زیرا خنده گاهی همان واکنشی است که در برابر امر تحملناپذیر از انسان برمیآید.
با این همه، تغییر لحن همیشه به یک اندازه روان نیست. بعضی صحنهها از شوخی به اندوه میرسند و در این گذار، اثر عاطفیِ هر دو را تقویت میکنند؛ در بخشهایی دیگر، فاصلهٔ میان لحنها محسوس میشود و گویی فیلم پیش از آنکه موقعیت قبلی در ذهن تماشاگر تهنشین شود، سراغ حالوهوای تازهای میرود.
این ناهماهنگی ممکن است برای مخاطبی که انتظار کمدی رمانتیکِ یکدست یا درامی پیوسته دارد، آزاردهنده باشد. بااینحال، بیثباتی لحن تا حدی بازتاب جهانی است که نظم معمولش فرو ریخته است؛ مسئله آن است که این توجیه همیشه به انسجام کامل بدل نمیشود. رابطهای نامتعارف، نه بینقص رابطهٔ داج و پنی از دل همراهی و نیاز شکل میگیرد، نه از الگویی آشنا و بیدردسر.
آنها در آستانهٔ جهانی تازه قرار ندارند؛ جهان رو به پایان است و همین وضعیت، ارزش تصمیمهای کوچک و پیوندهای ناگهانی را بالا میبرد. فیلم با این فرض بازی میکند که بحران میتواند آدمها را وادار کند از نقشهایی که سالها در آنها ماندهاند بیرون بیایند. مسیر مشترک، برای هر دو امکان روبهروشدن با گذشته و بازنگری در خواستههایشان را فراهم میکند.
« فیلم از این امکان بهره میگیرد تا هم پوچی موقعیت را نشان دهد و هم شیوههای گوناگون آدمها برای تحمل ترس را. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما شیمی میان دو شخصیت همیشه به اندازهٔ ایدهٔ مرکزی فیلم متقاعدکننده نیست. تفاوت خلقوخو و شیوهٔ حضور آنها جذاب است، ولی تحول رابطه در بعضی لحظهها شتابزده به نظر میرسد؛ گویی فیلم بیشتر به معنای نمادینِ کنار هم قرار گرفتن این دو علاقه دارد تا به جزئیات تدریجیِ شکلگیری اعتماد و صمیمیت.
ازاینرو، تماشاگرانی که به رابطهای با تحول آرام و لایهلایه اهمیت میدهند، ممکن است پیوند میان آنها را ناپخته یا کمباور بیابند. بااینحال، ناکامماندن نسبیِ این پیوند در سطح واقعگرایی، از ظرفیت عاطفیِ آن نمیکاهد؛ فیلم میخواهد نشان دهد حتی رابطهای کوتاه نیز میتواند نگاه آدمی به تنهایی را دگرگون کند.
ریتم سفر و جهان فرعی فیلم ساختار جادهای به اثر اجازه میدهد با چهرهها و موقعیتهای متنوعی روبهرو شود. هر توقف، نمونهای کوچک از واکنش انسانها در برابر پایان است و به جهان داستان وسعت اجتماعی میبخشد. در عین حال، این بخشها گاهی از تمرکز روایت میکاهند. برخی صحنهها بیش از اندازه امتداد مییابند یا پس از رساندن نکتهٔ عاطفی و طنزآمیز خود، دیرتر از حد لازم رها میشوند.
در نتیجه، فیلم در میانهٔ راه ممکن است کند شود و حرکت رواییاش برای مدتی از نفس بیفتد. این کندی همیشه عیب مطلق نیست. داستان برای شتابدادن به سفر و رساندن شخصیتها به مقصدی مشخص ساخته نشده؛ بخشی از نیروی آن در پرسهزدن و مشاهدهکردن است. بااینحال، تدوین و فشردهسازی بیشتر میتوانستند پیوند میان توقفها را محکمتر کنند و مانع از آن شوند که بعضی لحظهها مانند طرحهایی جداافتاده به نظر برسند.
« اما شیمی میان دو شخصیت همیشه به اندازهٔ ایدهٔ مرکزی فیلم متقاعدکننده نیست. »
قوتها و کاستیها
فیلم در بهترین صحنههایش از همین مکثها معنا میسازد، اما در لحظههای کماثرتر، مکث به کشآمدن بدل میشود. موسیقی و اثرگذاری عاطفی موسیقی در شکلدادن به فضای فیلم نقشی مهم دارد، اما کارکردش صرفاً اعلام احساسات نیست. قطعهها در کنار تصاویر و گفتوگوها به تجربهٔ تلخوشیرین اثر کمک میکنند؛ گاهی فاصلهای ظریف میان ظاهر آرام صحنه و معنای سنگین آن میسازند و گاهی بر حس گذر زمان تأکید میگذارند.
انتخاب موسیقی، بهویژه در لحظههایی که گفتار بهتنهایی برای بیان عاطفه کافی نیست، به فیلم کیفیتی ماندگار میبخشد. قدرت عاطفی اثر بیش از آنکه به بزرگی فاجعه وابسته باشد، از تضاد میان امر عادی و امر نهایی میآید. یک گفتوگوی ساده، یک تصمیم کوچک یا سکوتی کوتاه میتواند در چنین جهانی وزن دیگری پیدا کند.
فیلم در لحظات پایانی نیز این منطق را دنبال میکند، اما از شرح جزئیات آن باید پرهیز کرد تا تجربهٔ تماشاگر محفوظ بماند. تأثیر آن نه فقط از غافلگیری، بلکه از انباشتهشدن حسهایی میآید که در طول سفر شکل گرفتهاند. جمعبندی «Seeking a Friend for the End of the World» فیلمی بینقص و کاملاً هموار نیست.
لحنش گاهی میان کمدی و درام نوسان میکند، ریتمش در بخشهایی افت میکند و رابطهٔ مرکزی ممکن است برای بخشی از مخاطبان بهاندازهٔ کافی پخته به نظر نرسد. بااینحال، همین اثر نامتوازن در بهترین لحظاتش به پرسشی صمیمی و انسانی دست مییابد: در برابر پایان، چه چیزی از زندگی ارزش نگهداشتن دارد؟
« فیلم در بهترین صحنههایش از همین مکثها معنا میسازد، اما در لحظههای کماثرتر، مکث به کشآمدن بدل میشود. »
جمعبندی
پاسخ فیلم نه در راهحلهای بزرگ، بلکه در توجه به دیگری، روبهروشدن با حسرتها و پذیرفتنِ شکنندگی رابطههاست. بازی سنجیدهٔ Steve Carell، حضور پرانرژی Keira Knightley، طنز تلخ و موسیقی خوشنشسته، به جهان آخرالزمانی اثر گرمایی انسانی میبخشند. حاصل، فیلمی است که میتواند هم بخنداند و هم اندوهگین کند؛ نه به سبب آنکه این دو احساس را بینقص درهم میآمیزد، بلکه چون از دل همین تناقضها تصویری بهیادماندنی از تنهایی و نیاز آدمی به همراهی میسازد.
« پاسخ فیلم نه در راهحلهای بزرگ، بلکه در توجه به دیگری، روبهروشدن با حسرتها و پذیرفتنِ شکنندگی رابطههاست. »



ثبت دیدگاه