نقد و بررسی
نقد یک عشق ناممکن (An Impossible Love) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
یک عشق ناممکن، روایتی از دوام در دل فرسایش فیلم فرانسوی «An Impossible Love» ساختهٔ کاترین کورسینی، داستانی چنددههای را از ۱۹۵۸ تا روزگار معاصر دنبال میکند؛ روایتی که در ظاهر با دلدادگی راشل و فیلیپ آغاز میشود، اما بهتدریج مرکز ثقلش را به رابطهٔ مادر و دختر، راشل و شانتال، منتقل میکند.
فیلم از همان ابتدا نوید یک عاشقانهٔ مرسوم را نمیدهد: عشق در اینجا نه پناهگاهی امن، بلکه نیرویی پیچیده و گاه فرساینده است؛ چیزی که میتواند آدمی را به ماندن، بخشیدن و دوباره امیدوارشدن وادارد، حتی وقتی نشانههای هشدار آشکارند. کورسینی، با اقتباس از رمان کریستین انگوت، ملودرامی خانوادگی میسازد که هم به روابط خصوصی میپردازد و هم ردّ ساختارهای اجتماعی را در آنها نشان میدهد.
تفاوت طبقاتی، نگاه مردسالارانه و محدودیتهای زنان در نیمهٔ دوم قرن بیستم، پسزمینهای تزئینی نیستند؛ این عوامل در انتخابها و موقعیتهای شخصیتها حضور دارند. بااینحال، فیلم بیش از آنکه رسالهای اجتماعی باشد، مطالعهای عاطفی دربارهٔ پیوندهایی است که زیر فشار زمان و آسیب، شکل عوض میکنند.
راشل؛ شخصیتی که زمان را به دوش میکشد نقطهٔ اتکای فیلم، بازی ویرژینی افیرا در نقش راشل است. او شخصیتی را میآفریند که در گذر سالها دگرگون میشود، بیآنکه به مجموعهای از نشانههای ظاهری تقلیل یابد. افیرا جوانیِ امیدوار را با انرژی و نوعی شتاب عاشقانه پیش میبرد؛ سپس، با تغییرات ظریف در نگاه، لحن و قامت، زنی را نشان میدهد که مسئولیتهای روزمره و ناامیدیهای انباشته، آرامآرام در او رسوب کردهاند.
« راشل؛ شخصیتی که زمان را به دوش میکشد نقطهٔ اتکای فیلم، بازی ویرژینی افیرا در نقش راشل است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
قدرت این بازی در پرهیز از قهرمانسازی ساده نهفته است. راشل را میتوان دلسوزانه نگریست، اما فیلم او را موجودی بیخطا یا همیشه خردمند تصویر نمیکند. او گاه در برابر فیلیپ آسیبپذیر میماند و تصمیمهایی میگیرد که ممکن است برای بیننده مایهٔ شگفتی یا حتی خشم باشد. افیرا این تناقض را قابلباور میکند: در شخصیت او هم استقامت هست و هم وابستگی، هم آگاهی و هم انکار.
همین دوگانگی، راشل را از قالب قربانیِ یکبعدی بیرون میآورد و به انسانی زنده بدل میسازد. رابطهٔ مادر و دختر؛ قلب عاطفی فیلم اگر رابطهٔ راشل و فیلیپ موتور اولیهٔ داستان باشد، پیوند راشل و شانتال به قلب تپندهٔ آن تبدیل میشود. فیلم نشان میدهد که عشق مادری صرفاً احساسی آرام و بیوقفه نیست؛ این رابطه نیز میتواند از فاصله، سوءتفاهم و رقابت برای جلب محبت زخمی شود.
نزدیکی شانتال به پدری که حضورش در زندگی او ثبات ندارد، برای راشل تجربهای پیچیده میسازد: او هم باید امکان رابطهٔ دختر با پدر را بپذیرد و هم با پیامدهای عاطفی آن کنار بیاید. تأثیرگذاری این پیوند از آنجا میآید که فیلم آن را در لحظههای کوچک میپروراند، نه فقط در رویاروییهای پرتنش.
مراقبت، انتظار، دلخوری و تلاش برای بازسازی صمیمیت، در طول سالها بر هم انباشته میشوند. به همین دلیل، رابطهٔ مادر و دختر در برابر تلخیهای روایت گرمایی واقعی ایجاد میکند؛ گرمایی که فیلم را از سیاهی محض دور نگه میدارد، هرچند هرگز اندوه را از میان نمیبرد. فیلیپ و سازوکار قدرت فیلیپ شخصیتی است که حضورش بیش از آنکه با کنشهای بزرگ تعریف شود، از راه بیثباتی و کنترل عاطفی اثر میگذارد.
« قدرت این بازی در پرهیز از قهرمانسازی ساده نهفته است. »
شخصیتها و اجرا
او جذابیت و هوش خود را بهگونهای به کار میگیرد که دیگران را در مدار خواستههایش نگه دارد، بیآنکه مسئولیت عاطفی متناسبی بپذیرد. فیلم در ترسیم او به سراغ هیولاسازی نمایشی نمیرود؛ هراس از آنجاست که رفتارهای آزاردهندهاش گاه در پوشش ظرافت، اندیشهورزی یا خودخواهیِ عادی ظاهر میشوند.
نیلز اشنایدر این ویژگی را با بازی حسابشدهای منتقل میکند. فیلیپ در اجرای او نه یک شرور کارتونی، بلکه مردی متلون و خودمحور است که میتواند برای لحظهای امیدوارکننده جلوه کند و سپس همان امید را بیاعتنا به پیامدهایش فرسوده سازد. این حضور، موضوع فیلم را از سطح ناکامی یک رابطهٔ عاشقانه فراتر میبرد: مسئله فقط این نیست که دو نفر به هم نمیرسند، بلکه این است که قدرت، منزلت اجتماعی و حق تعریفکردن رابطه چگونه میان آنها توزیع شده است.
زمان، تصویر و موسیقی ساختار چنددههای فیلم امکان میدهد که دگرگونی آدمها در کنار تغییر محیط و مناسبات اجتماعی دیده شود. طراحی صحنه و جزئیات دورهای، جهان روزمرهٔ شخصیتها را ملموس میکند؛ تصویرها نیز با توجه به بافت و رنگ، حس گذر زمان را تقویت میکنند. فیلم از قاببندیهای پرزرقوبرق یا جلوههای چشمگیر پرهیز دارد و بیشتر میکوشد فضای زندگی را در جزئیات قابللمس بسازد.
موسیقی نیز بهجای آنکه احساسات را به تماشاگر دیکته کند، معمولاً در خدمت حالوهوای صحنه قرار میگیرد. این خویشتنداری اهمیت دارد، زیرا قصه خود بار عاطفی سنگینی دارد و موسیقیِ اغراقآمیز میتوانست آن را به ملودرامی تصنعی بدل کند. در کنار بازیها و طراحی بصری، این انتخابها به فیلم کیفیتی سنجیده میبخشند؛ هرچند سنجیدگی گاه به کندی نزدیک میشود.
« نیلز اشنایدر این ویژگی را با بازی حسابشدهای منتقل میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ریتم و آشناییهای روایی گسترهٔ زمانی روایت، فرصتی برای مشاهدهٔ تحول شخصیتها فراهم میکند، اما همزمان بار سنگینی بر دوش ریتم میگذارد. فیلم در بخشهایی مکثهای طولانی دارد و بعضی موقعیتها بیش از اندازه امتداد مییابند. این کندی همیشه به عمق نمیانجامد؛ گاه به نظر میرسد روایت برای رسیدن به مرحلهٔ بعدی، بیش از حد در فضای عاطفی مشابهی باقی مانده است.
تماشاگرانی که انتظار پیشروی سریع یا تنوع مداوم در موقعیتها دارند، ممکن است در میانهٔ فیلم احساس فاصله کنند. از سوی دیگر، شماری از الگوهای داستانی آشنا هستند: رابطهای نامتوازن، پدری ناپایدار و مادری که برای حفظ پیوند خانوادگی بار اصلی را به دوش میکشد. فیلم در همهٔ لحظهها از این آشناییها عبور نمیکند و گاه مسیر رواییاش قابلحدس به نظر میرسد.
بااینهمه، ارزش آن تنها به تازگی پیرنگ وابسته نیست؛ بازی افیرا و تمرکز بر پیامدهای عاطفیِ رابطه، بخشهایی از داستان را از پیشبینیپذیری صرف نجات میدهد. تلخی، فاصله و دشواری تماشا فضای «An Impossible Love» پیوسته تیره و سنگین است و فیلم برای ایجاد سبکبالی یا آرامش، وقفههای فراوانی فراهم نمیکند.
این انتخاب با مضمون آن سازگار است، اما ممکن است تجربهٔ تماشا را فرساینده کند. شخصیتها نیز همیشه بهراحتی دوستداشتنی نیستند؛ برخی تصمیمهایشان اضطراببرانگیز است و بعضی رفتارها، بهجای برانگیختن همدلی، فاصله ایجاد میکنند. همین ویژگی میتواند برای گروهی از تماشاگران نشانهٔ صداقت روانشناختی باشد و برای گروهی دیگر مانعی درگیرکننده.
« فیلم در بخشهایی مکثهای طولانی دارد و بعضی موقعیتها بیش از اندازه امتداد مییابند. »
قوتها و کاستیها
فیلم از مخاطب میخواهد در کنار شخصیتها بماند، حتی هنگامی که رفتارشان خستهکننده یا آزاردهنده میشود. این مطالبه همیشه پاداشی فوری ندارد و گاهی سنگینی روایت بر جذابیت دراماتیک آن غلبه میکند. بنابراین، اثر بیش از آنکه فیلمی برای تماشای آسوده یا سرگرمی سبک باشد، تجربهای تأملبرانگیز و احساسی است که ممکن است پس از پایان نیز ذهن را درگیر نگه دارد.
جمعبندی «An Impossible Love» در بهترین لحظههایش فیلمی دربارهٔ دوامِ محبت در وضعیتی نابرابر و زخمخورده است. قصهٔ راشل و شانتال، بهواسطهٔ بازی درخشان ویرژینی افیرا، جزئیات بصری سنجیده و موسیقیِ کمادعا، نیروی عاطفی قابلتوجهی پیدا میکند. در مقابل، کندیِ ریتم، آشنایی برخی مسیرهای روایی و فضای بیوقفهٔ تلخ، میتوانند تماشای آن را دشوار سازند.
این اثر را نباید صرفاً عاشقانهای دربارهٔ وصال یا ناکامی دانست. جذابیت اصلیاش در بررسی پیامدهای عشق، وابستگی و مسئولیت در طول زمان است؛ بهویژه در رابطهای میان مادر و دختر که از دل رنج، بارها آسیب میبیند و بااینحال رشتهٔ پیوندش بهآسانی گسسته نمیشود.
« فیلم از مخاطب میخواهد در کنار شخصیتها بماند، حتی هنگامی که رفتارشان خستهکننده یا آزاردهنده میشود. »



ثبت دیدگاه