نقد و بررسی
نقد زمان آرماگدون (Armageddon Time) | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خاطرهای شخصی در سایه تاریخ «زمان آرماگدون» ساختهٔ جیمز گری، در ظاهر قصهای دربارهٔ کودکی در کویینز نیویورکِ سال ۱۹۸۰ است؛ پسری به نام پل گراف که میان مدرسه، خانواده و دوستی تازهاش با جانی دستوپا میزند. اما فیلم بهتدریج روشن میکند که این خاطرهٔ شخصی صرفاً بازسازی روزهای کودکی نیست: گری میکوشد از خلال آن، سازوکارهای نابرابری، تبعیض و امتیاز موروثی را به تصویر بکشد.
جانی، همکلاسی آفریقاییتبار پل، در همان محیطی بزرگ میشود که برای پل امکان خطا، حمایت و بازگشت فراهم میکند، اما برای او چنین حاشیهٔ امنی وجود ندارد. فیلم از همین فاصلهٔ میان دو کودک نیروی اخلاقی خود را میگیرد. پل هنوز قادر نیست معنای کامل آنچه میبیند را بفهمد؛ تماشاگر اما بهتدریج متوجه میشود که تفاوت سرنوشت این دو، تنها حاصل انتخابهای فردیشان نیست.
«زمان آرماگدون» در بهترین لحظههایش، همین نابرابری را نه در قالب خطابهای مستقیم، بلکه در جزئیات روزمره و واکنشهای بزرگسالان آشکار میکند. خانهای گرم و پرتنش بخش مهمی از جذابیت فیلم در فضای خانوادگی خانهٔ گرافها نهفته است؛ خانهای که شلوغ، پررفتوآمد و آکنده از پیوندهای عاطفی است، اما گرمای آن با سختگیری و انتظارهای طبقاتی درهم میآمیزد.
پل در خانوادهای بیپناه و محروم بزرگ نمیشود. والدینش برای آیندهٔ او برنامه دارند و میخواهند راهی مطمئن برای پیشرفت پیش پایش بگذارند؛ همین حمایت، در کنار محدودیتها و فشارهایش، تصویری پیچیده از خانواده میسازد. پدر سختگیر است و مادر نیز میان خواستههای شخصی و ملاحظات اجتماعی گرفتار میشود.
« فیلم از همین فاصلهٔ میان دو کودک نیروی اخلاقی خود را میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در برابر آنان، پدربزرگ آرون برای پل پناهی عاطفی است. رابطهٔ این دو از لطیفترین بخشهای فیلم به شمار میرود؛ نه چون پدربزرگ شخصیتی بینقص دارد، بلکه چون با پل از موضعی انسانیتر سخن میگوید و خیال هنرمندشدن او را جدی میگیرد. حضور او به فیلم نوعی لطافت میبخشد، بیآنکه تلخیهای داستان را محو کند.
آنتونی هاپکینز در این نقش با وقاری آرام و بازیای کمادعا، از شخصیت پدربزرگ انسانی زنده و بهیادماندنی میسازد. او نه صرفاً دانای کل است و نه نماد سادهٔ خرد؛ تناقضها و محدودیتهایش نیز بهتدریج خود را نشان میدهند. بازیها؛ ظرافت در دل نقشهای آشنا بازیهای فیلم یکی از پشتوانههای اصلی آناند.
بنکس رپتا، در نقش پل، موفق میشود ناپختگی و خودمحوری کودکانه را بدون تبدیلکردن شخصیت به کاریکاتور نشان دهد. پل نه قهرمانی آگاه است و نه ناظری بیطرف؛ او پسری است که میخواهد هم از دردسر دور بماند و هم به دوستیاش وفادار باشد، اما هنوز توان فهم پیامدهای انتخابهایش را ندارد. این فاصله میان نیت و عمل، هستهٔ مهمی از شخصیتپردازی اوست.
جیلین وب در نقش جانی نیز حضوری اثرگذار دارد. شخصیت او گاه از زاویهٔ نگاه پل دیده میشود و همین محدودیت، بخشی از مسئلهٔ فیلم است: جانی ممکن است در مقام دوست و همکلاسی حاضر باشد، اما جهان درونیاش همیشه به اندازهٔ جهان پل مجال بروز نمییابد. جرمی استرانگ و ان هتوی نیز والدینی را بازی میکنند که هم میتوانند محبتآمیز باشند و هم در بازتولید ارزشها و ترسهای اجتماعی سهم داشته باشند.
« در برابر آنان، پدربزرگ آرون برای پل پناهی عاطفی است. »
شخصیتها و اجرا
در میان آنان، هاپکینز بیش از همه در ذهن میماند؛ نه به سبب لحظهای پرهیاهو، بلکه بهخاطر ظرافتی که به رابطهٔ خانوادگی و خاطرهٔ نسل پیشین میآورد. دوستی، تبعیض و معنای امتیاز فیلم دربارهٔ تبعیض نژادی سخن میگوید، اما توجهش را به لحظهای آشکار و منفرد محدود نمیکند. تبعیض در رفتار مدرسه، در برخوردهای بزرگسالان و در تفاوتی که میان فرصتهای پل و جانی وجود دارد، پراکنده است.
همین پراکندگی، موضوع را به تجربهای روزمره بدل میکند: بیعدالتی نه همیشه با اعلامی صریح، بلکه گاه از راه عادتها و تصمیمهایی عادی اعمال میشود. بااینحال، فیلم در تحلیل این تفاوتها به تناقضی جدی میرسد. پل میتواند از خطاهایش عبور کند، زیرا خانواده و موقعیت اجتماعیاش از او حمایت میکنند؛ جانی چنین پشتوانهای ندارد.
این واقعیت، پیام اخلاقی اثر را تلختر میکند، اما همزمان پرسشی دربارهٔ میزان مسئولیتپذیری خود پل پیش میکشد. آیا فهمیدن بیعدالتی برای تغییرکردن کافی است؟ یا همدلی، اگر به کنش نینجامد، تنها آگاهیای ناراحتکننده باقی میماند؟ فیلم این پرسش را طرح میکند، اما همیشه تا پایان درگیر آن نمیماند؛ از همینجا بخشی از نارضایتی از جمعبندی داستان سرچشمه میگیرد.
تصویر و بازسازی زمانه بازسازی کویینز در اوایل دههٔ هشتاد از نقاط قوت اثر است. فیلم بهجای آنکه گذشته را با نوستالژی پرزرقوبرق بزک کند، میکوشد آن را محیطی ملموس و کمی خشن نشان دهد؛ خیابانها، خانهها و مدرسهها بیش از آنکه پسزمینههایی تزئینی باشند، بخشی از تجربهٔ پلاند. فیلمبرداری داریوش خنجی نیز با قابهایی سنجیده، جهان کودکانهٔ پل را در کنار ساختارهای بزرگتر اجتماعی قرار میدهد.
« تبعیض در رفتار مدرسه، در برخوردهای بزرگسالان و در تفاوتی که میان فرصتهای پل و جانی وجود دارد، پراکنده است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گاهی حس میشود که شخصیتها در فضایی آشنا و محدود حرکت میکنند، اما پیامدهای رفتارشان به بیرون از آن فضا گسترش مییابد. عنوان فیلم نیز سایهای از اضطراب زمانه را بر روایت میاندازد. فضای سیاسی و فرهنگی آمریکا در پسزمینه حضور دارد و یادآور میشود که کودکی شخصیتها در خلأ نمیگذرد.
بااینهمه، این نشانهها بیشتر نقش پژواک دارند تا نیرویی که همواره در تار و پود داستان تنیده شده باشد. فیلم در برخی لحظهها میان خاطرهٔ خانوادگی، روایت بلوغ و تمثیل سیاسی رفتوآمد میکند، بیآنکه همیشه این لایهها را به وحدتی کامل برساند. پراکندگی روایت و کندی ریتم مهمترین ضعف فیلم در ساختار روایی آن است.
«زمان آرماگدون» مجموعهای از موقعیتهای بالقوه مهم را پیش میکشد، اما گاهی از یکی به دیگری میرود، پیش از آنکه پیامد عاطفی یا معنایی هرکدام بهاندازهٔ کافی پرورانده شود. بعضی صحنهها با دقتی چشمگیر ساخته شدهاند، ولی پیوند میان آنها همیشه استحکام لازم را ندارد. در نتیجه، تماشاگر ممکن است بهجای آنکه حرکت تدریجی یک داستان را دنبال کند، احساس کند با خاطراتی روبهروست که کنار هم چیده شدهاند، اما همه به یک اندازه به مرکز اثر نزدیک نمیشوند.
ریتم فیلم نیز آرام و گاه کشدار است. این کندی میتواند با نگاه بازاندیشانهٔ اثر سازگار باشد؛ خاطره معمولاً با شتاب پیش نمیرود و فیلم هم میخواهد به سکوتها و جزئیات مجال بدهد. اما هر مکثی الزاماً به عمق نمیانجامد. در بخشهایی، صحنهها بیش از آنکه تنش را انباشته کنند، آن را معلق نگه میدارند و این تعلیق به خستگی میانجامد.
« عنوان فیلم نیز سایهای از اضطراب زمانه را بر روایت میاندازد. »
قوتها و کاستیها
اگر تماشاگر در روایت خانوادگی و حالوهوای دورهای فیلم درگیر نشود، عبور از این ریتم دشوارتر خواهد بود. پایانبندی و مسئلهٔ مسئولیت پایان فیلم را میتوان ادامهٔ همان دوگانگی دانست که از ابتدا میان امتیاز و نابرابری برقرار بود؛ بااینحال، نحوهٔ جمعکردن خطوط داستانی برای همهٔ تماشاگران قانعکننده نخواهد بود.
فیلم به مسئلهای اخلاقی اشاره میکند که پاسخ سادهای ندارد، اما در لحظات پایانی گاه چنین به نظر میرسد که مسیر پل بیش از اندازه هموار شده است. این احساس، بهویژه وقتی در کنار سرنوشت نابرابر جانی قرار میگیرد، پرسشهای فیلم را تیزتر میکند: آیا پل واقعاً با پیامدهای انتخابهایش روبهرو شده است؟
آیا روایت، ناخواسته همان حفاظی را برای او فراهم میکند که نقدش میکند؟ این اعتراض، لزوماً به معنای آن نیست که فیلم باید حکمی قطعی صادر میکرد یا شخصیتها را به مجازات و پاداشی روشن میرساند. مسئله بیشتر این است که اثر پس از طرح نقدی جدی دربارهٔ امتیاز، در پایان به اندازهٔ کافی در برابر سازوکارهای آن مکث نمیکند.
حاصل، جمعبندیای است که ممکن است از نظر احساسی کمرمقتر از پرسشهایی باشد که خود فیلم برانگیخته است. جمعبندی «زمان آرماگدون» فیلمی شخصی و خوشساخت است که در فضای خانوادگی، بازیهای سنجیده و حضور بهیادماندنی آنتونی هاپکینز قوت میگیرد. جیمز گری از خاطرهٔ کودکی برای پرداختن به دوستی، تبعیض و امتیاز اجتماعی بهره میبرد و در بهترین لحظهها نشان میدهد که نابرابری چگونه از خلال رفتارهای روزمره و فرصتهای نابرابر بازتولید میشود.
« اگر تماشاگر در روایت خانوادگی و حالوهوای دورهای فیلم درگیر نشود، عبور از این ریتم دشوارتر خواهد بود. »
جمعبندی
اما روایت پراکنده، ریتم کند و پایانی که پرسشهای اخلاقی خود را بهتمامی به نتیجه نمیرساند، مانع از آن میشوند که اثر به اندازهٔ ظرفیت موضوعش تأثیرگذار باشد. فیلم بیش از آنکه پاسخی کامل ارائه کند، تصویری تلخ از لحظهای در مسیر بزرگشدن پیش میگذارد؛ لحظهای که در آن، دیدن بیعدالتی آسانتر از ایستادن در برابر آن است.



ثبت دیدگاه