نقد و بررسی
نقد دوستانت را بکش (Kill Your Friends) | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زمینه و جهان فیلم «Kill Your Friends» ما را به لندنِ سال ۱۹۹۷ میبرد؛ روزگاری که موسیقی بریتپاپ در اوج توجه عمومی است و صنعت موسیقی، با همهٔ زرقوبرق و هیاهویش، به میدان رقابت برای یافتن ترانهٔ پرفروش بعدی بدل شده است. استیون استلفاکس، استعدادیاب و مسئول جذب هنرمند، در این میدان نه به کشف استعداد بهمثابهٔ یک ارزش هنری، بلکه بهعنوان راهی برای بالا رفتن از نردبان حرفهای مینگرد.
او جاهطلب، فرصتطلب و بیاعتنا به پیامدهای رفتارش است؛ شخصیتی که برای پیشروی، مرزهای اخلاقی را نه مانعی جدی، بلکه جزئی قابلحذف از بازی میبیند. فیلم را اوون هریس کارگردانی کرده و جان نیون، نویسندهٔ رمان اصلی، فیلمنامهٔ اقتباس را نوشته است. این جهان، در نگاه نخست، ظرفیت زیادی برای یک هجویهٔ تند دارد: سازوکاری که در آن سلیقهٔ عمومی ناپایدار است، تصمیمهای حرفهای گاه بر پایهٔ حدس گرفته میشوند و موفقیت میتواند به اندازهٔ شکست تصادفی باشد.
فیلم از همین تناقض نیرو میگیرد؛ از فاصلهٔ میان تصویری که صنعت موسیقی از خود میسازد و واقعیتی که در آن مناسبات قدرت، خودشیفتگی و سودجویی تعیینکنندهاند. بااینحال، داشتن زمینهای جذاب الزاماً به معنای پرداختی به همان اندازه دقیق نیست؛ مسئلهای که در سراسر اثر به چشم میآید. استیون استلفاکس؛ موتور روایت بزرگترین سرمایهٔ فیلم، بازی نیکلاس هولت در نقش استیون است.
او شخصیتی را به تصویر میکشد که هم جذابیت دارد و هم بهسرعت دلزدگی و انزجار برمیانگیزد. استیون میتواند با خونسردی و اعتمادبهنفس از خود چهرهای موفق بسازد، اما زیر این ظاهر، فردی خودخواه و هراسزده از افول حرفهای پنهان است. هولت این دوگانگی را با انرژی و شتابی چشمگیر پیش میبرد؛ حضور او باعث میشود حتی در بخشهایی که روایت کند میشود، تماشاگر همچنان به شخصیت مرکزی توجه کند.
« فیلم را اوون هریس کارگردانی کرده و جان نیون، نویسندهٔ رمان اصلی، فیلمنامهٔ اقتباس را نوشته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نکتهٔ مهم آن است که بازی هولت صرفاً بر تندخویی یا رفتارهای افراطی تکیه ندارد. در بهترین لحظهها، او به استیون نوعی وقاحتِ آمیخته با بیپروایی میبخشد که شخصیت را از یک شرور ساده فراتر میبرد. تماشای مردی که بیرحمانه از دیگران عبور میکند میتواند خندهآور، ناخوشایند و نگرانکننده باشد؛ و همین نوسان، بخشی از نیروی بازی است.
بااینهمه، فیلم چنان به شخصیت او وابسته میشود که دیگر بازیگران و روابط پیرامونش اغلب فرصت کافی برای جان گرفتن نمییابند. حضور پرانرژی هولت در عمل، هم نقطهٔ اتکای فیلم است و هم پردهای که ضعفهای دیگر آن را تا حدی میپوشاند. کمدی سیاه و مرز میان خنده و انزجار کمدی سیاه فیلم از تضاد میان ظاهر شیک دنیای موسیقی و فساد اخلاقی آدمهای آن تغذیه میکند.
شخصیتها در محیطی پرزرقوبرق رفتوآمد دارند، اما نگاهشان به دیگران اغلب ابزاری است: همکار، رقیب یا هنرمند، هرکدام میتوانند وسیلهای برای رسیدن به جایگاه بهتر باشند. فیلم این منطق را با لحنی گزنده و گاه بیپروا دنبال میکند؛ خندهای که برمیانگیزد، معمولاً از موقعیتی میآید که در آن بیرحمی آنقدر عادی شده که به شکل مضحکی روزمره جلوه میکند.
این لحن برای همهٔ تماشاگران به یک اندازه کارساز نیست. اگر مخاطب از طنزی که بر ابتذال، خشونت یا خودشیفتگی شخصیتها تکیه میکند لذت ببرد، فیلم میتواند سرگرمکننده و پرتحرک باشد. اما اگر تماشاگر انتظار داشته باشد شوخیها به نقدی روشنتر و عمیقتر برسند، ممکن است احساس کند اثر بیش از آنکه رفتارهای زشت را تحلیل کند، از نمایش آنها کیف میبرد.
« نکتهٔ مهم آن است که بازی هولت صرفاً بر تندخویی یا رفتارهای افراطی تکیه ندارد. »
شخصیتها و اجرا
این ابهام در نسبت فیلم با شخصیت اصلی نیز دیده میشود: آیا استیون موضوع هجو است، یا جذابیت و جسارت او بهتدریج به نوعی قهرمانسازی بدل میشود؟ فیلم همیشه پاسخ قانعکنندهای به این پرسش نمیدهد. نقد صنعت موسیقی؛ ایدهای قوی با اثری نابرابر هستهٔ انتقادی فیلم، تصویری از صنعتی است که در آن هیچکس واقعاً از موفقیت مطمئن نیست، اما بسیاری وانمود میکنند که قواعد بازی را میدانند.
این نکته، از نظر موضوعی، هوشمندانه است: وقتی بخت، مد و سلیقهٔ متغیر مردم میتوانند مسیر یک حرفه را دگرگون کنند، مدیران و واسطهها میکوشند بیثباتی را با اعتمادبهنفس نمایشی بپوشانند. نتیجه، فضایی است که در آن پیشبینی دربارهٔ «ترانهٔ بعدیِ موفق» به نوعی شرطبندی تبدیل میشود و آدمها برای حفظ جایگاهشان به رقابت با یکدیگر میافتند.
بااینحال، فیلم بهندرت این ایده را با جزئیاتی بهیادماندنی بسط میدهد. بخشهایی از نقد بیشتر در قالب رفتارهای زننده و مناسبات سطحی بیان میشوند تا در قالب مشاهدهای دقیق دربارهٔ سازوکارهای صنعت. در نتیجه، تماشاگر میتواند فضای عمومی را بفهمد، اما همیشه حس نمیکند که فیلم به لایههای پیچیدهتر آن نفوذ کرده است.
نکتههایی دربارهٔ رابطهٔ قدرت و هنر مطرح میشوند، ولی گاه بهجای آنکه به بحثی منسجم تبدیل شوند، زیر سایهٔ شوک، سرعت یا رفتارهای افراطی شخصیتها میمانند. این همان جایی است که هجویهٔ فیلم، با وجود ایدهٔ اولیهٔ مناسب، بخشی از توان بالقوهٔ خود را از دست میدهد. ریتم، ساختار و اقتباس ریتم فیلم یکدست نیست.
« فیلم همیشه پاسخ قانعکنندهای به این پرسش نمیدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
انرژی استیون و فضای آشفتهٔ محیط گاه به روایت شتاب میدهند، اما این شتاب پایدار نمیماند و بخشهایی از فیلم بهجای آنکه تنش یا طنز را انباشته کنند، کشدار به نظر میرسند. ازاینرو، تجربهٔ تماشاگر ممکن است میان لحظههای سرگرمکننده و دورههایی از بیحوصلگی نوسان کند. فیلم بهخصوص هنگامی آسیب میبیند که از یک موقعیت به موقعیت دیگر میرود، بیآنکه پیوند میان آنها از نظر شخصیتپردازی یا نقد اجتماعی به اندازهٔ کافی پرورده شده باشد.
همچنین، روایت گاه اطلاعات و جزئیاتی را کنار میگذارد که میتوانستند انگیزهها و روابط را روشنتر کنند. این کاستی برای مخاطبی که پیشتر رمان جان نیون را خوانده، احتمالاً محسوستر است؛ اما حتی بدون مقایسه با کتاب نیز میتوان حس کرد برخی شخصیتها و خطوط روایی بیش از اندازه گذرا هستند.
خلاصهگویی در اقتباس سینمایی امری اجتنابناپذیر است، اما حذف یا فشردهسازی زمانی موفق است که مسیر عاطفی و معنایی داستان را شفافتر کند. در اینجا، گاهی حاصل کار بیشتر به کممایگی میماند تا ایجاز. فضا، موسیقی و بازیگران مکمل یکی از عناصر دلنشین فیلم، فضاسازیِ دنیای موسیقی و آدمهایی است که در آن زندگی میکنند.
محیطی که فیلم ترسیم میکند پر از اعتمادبهنفس نمایشی، رقابت و شیفتگی به موفقیت فوری است؛ فضایی که میتواند بهطور همزمان براق و بیمار به نظر برسد. موسیقی و حالوهوای فرهنگیِ دوره، به فیلم هویت میبخشند و آن را از یک داستان جناییِ صرف دربارهٔ جاهطلبی جدا میکنند. این جهان، حتی زمانی که نقد اجتماعی فیلم به اندازهٔ کافی پیش نمیرود، همچنان جذابیت دیداری و شنیداری خود را حفظ میکند.
« ازاینرو، تجربهٔ تماشاگر ممکن است میان لحظههای سرگرمکننده و دورههایی از بیحوصلگی نوسان کند. »
قوتها و کاستیها
در مقابل، بازیهای مکمل به یک اندازه قانعکننده نیستند و نقشهای فرعی گاه بیشتر برای تکمیل منظرهٔ پرهیاهوی اثر به کار میروند تا ساختن شخصیتهایی مستقل. همین نابرابری بر باورپذیری روابط کاری و رقابتهای درون داستان اثر میگذارد. وقتی شخصیتهای اطراف استیون عمق کافی پیدا نمیکنند، پیامدهای رفتار او نیز ممکن است کمتر از آنچه باید اهمیت یابند.
فیلم از نظر فضا زنده است، اما در پیوند دادن آن فضا با تجربهٔ انسانیِ شخصیتهایش همیشه موفق عمل نمیکند. جمعبندی «Kill Your Friends» فیلمی است که ایدهای جذاب، شخصیت مرکزیِ نیرومند و لحنی بیپروا را در اختیار دارد، اما میان سرگرمکردن و نقدکردن تعادل کاملی برقرار نمیکند. نیکلاس هولت با بازی پرانرژی خود به اثر جان میدهد و کمدی سیاه آن، بهویژه در مواجهه با دنیای خودشیفته و بیرحم موسیقی، لحظههایی خوشاثر میآفریند.
بااینحال، ریتم نامنظم، داستانی که گاه کممایه میشود، پرداخت ناکافی برخی جزئیات و نقدی که به عمق بالقوهٔ موضوع نمیرسد، مانع از آناند که فیلم به هجویهای کاملاً نافذ بدل شود. تماشاگرانی که از ضدقهرمانان ناخوشایند، طنز تلخ و فضای آشفته لذت میبرند، احتمالاً از همراهی با استیون استلفاکس تجربهای سرگرمکننده خواهند داشت.
اما کسانی که به انسجام روایی، شخصیتهای فرعیِ پرورده و نقد اجتماعی دقیق اهمیت بیشتری میدهند، ممکن است با اثری روبهرو شوند که جذابیتهایش از کاستیهایش پیشی نمیگیرد. فیلم بیش از آنکه تصویری کامل از صنعت موسیقی بسازد، لحظههایی خیرهکننده از تباهی و جاهطلبی عرضه میکند؛ لحظههایی که به لطف بازی هولت در ذهن میمانند، اما در کنار هم همیشه به معنای واحد و نیرومندی نمیرسند.
« همین نابرابری بر باورپذیری روابط کاری و رقابتهای درون داستان اثر میگذارد. »



ثبت دیدگاه