نقد و بررسی
نقد والرین و شهر هزار سیاره (Valerian and the City of a Thousand Planets) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهانی که پیش از قصه از راه میرسد «والریان و شهر هزار سیاره» ساختهٔ لوک بسون، بیش از هر چیز دعوتی است به گشتوگذار در جهانی خیالپردازانه؛ جهانی که در آن تمدنهای بیشمار، گونههای بیگانه و فرهنگهای ناهمگون در شهری کیهانی به نام آلفا کنار هم گرد آمدهاند. والریان و لورلین، مأموران ویژهای که وظیفهٔ حفظ نظم را بر عهده دارند، به این شهر اعزام میشوند تا با تهدیدی مرموز روبهرو شوند.
همین طرح ساده، دروازهای برای ورود به مجموعهای از فضاها و موقعیتهای رنگارنگ است؛ اما فیلم گاه چنان شیفتهٔ نمایش این جهان میشود که فراموش میکند تماشاگر را با قصهای به همان اندازه جذاب همراه کند. آلفا چشمگیرترین دستاورد فیلم است. این شهر صرفاً پسزمینهای برای تعقیبوگریزها نیست، بلکه تصویری از همزیستی تمدنها و انباشتهشدن دانش و فرهنگ در مقیاسی کیهانی ارائه میدهد.
سازندگان با تنوع گونهها، معماریها و محیطهای زیستی، حس مکانی زنده و گسترده میسازند؛ مکانی که هر گوشهاش میتواند ماجرایی جداگانه در خود داشته باشد. تماشای آلفا گاهی از دنبالکردن رویدادهای داستان لذتبخشتر میشود، و همین هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم نشانهای از نابرابری میان جهانسازی و روایت.
جلوههای بصری و زبان تصویر تصویر در این فیلم فقط وسیلهٔ انتقال داستان نیست؛ نیروی اصلی و گاه مسلط آن است. رنگهای درخشان، طراحی موجودات و تغییر مداوم فضاها، به فیلم انرژی بصری ویژهای میبخشد. لوک بسون و گروه طراحیاش از تخیل آزادانهای بهره میگیرند که کمتر به واقعگرایی روزمره وفادار میماند و بیشتر در پی ساختن منظرههایی غریب و شگفتآور است.
« جلوههای بصری و زبان تصویر تصویر در این فیلم فقط وسیلهٔ انتقال داستان نیست؛ نیروی اصلی و گاه مسلط آن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نتیجه، فیلمی است که حتی در صحنههای کمرمق روایی نیز اغلب چیزی برای دیدن دارد. بااینحال، وفور تصویرهای پرجزئیات همیشه به معنای عمق نیست. وقتی نماها پیاپی از جلوههای تازه و محیطهای نامعمول لبریز میشوند، ممکن است تماشاگر فرصت چندانی برای مکث، فهم یا احساسکردن نداشته باشد. بعضی لحظهها بیش از آنکه در خدمت پیشبرد ماجرا باشند، به نمایش تواناییهای بصری اختصاص دارند.
این نمایش گاهی مسحورکننده است، اما در نهایت پرسشی را پیش میکشد: آیا تصویرها دارند جهان فیلم را غنیتر میکنند، یا جای خالی پیوندهای روایی و عاطفی را میپوشانند؟ قصهای با مسیرهای فرعی فراوان ساختار داستان از یک مأموریت مرکزی آغاز میشود و بهتدریج از میان خطرها، برخوردها و ماجراهای گوناگون عبور میکند.
این پراکندگی با ماهیت ماجراجویانهٔ فیلم سازگار به نظر میرسد، اما در عمل انسجام آن را کمرنگ میکند. رخدادها گاه مانند توقفهایی پیاپی در سفری طولانی جلوه میکنند؛ هر توقف جهانی تازه پیش میکشد، بیآنکه همهٔ آنها به یک اندازه در شکلدادن به خط اصلی داستان سهم داشته باشند. در نتیجه، ریتم فیلم یکنواخت نیست.
بخشهایی با حرکت و کشف تازه، تماشاگر را با خود میبرند، اما در بخشهایی دیگر ماجرا بیش از اندازه درنگ میکند یا مسیرهای فرعی طولانیتر از نیاز خود میشوند. این افتوخیز، بهویژه در اثری که بر کشف جهانهای تازه تکیه دارد، میتوانست به تنوعی خوشایند بدل شود؛ اما وقتی پیوند میان بخشها سست باشد، تنوع به پراکندگی نزدیک میشود.
« نتیجه، فیلمی است که حتی در صحنههای کمرمق روایی نیز اغلب چیزی برای دیدن دارد. »
شخصیتها و اجرا
قصه همچنین از الگوهای آشنای ماجراجویی علمیتخیلی فاصلهٔ چندانی نمیگیرد و گاه میتوان مسیر کلی آن را زودتر از موعد حدس زد. والریان و لورلین؛ رابطهای که باید جان میگرفت بار مهمی از جذابیت فیلم بر دوش رابطهٔ والریان و لورلین است. گفتوگوهای میان آنها قرار است هم کشش عاطفی بسازد و هم تفاوت شخصیت و نگاهشان را آشکار کند.
اما دیالوگها در بسیاری از لحظهها کلیشهای یا بیش از حد تصنعیاند. شوخیها و کلکلها بهجای آنکه از شناختی ملموس میان دو نفر برخیزند، گاهی شبیه قطعاتی از پیشساخته به نظر میرسند که برای حفظ حالوهوای سبک و پرتحرک فیلم در جای خود قرار گرفتهاند. این ضعف وقتی پررنگتر میشود که شخصیتها در موقعیتهایی قرار میگیرند که به اعتماد، خطر و همراهی نیاز دارد.
رابطهٔ آنان باید لنگر عاطفی داستان باشد؛ چیزی که تماشاگر را از میان این همه جلوه و رخداد، به سرنوشت آدمهای اصلی پیوند دهد. اما چون پیوند میانشان به اندازهٔ کافی طبیعی و متقاعدکننده شکل نمیگیرد، برخی لحظات احساسی یا عاشقانه اثرگذاری لازم را پیدا نمیکنند. در چنین شرایطی، تماشاگر ممکن است بیشتر مجذوب محیط اطراف باشد تا سرنوشت این دو مأمور.
بازیگری و حضور چهرههای مکمل دین دیهان و کارا دلوین در مرکز فیلم قرار دارند، اما اجرای آنها همیشه از پسِ خواستههای نقشها برنمیآید. والریان باید هم مأموری جسور باشد و هم شخصیتی جذاب که رفتارهایش برای مخاطب پذیرفتنی بماند؛ لورلین نیز به اراده و حضوری نیاز دارد که در کنار او صرفاً واکنشگر نباشد.
« والریان و لورلین؛ رابطهای که باید جان میگرفت بار مهمی از جذابیت فیلم بر دوش رابطهٔ والریان و لورلین است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، در بخشهایی فاصلهای میان آنچه داستان دربارهٔ این دو القا میکند و آنچه بازیها منتقل میکنند احساس میشود. این فاصله، بهجای آنکه با شیمی میان بازیگران پر شود، گاهی در دیالوگهای از پیشتعیینشده آشکارتر میشود. بازیگران مکمل و شخصیتهای گذرایی که در مسیر مأموریت ظاهر میشوند، رنگ دیگری به فیلم میافزایند و در برخی لحظات، حضورشان به یادماندنیتر از قهرمانان اصلی است.
اما این تنوع همیشه به معنای پرداخت کافی نیست. بعضی شخصیتها بیشتر برای افزودن جذابیت یا گشودن دری به ماجرایی تازه وارد میشوند و سپس از مرکز توجه کنار میروند. فیلم از این حضورها بهرهٔ نمایشی خوبی میبرد، اما فرصت نمییابد همه را به اجزای معنادار و پیوستهٔ روایت تبدیل کند. خیالپردازی و میراث علمیتخیلی یکی از امتیازهای «والریان» جسارت آن در خیالپردازی است.
فیلم بهجای آنکه جهان آینده را صرفاً با فناوری و سفینهها تعریف کند، بر تفاوت گونهها و فرهنگها تکیه دارد و آلفا را به محل تلاقی آنها بدل میسازد. این نگاه، حسی از فراخی و کنجکاوی میآفریند: انگار هر برخورد تازه میتواند دریچهای به شیوهای دیگر از زندگی بگشاید. چنین کیفیتی فیلم را از یک مأموریت نجات ساده فراتر میبرد و به آن حالوهوای اپرای فضایی میبخشد.
اما خیالپردازی گسترده، زمانی بیشترین اثر را دارد که با شخصیتپردازی و داستانگویی همراه شود. اینجا جهان فیلم گاه از ساکنان انسانیاش پربارتر است. طراحی محیطها سرشار از جزئیات است، ولی انگیزهها و روابط عاطفی به همان اندازه پیچیده نمیشوند. بنابراین فیلم میان دو میل گرفتار میماند: از یک سو میخواهد ما را در جهانی بیکران غرق کند و از سوی دیگر میخواهد داستانی متمرکز دربارهٔ خطر و مسئولیت روایت کند.
« این فاصله، بهجای آنکه با شیمی میان بازیگران پر شود، گاهی در دیالوگهای از پیشتعیینشده آشکارتر میشود. »
قوتها و کاستیها
این دو مسیر همیشه بهخوبی در هم نمیآمیزند. جمعبندی «والریان و شهر هزار سیاره» تجربهای ناهموار اما سرشار از تخیل است. آلفا و گونههای گوناگون ساکن آن، جلوههای رنگارنگ و دامنهٔ بصری فیلم، تماشای آن را به سفری دیدنی تبدیل میکنند؛ سفری که در بهترین لحظات، کنجکاوی کودکانهٔ کشف ناشناختهها را زنده میکند.
در برابر، قصهٔ پراکنده، ریتم کندشونده در بخشهایی از مسیر، دیالوگهای کلیشهای و رابطهٔ نهچندان باورپذیر دو شخصیت اصلی، مانع از آن میشوند که این شکوه تصویری به تجربهای روایی به همان اندازه ماندگار بدل شود. ارزش فیلم در این است که تخیلش را کوچک نمیکند و از ساختن جهانی نامتعارف نمیهراسد.
ضعفش نیز در همین نقطه پدیدار میشود: جهان را چنان گسترده میگشاید که گاه رشتهٔ داستان از دست میرود. حاصل، اثری است که بیشتر به خاطر آنچه نشان میدهد در خاطر میماند تا آنچه دربارهٔ قهرمانانش میگوید؛ ماجرایی دیدنی که قصهاش، با همهٔ ظرفیتهایش، زیر سایهٔ تصویرهایش قرار میگیرد.
« این دو مسیر همیشه بهخوبی در هم نمیآمیزند. »



ثبت دیدگاه