نقد و بررسی
نقد شش درجه جدایی (Six Degrees of Separation) | 1993
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میانبر به جهان دیگری «شش درجه جدایی» ساختهٔ فرد شپیسی، در ظاهر با یک فریب آغاز میشود، اما علاقهٔ اصلیاش نه به سازوکار کلاهبرداری، بلکه به میل آدمها برای باورکردن داستانی جذاب است. پل، جوانی سیاهپوست و همجنسگرا، خود را پسر سیدنی پوآتیه معرفی میکند و با ادعای آشنایی با فرزندان خانوادهای مرفه، به خانهٔ آنها راه مییابد.
این موقعیتِ نامتعارف، بهانهای است برای ورود به جهانی که در آن ثروت، هنر، شهرت و روابط اجتماعی همچون نشانههایی از منزلت و فضیلت به نمایش گذاشته میشوند. فیلم از همان ابتدا یادآوری میکند که فریب تنها زمانی کارساز است که مخاطب، پیشاپیش مشتاق باورکردن باشد. عنوان فیلم به نظریهٔ مشهورِ پیوند میان انسانها اشاره دارد: اینکه هر فرد، از راه زنجیرهای کوتاه از آشناییها، میتواند به هر فرد دیگری برسد.
اما اثر، این ایده را صرفاً در قالب معمایی دربارهٔ شبکهٔ ارتباطات اجتماعی به کار نمیگیرد. فاصلهٔ میان آدمها، در اینجا بیش از آنکه با تعداد واسطهها سنجیده شود، به طبقه، نژاد، جنسیت و قدرت وابسته است. پل با مهارت از مرزهایی عبور میکند که برای دیگران بسته به نظر میرسند؛ با این حال، همین عبور پرسشی ناآرامکننده را پیش میکشد: آیا صاحبان خانه واقعاً به او نزدیک میشوند، یا تنها به داستانی که دربارهٔ او ساخته شده دل میبندند؟
طنزی دربارهٔ امتیاز و خودفریبی طنز فیلم گزنده است، اما به ندرت به هجو مستقیم و سادهانگارانه تن میدهد. خانوادهٔ کیتردج و حلقهٔ آشنایانشان از هنر سخن میگویند، مهمانی برگزار میکنند و خود را اهل جهانبینی و فرهنگ میدانند؛ با این همه، نگاهشان به دیگران گاه به همان اندازه محدود است که از ظاهر آراستهشان انتظار نمیرود.
« فیلم از همان ابتدا یادآوری میکند که فریب تنها زمانی کارساز است که مخاطب، پیشاپیش مشتاق باورکردن باشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
پل میفهمد برای جلب اعتماد این جمع، کافی نیست فقط دروغی باورپذیر بگوید؛ باید دروغی بگوید که با تصورات میزبانان دربارهٔ فرهنگ، شهرت و فرهیختگی همخوان باشد. از این منظر، فیلم فقط دربارهٔ قربانیشدن ثروتمندان نیست. آنها بهسادگی فریب نمیخورند چون پل نابغهای دستنیافتنی است؛ خودشان نیز در تولید و پرورش افسانهٔ او سهم دارند.
نام یک بازیگر نامدار، خاطرهٔ دانشگاههای معتبر و مجموعهای از اشارههای فرهنگی، برایشان به نشانههایی بدل میشود که جای شناخت واقعی را میگیرند. اثر با ظرافت نشان میدهد چگونه میل به ممتازبودن میتواند آدمها را آسیبپذیر کند: آنان میخواهند باور کنند که به واقعهای یگانه و درخشان راه یافتهاند و همین خواسته، داوریشان را مختل میکند.
روایتِ پارهپاره و نیروی حکایت فیلمنامهٔ جان گوار، که خود اقتباسی از نمایشنامهای به همین نام است، ساختاری دارد که از بازگویی و روایتهای درهمتنیده نیرو میگیرد. ماجرا از دیدگاه یک شخصیت واحد و با خطی مستقیم پیش نمیرود؛ آدمها دربارهٔ آنچه دیدهاند حرف میزنند، برداشتهایشان را به هم میافزایند و اتفاق را به حکایتی قابل نقل تبدیل میکنند.
این شکل روایی، با موضوع فیلم تناسب دارد: واقعیت در میان روایتهای گوناگون بازتاب مییابد و هر بازگوکننده، ناخواسته بخشی از خودش را نیز به ماجرا اضافه میکند. این شیوه، هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم منشأ دشواری آن. گفتوگوهای پرچرخش، طعنهآمیز و سرشار از اشارات فرهنگیاند و به اثر هوشی زنده میبخشند؛ گاهی یک جمله، هم اطلاعاتی دربارهٔ پل میدهد و هم جهانبینی گویندهاش را آشکار میکند.
« از این منظر، فیلم فقط دربارهٔ قربانیشدن ثروتمندان نیست. »
شخصیتها و اجرا
در مقابل، انباشت گفتار و بازگویی میتواند ریتم را کند سازد. برخی لحظهها بیش از آنکه از جنس تجربهٔ سینمایی باشند، به صحنههایی از اجرایی نمایشی شباهت دارند که دوربین تماشاگرش است. گذار میان کمدی اجتماعی و تأمل اخلاقی نیز همیشه یکدست نیست، هرچند همین ناهماهنگی گاه با آشفتگی ذهنی شخصیتها همنوا میشود.
اقتباس شپیسی از نمایشنامهٔ گوار، با بازیگرانی چون استاکارد چنینینگ و ویل اسمیت، آشکارا پیوند خود را با خاستگاه تئاتری حفظ میکند. پل؛ حضور گیرا، غیابِ پرسشبرانگیز ویل اسمیت در یکی از نقشهای آغازین و متفاوت کارنامهاش، پل را با جذابیت و اطمینانی بازی میکند که هم اعتماد برمیانگیزد و هم مانع از اعتماد کامل میشود.
او در هر برخورد، لحن و چهرهای مناسب مخاطبش مییابد؛ گویی شخصیتش نه یک هویت تثبیتشده، بلکه مجموعهای از امکانهاست که با نیاز دیگران شکل میگیرند. این بازی، ابهام را به جاذبهٔ اصلی پل بدل میکند. تماشاگر نیز مانند شخصیتهای فیلم، میکوشد نشانهها را کنار هم بگذارد و حدس بزند زیر لایهٔ خوشصحبتی او چه چیزی پنهان است.
بااینحال، همین ابهام محدودیتی مهم پدید میآورد. فیلم بخش زیادی از انرژی خود را صرف واکنش دیگران به پل میکند و کمتر به زندگی درونی او راه مییابد. او به نیروی محرک ماجرا و آیینهای برای آشکارشدن ضعفها و خواستههای اطرافیان تبدیل میشود؛ اما گاه دشوار است او را مستقل از نقشی ببینیم که در داستان دیگران ایفا میکند.
« در مقابل، انباشت گفتار و بازگویی میتواند ریتم را کند سازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
رفتار و انگیزههایش در بخشهایی عمداً ناگشوده میمانند، ولی میان ابهام هنری و کمپرداختی مرزی باریک وجود دارد. فیلم همیشه این مرز را به سود خود پشت سر نمیگذارد. اویسا و دگرگونیِ نگاه استاکارد چنینینگ در نقش اویسا، چهرهای را میسازد که دگرگونیاش نه ناگهانی است و نه به خطابهای اخلاقی فروکاسته میشود.
اویسا در آغاز به جهان آشنای خود تعلق دارد؛ جهانی که در آن رخدادهای نامعمول بهسرعت به داستانهایی سرگرمکننده برای جمع تبدیل میشوند. اما تجربهٔ روبهروشدن با پل، فاصلهای میان روایتِ خوشساخت و انسانی که پشت آن قرار دارد ایجاد میکند. او کمکم درمییابد که نقلکردن یک فریب بهعنوان حکایتی درخشان، میتواند پیامدهای واقعی آن را از نظر پنهان کند.
چنینینگ تغییرات اویسا را با تأکیدهای کوچک و دقیق منتقل میکند: مکثها، نگاهها و لحظههایی که در آنها آسودگی اجتماعی جای خود را به تردید میدهد. تحول او، نقطهٔ عاطفی فیلم است، اما تمرکز بر این مسیر پرسشی نیز برمیانگیزد. آیا بیداری اخلاقی او به شناختی واقعی از پل میانجامد، یا بیش از هر چیز فرصتی برای بازنگری در تصویر خودش فراهم میآورد؟
فیلم پاسخ را ساده نمیکند و از همین راه به نقدی پیچیدهتر میرسد؛ هرچند ممکن است برخی تماشاگران احساس کنند شخصیت اویسا از دیگران فرصت بیشتری برای رشد و روشنشدن پیدا میکند. اجرای چنینینگ در کنار نقشآفرینی اسمیت، از وجوه برجستهٔ فیلم است. نیویورک، فضا و خاطره نیویورک در فیلم صرفاً پسزمینهای پرزرقوبرق نیست.
« رفتار و انگیزههایش در بخشهایی عمداً ناگشوده میمانند، ولی میان ابهام هنری و کمپرداختی مرزی باریک وجود دارد. »
قوتها و کاستیها
آپارتمانهای بزرگ، مهمانیها و رفتوآمد میان خانهها، نقشهٔ طبقاتی شهر را ملموس میکنند؛ مکانی که آدمها را به هم نزدیک میسازد، اما لزوماً پیوندی انسانی میانشان برقرار نمیکند. خانهٔ کیتردج، با فضای آراسته و اشیای هنریاش، هم پناهگاهی امن به نظر میرسد و هم صحنهای برای نمایش جایگاه اجتماعی.
ورود پل به این فضا، نظم ظاهراً محفوظ آن را به آزمون میگذارد. در چنین جهانی، هر مکان میتواند با حضور آدمی تازه معنایی دیگر پیدا کند. پل از خانهای به خانهٔ دیگر میرود و به هر جمع، داستانی متناسب عرضه میکند؛ ولی فیلم همزمان توجه را به تفاوت پیامدها جلب میکند. رویدادی که برای گروهی ثروتمند به تجربهای غریب و حتی سرگرمکننده بدل میشود، برای دیگران میتواند آسیببارتر باشد.
این تفاوت، یکی از نیرومندترین لایههای اجتماعی فیلم است و مانع میشود کلاهبرداری صرفاً به بازی هوش میان یک فریبکار و قربانیان ثروتمندش تقلیل یابد. جمعبندی «شش درجه جدایی» فیلمی دربارهٔ فاصلهٔ میان دانستن و فهمیدن است: آدمها ممکن است نامها، روایتها و نشانههای فرهنگی را بشناسند، اما همچنان از دیدن انسانِ روبهرویشان بازبمانند.
اثر در بهترین لحظههایش، با هوشمندی نشان میدهد چگونه امتیاز اجتماعی، خودنمایی فرهنگی و میل به تعلق میتوانند به مواد خام یک فریب تبدیل شوند. گفتوگوهای تیز، بازیهای پرقدرت و حضور پرابهام ویل اسمیت به آن سرزندگی میبخشند؛ در سوی دیگر، ساختار نمایشی، ریتم نامتوازن و کمبود دسترسی به جهان درونی پل از دامنهٔ اثر میکاهند.
« ورود پل به این فضا، نظم ظاهراً محفوظ آن را به آزمون میگذارد. »
جمعبندی
پایانبندی نیز تمرکز بر تجربهٔ اویسا را برجسته میکند و ممکن است خط مربوط به پل و پیامدهای کارهایش را کمرنگتر از انتظار باقی بگذارد. بااینحال، این ناتمامی را میتوان بخشی از پرسش اخلاقی فیلم دانست: وقتی یک انسان به حکایتی جذاب تبدیل میشود، آیا شنوندگان واقعاً به او گوش دادهاند؟
فیلم پاسخ نهایی را به تماشاگر تحمیل نمیکند؛ در عوض، او را با همین پرسش از سالن بدرقه میکند.
« فیلم پاسخ نهایی را به تماشاگر تحمیل نمیکند؛ در عوض، او را با همین پرسش از سالن بدرقه میکند. »



ثبت دیدگاه