نقد و بررسی
نقد افسانه لیلا کلر (The Legend of Lylah Clare) | 1968
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی یک اسطوره «افسانهٔ لیلا کلر» بیش از آنکه زندگینامهٔ ستارهای درگذشته باشد، داستان ساختنِ یک تصویر است: تصویری که سینما، مطبوعات و مردان صاحبقدرت از زنی به وجود میآورند تا بتوانند او را بار دیگر به خدمت بگیرند. السا برینکمن، بازیگری گمنام که شباهتش به لیلا کلر انکارناپذیر است، برای ایفای نقش این ستارهٔ افسانهای انتخاب میشود؛ اما هرچه فیلمِ درون فیلم پیش میرود، فاصلهٔ میان بازیگر و نقش کمتر و کمتر میشود.
رابرت آلدریچ این ایده را به قلمرو ملودرام، هجو و وهم میبرد؛ قلمرویی که جذابیتش در همان بیثباتی نهفته است، هرچند گاهی به مانع انسجام اثر بدل میشود. فیلم از ابتدا میپرسد آیا میتوان یک ستاره را دوباره ساخت؟ پاسخ آن ساده نیست. لیلا نه صرفاً زنی غایب، بلکه حضوری سنگین و مسلط است؛ چهرهای که خاطرهاش بر آدمهای زنده سایه انداخته و زندگی و کار آنان را شکل میدهد.
در این معنا، بازآفرینی او در قالب السا تلاشی برای بازگرداندن گذشته است، اما گذشتهای که از همان آغاز معلوم نیست تا چه حد واقعیت داشته و تا چه اندازه محصول افسانهپردازی هالیوود است. هالیوود؛ کارخانهٔ تصویر و قدرت آلدریچ هالیوود را جهانی میسازد که در آن هنر و تجارت از هم جدا نیستند و تصمیمهای خلاقانه زیر فشار قرارداد، شهرت و منفعت اقتصادی شکل میگیرند.
لوئیس زارکان، کارگردان مستبد پروژه، میخواهد فیلم را مطابق تصور خود از لیلا بسازد؛ تهیهکننده، بارنی شین، به سود و کنترل میاندیشد؛ و السا باید میان این ارادههای متعارض جای خود را پیدا کند. در چنین فضایی، بازیگر نه صاحب نقش، بلکه مادهٔ خامی است که دیگران میکوشند آن را قالبریزی کنند.
« فیلم از ابتدا میپرسد آیا میتوان یک ستاره را دوباره ساخت؟ »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در نگاه انتقادیاش به صنعت سرگرمی ایدههای روشنی دارد: شهرت میتواند آدم را به کالایی قابل بازتولید تبدیل کند و خاطرهٔ یک زن، پس از مرگش نیز به سرمایهای برای مردان باقیمانده بدل شود. بااینحال، جهان پشتصحنه همیشه قانعکننده نیست. برخی گفتوگوها و جدالهای حرفهای بیش از آنکه طبیعی به نظر برسند، شبیه نسخهای نمایشی از آن چیزیاند که فیلمساز میخواهد دربارهٔ هالیوود بگوید.
این تصنع، بهخصوص در صحنههایی که قرار است مناسبات قدرت را افشا کنند، از تیزی هجو میکاهد. مرز لغزانِ السا و لیلا هستهٔ روانشناختی فیلم در دگرگونی تدریجی السا قرار دارد. او در آغاز، بازیگری است که برای فرصتی بزرگ برگزیده شده؛ اما کمکم نشانههایی از تغییر در رفتار، گفتار و حضورش پدیدار میشود.
فیلم بهعمد روشن نمیکند که این دگرگونی را باید نتیجهٔ فشار نقش، دستکاری اطرافیان، میل خود السا به شهرت، یا نیرویی رازآمیز دانست. همین ابهام، یکی از مؤثرترین انتخابهای اثر است، زیرا تماشاگر را وادار میکند به جای جستوجوی توضیح قطعی، خودِ فرایند محو شدن هویت را دنبال کند. در اینجا بازی کیم نوواک اهمیت ویژهای دارد.
او دو چهره را با تفاوتهایی ظریف از هم جدا میکند: السا در ابتدا خویشتندارتر و کمتجربهتر است، درحالیکه لیلا در خاطرهٔ دیگران با اغراق، جسارت و نیرویی نمایشی حضور دارد. جذابیت بازی در آن است که این مرز را ناگهان نمیشکند؛ تغییرات کوچک و تدریجیاند و گاه بیشتر در لحن و طرز ایستادن احساس میشوند تا در توضیحهای داستانی.
« بااینحال، جهان پشتصحنه همیشه قانعکننده نیست. »
شخصیتها و اجرا
بااینهمه، فیلم همیشه فرصت کافی برای پرورش این تحول فراهم نمیکند و برخی جهشهای شخصیتی چنان سریعاند که اثرگذاریشان از امکان باورپذیریشان پیشی میگیرد. کارگردانی و لحن ناپایدار آلدریچ فیلم را میان چند گونهٔ متفاوت به حرکت درمیآورد: هجویهای گزنده بر مناسبات هالیوود، درامی دربارهٔ سلطه و بهرهکشی، ملودرامی گوتیک و روایتی وهمآلود دربارهٔ هویت و بازگشت گذشته.
این آمیزه میتوانست به اثری چندلایه و سرکش بینجامد، اما پیوند میان لحنها همواره بهخوبی شکل نمیگیرد. گاه فیلم با لحنی نزدیک به هجو به قراردادها و خودبزرگبینی مردان میتازد، و لحظهای بعد همان جهان را با جدیتی ملودراماتیک عرضه میکند، بیآنکه گذار میان این دو فضا کاملاً طبیعی باشد.
این ناپایداری را میتوان هم ضعف دانست و هم بخشی از شخصیت نامتعارف فیلم. اثر از هالیوودی سخن میگوید که خود نیز میان افسانه، تبلیغ و واقعیت سرگردان است؛ بنابراین آشفتگی صوریاش گاهی با موضوعش همآهنگ میشود. اما این توجیه همیشه کافی نیست. برخی صحنهها نه به هجوِ مؤثر میرسند و نه به تراژدیِ متقاعدکننده، و در نتیجه تماشاگر ممکن است نداند باید با آنها بخندد، نگران شود یا فاصله بگیرد.
فیلم در بهترین لحظههایش این دودلی را به نیرویی هنری بدل میکند؛ در ضعیفترین لحظهها، صرفاً از تصمیمگیری بازمیماند. تصویر، فضا و حس وهم فضای بصری اثر از نقاط قوت آن است. عمارت باشکوه، صحنههای فیلمبرداری و راهروهای پرهیبت، هالیوود را به مکانی همزمان فریبنده و تهدیدآمیز تبدیل میکنند.
« این آمیزه میتوانست به اثری چندلایه و سرکش بینجامد، اما پیوند میان لحنها همواره بهخوبی شکل نمیگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شکوه ظاهری در اینجا آرامشبخش نیست؛ پشت زرقوبرق، نوعی خلأ و پوسیدگی احساس میشود. گویی هر اتاق و هر دکور، آماده است تا بازیگری را در نقشی ازپیشنوشتهشده محبوس کند. فیلم همچنین از تمهیدهای تصویری و لحظات رؤیاگون برای ساختن حس حضور گذشته بهره میگیرد. این لحظهها به جای آنکه راز را بهروشنی توضیح دهند، آن را در قالب پژواک، تصویر و تکرار پررنگ میکنند.
در نتیجه، گذشتهٔ لیلا کمتر شبیه مجموعهای از واقعیتهای قابلبررسی و بیشتر شبیه افسانهای است که مدام بازسازی میشود. گاهی این شیوه به اغراق نزدیک میشود، اما با جهان پرزرقوبرق و مصنوعی فیلم تناسب دارد: در اینجا حتی کابوس نیز با نور و دکور ساخته میشود. شخصیتها و رابطههای ناتمام شخصیتهای پیرامونی السا، هرکدام نمایندهٔ نوعی تصاحباند.
زارکان میخواهد از بازیگر بهعنوان ابزار تحقق رؤیای خود استفاده کند؛ شین به ارزش تجاری فیلم میاندیشد؛ و دیگران نیز با خاطرهٔ لیلا یا حضور السا رابطهای دارند که همیشه از همدلی ساده فراتر میرود. فیلم از این راه نشان میدهد که زنِ مرکز روایت چگونه در شبکهای از نگاهها و خواستههای دیگران محاصره میشود.
بااینحال، روابط عاطفی اثر گاهی بیش از اندازه شتابزدهاند. تغییر احساس شخصیتها به یکدیگر، بهویژه در موقعیتهایی که باید پایهٔ کشمکش روانی باشند، همیشه از دل تجربههای مشترک و تحول تدریجی برنمیآید. از همین رو، بخشی از روابط بیشتر کارکردی داستانی پیدا میکند تا عمقی انسانی. همچنین رازهای پیرامون گذشتهٔ لیلا در همهٔ ابعاد به پاسخی روشن نمیرسند.
« شکوه ظاهری در اینجا آرامشبخش نیست؛ پشت زرقوبرق، نوعی خلأ و پوسیدگی احساس میشود. »
قوتها و کاستیها
این گشودهماندن میتواند با فضای مبهم فیلم سازگار باشد، اما ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار کشف حقیقتی مشخص دارند، ناکامکننده باشد. میراث و تماشای امروز «افسانهٔ لیلا کلر» فیلمی نیست که همهٔ اجزایش به یک اندازه موفق باشند. ایدهٔ مرکزی آن از نیرویی چشمگیر برخوردار است، بازی نوواک به اثر محور عاطفی میدهد و تصویر هالیوودِ افسونگر و تهدیدآمیز در ذهن میماند.
در مقابل، لحن ناپایدار، برخی گفتوگوهای تصنعی و رابطههای کمپرورشیافته مانع میشوند که فیلم به هجویهای کاملاً منسجم یا تراژدیای تمامعیار تبدیل شود. حاصل، اثری ناهموار اما متمایز است؛ فیلمی که جاهطلبیاش را نمیتوان نادیده گرفت، حتی وقتی اجرای آن از ایدههایش عقب میماند. جمعبندی ارزش اصلی فیلم در پاسخ دادن به رازهایش نیست، بلکه در طرح پرسشهایی دربارهٔ هویت، شهرت و مالکیت تصویر است.
آیا بازیگر نقش را میسازد، یا نقش بازیگر را از نو شکل میدهد؟ آیا ستارهٔ مرده در خاطرهٔ دیگران زنده است، یا هالیوود او را هر بار برای نیازهای تازه بازمیآفریند؟ آلدریچ این پرسشها را در فضایی سرشار از شکوه و اضطراب میگشاید و همیشه پاسخهای یکدست به دست نمیدهد. همین ناتمامی، در کنار کاستیهای آشکار فیلم، آن را به تجربهای قابلبحث بدل میکند: اثری نامتوازن، اما صاحب ایده و حالوهوایی که پس از پایان تماشا همچنان ذهن را به خود مشغول میسازد.
« میراث و تماشای امروز «افسانهٔ لیلا کلر» فیلمی نیست که همهٔ اجزایش به یک اندازه موفق باشند. »
ثبت دیدگاه