نقد و بررسی
نقد آخرین مرد روی زمین (The Last Man on Earth) | 1964
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم و افق داستانی «The Last Man on Earth» ساختهٔ ۱۹۶۴، اقتباسی از رمان «I Am Legend» نوشتهٔ Richard Matheson است؛ اثری که وحشت آخرالزمانی را نه فقط در هیئت هجوم موجودات ناشناخته، بلکه در تجربهٔ فرسایندهٔ زیستن پس از فروپاشی جهان میجوید. فیلم با دکتر رابرت مورگان همراه میشود؛ مردی که روزها در خیابانهای متروک به مقابله با مبتلایان میرود و شبها پشت درهای بستهٔ خانهاش پناه میگیرد.
همین الگوی تکرارشونده، بهجای آنکه صرفاً مقدمهای برای تعقیبوگریز باشد، بنیان تجربهٔ اصلی فیلم را میسازد: روزگاری که در آن بقا به کاری روزانه، بیوقفه و تقریباً بیمعنا بدل شده است. اثر از همان ابتدا، جهان خود را با توضیحهای پرشور یا نمایشهای عظیم و پرخرج نمیسازد. ویرانی در سکوت و خلأ خیابانها رخ مینماید؛ از این رو، تماشاگر پیش از آنکه با خطر مواجه شود، سنگینی نبودن را حس میکند.
فیلم بهجای ترس ناگهانی، بر نوعی اضطراب ممتد تکیه دارد: اینکه شهر هنوز پابرجاست، اما زندگی از آن رخت بربسته است. تنهایی بهمثابه ساختار درام مهمترین دستاورد فیلم، تبدیل تنهایی به چیزی فراتر از یک مضمون است. تنهایی در ریتم، قاببندی و تکرار اعمال روزمره حضور دارد. بیدارشدن، آمادهشدن، بیرونرفتن، رویارویی با مردگان زنده و بازگشت به خانه، چرخهای است که امید به تغییر را آهسته تحلیل میبرد.
این تکرار گاه خستهکننده میشود، اما در عین حال منطق روانی جهان فیلم را شکل میدهد: برای مورگان، هر روز نه آغاز تازهای، بلکه بازگشت دوباره به همان کابوس است. خانه نیز دو چهره دارد. از یک سو پناهگاهی است در برابر تهدید شبانه؛ از سوی دیگر، محفظهای بسته که شخصیت را از جهان و از امکان رابطه با دیگران جدا میکند.
« اثر از همان ابتدا، جهان خود را با توضیحهای پرشور یا نمایشهای عظیم و پرخرج نمیسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
دیوارها امنیت میآورند، اما بهتدریج حس خفگی را نیز افزایش میدهند. فیلم در این تضاد موفق است: جایی که باید آسودگی ببخشد، خود به نشانهای از زندانیشدن بدل میشود. وینسنت پرایس و چهرهٔ فرسودگی بازی Vincent Price ستون عاطفی فیلم است. او نقش مورگان را با خویشتنداری و فرسودگی پیش میبرد؛ نه قهرمانی پرهیاهو، بلکه انسانی که ناچار شده برای ادامهٔ زندگی، احساساتش را مهار کند.
در چهره و حرکات او میتوان انباشتهشدن خستگی را دید: مردی که به وظایف روزانهاش چنگ میزند، شاید چون اگر آنها را کنار بگذارد، دیگر چیزی برای نگهداشتن خود نخواهد داشت. جذابیت بازی پرایس در فاصلهگرفتن از اغراق همیشگیِ نقشهای گوتیک اوست. صدای نافذش همچنان حضور دارد، اما اینجا بیشتر به دروننگری و تأمل خدمت میکند تا نمایش.
حتی ظاهر آراستهٔ مورگان، در دل جهانی فروپاشیده، معنایی دوگانه مییابد: میتوان آن را نشانهای از انضباط و تلاش برای حفظ شأن انسانی دانست، اما همین آراستگی گاه با واقعگرایی موقعیت فاصله پیدا میکند و اندکی تصنعی به نظر میرسد. شهر خالی و زبان تصویر فضای شهری فیلم از عناصر ماندگار آن است.
خیابانهایی که از جمعیت تهی شدهاند، ساختمانهایی که دیگر کارکرد اجتماعی پیشین را ندارند و سکوتی که هر صدای کوچک را برجسته میکند، جهان داستان را به منظرهای کابوسوار بدل میسازند. فیلم بهخوبی میفهمد که در روایت آخرالزمانی، خلأ میتواند از ازدحام و آشوب هراسانگیزتر باشد. شهر نه فقط پسزمینهٔ ماجرا، بلکه گواه خاموش فقدانی جمعی است.
« دیوارها امنیت میآورند، اما بهتدریج حس خفگی را نیز افزایش میدهند. »
شخصیتها و اجرا
تصویربرداری سیاهوسفید نیز به این کیفیت کمک میکند. تضاد نور و تاریکی، بهویژه در فضای داخلی خانه و لحظههای هجوم شبانه، سایهای گوتیک بر داستان میاندازد. با این همه، فیلم در بخشهایی محدودیتهای تولید و ناهماهنگی اجرایی خود را آشکار میکند؛ برخی حرکتها و صحنههای تعقیبوگریز فاقد روانی لازماند و جلوههای کمهزینه گاهی از شدت تهدید میکاهند.
بنابراین، قدرت فیلم بیشتر در ساختن حس و حال است تا در طراحی صحنههای پرتحرک. روایت، نریشن و خاطره روایت از نریشن و بازگشت به گذشته بهره میگیرد تا وضعیت مورگان و منشأ تنهایی او را روشن کند. این انتخاب در اصل با شخصیت منزوی فیلم تناسب دارد: صدای ذهن او میتواند راهی برای پرکردن سکوت باشد.
بااینحال، نریشن در بعضی لحظهها بیش از اندازه توضیح میدهد و به تصویر مجال نمیدهد تا خود معنا را منتقل کند. فلشبکها نیز گاه جریان روایت را قطع میکنند و باعث میشوند فیلم بهجای پیشروی پیوسته، میان اکنون و گذشته در رفتوآمدی نهچندان منظم بماند. این آشفتگی ساختاری بهخصوص زمانی محسوس میشود که فیلم میخواهد اطلاعات داستانی را در کنار تأثیر عاطفی عرضه کند.
صحنههایی که میتوانستند با مکث و تصویر تأثیرگذار شوند، گاهی زیر بار توضیحهای کلامی قرار میگیرند. بااینحال، همین نریشن پیوسته در جاهایی بازتاب ذهنی است که از سکوت میترسد؛ صدایی که نه فقط اطلاعات میدهد، بلکه نشان میدهد مورگان برای دوامآوردن، ناچار است با خودش حرف بزند. هیولاها و ابهام ژانری موجودات فیلم در مرز میان خونآشام و مردگان متحرک قرار میگیرند.
« تصویربرداری سیاهوسفید نیز به این کیفیت کمک میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نشانههای سنتی خونآشامی در کنار رفتارهایی قرار گرفتهاند که بعدها بیشتر با تصور عمومی از زامبیها پیوند خوردند. این ترکیب، از یک سو به اثر هویتی ویژه میدهد و آن را از الگوهای سادهٔ هیولایی جدا میکند؛ از سوی دیگر، قواعد موجودات همیشه روشن نیست و فیلم گاهی بهجای پرورش یک منطق منسجم، از عناصر آشنای هر دو گونه بهره میگیرد.
اما اهمیت این ابهام فقط در دستهبندی ژانری خلاصه نمیشود. هراس اصلی آن است که دشمنان، روزگاری انسانهایی عادی بودهاند؛ تهدیدی که گذشتهٔ انسانی خود را از دست نداده است. در نتیجه، مقابله با آنان از همان آغاز رنگی اخلاقی و اندوهبار دارد. فیلم، هرچند این لایه را همواره با ظرافت یکسان بسط نمیدهد، از این پرسش بهره میگیرد که مرز میان انسان و هیولا را چه چیزی تعیین میکند: ظاهر، رفتار، یا جایگاهی که جامعه برای هرکدام باقی گذاشته است؟
ریتم و محدودیتهای فیلم کندی ریتم هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم مهمترین مانع آن. تکرار روزها به انزوای مورگان شکل میدهد و تماشاگر را در یکنواختی زندگی او شریک میکند؛ اما این تکرار در بعضی صحنهها از حد لازم فراتر میرود و کشآمدگی ایجاد میکند. فیلم گاهی چنان به روال روزانه وفادار میماند که پیشروی دراماتیکش کند میشود.
برای مخاطبی که انتظار وحشت پرحادثه یا تعلیق پیوسته دارد، بخشهایی از اثر ممکن است خوابآور به نظر برسد. بااینحال، همین انتخاب را نمیتوان صرفاً ضعف دانست. فیلم دربارهٔ زندگیای است که حادثهٔ بزرگ در آن جای خود را به استمرار بیرحمانهٔ روزمرگی داده است. کندی، هنگامی که با تصویر و بازی پرایس همراه میشود، فرسایش روانی را ملموس میکند؛ ولی هرجا توضیحهای اضافی یا صحنهپردازی کمرمق بر آن افزوده میشود، تأثیرش کاهش مییابد.
« اما اهمیت این ابهام فقط در دستهبندی ژانری خلاصه نمیشود. »
قوتها و کاستیها
حاصل، اثری ناهموار است که لحظههای نافذش در کنار بخشهایی کمجان قرار میگیرند. جمعبندی «The Last Man on Earth» بیش از آنکه فیلمی دربارهٔ نبرد با هیولاها باشد، تصویری از دوامآوردن در جهانی است که معنا و همراهی را از دست داده است. بازی کنترلشدهٔ Vincent Price، شهرهای خالی و چرخهٔ تلخ زندگی روزانه، به فیلم نیرویی میدهند که از محدودیتهای اجراییاش فراتر میرود.
نریشن پرحجم، ساختار ناپیوسته و ریتم کند گاه مانع اثرگذاری کامل آن میشوند، اما فضای سنگین و اندوه پنهان داستان همچنان ماندگار است. تماشای آن بیش از آنکه تجربهای از ترس مستقیم باشد، مواجهه با کابوسی طولانی و خاموش است؛ کابوسی که در آن امید نه چون وعدهای مطمئن، بلکه بهشکل جرقهای کوچک در برابر تکرار و ویرانی پدیدار میشود.
همین تنش میان عادت به بقا و میل به پیوند انسانی است که فیلم را، با همهٔ ناهمواریهایش، به اثری قابلتأمل در تاریخ وحشت آخرالزمانی بدل میکند.
« حاصل، اثری ناهموار است که لحظههای نافذش در کنار بخشهایی کمجان قرار میگیرند. »
ثبت دیدگاه