نقد و بررسی
نقد باگباستر (Bug Buster) | 1998
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان وحشت و شوخی «Bug Buster» ساختهٔ Lorenzo Doumani، فیلمی از اواخر دههٔ نود است که خود را در قلمرو آشنای فیلمهای هیولایی کمهزینه جای میدهد: مادهای شیمیایی با پیامدهایی ناخواسته، شهری کوچک و هجوم حشراتی که از اندازهٔ طبیعی فراتر رفتهاند. در مونتویو، شهری کنار دریاچه در کالیفرنیا، سوسکهای عظیم و مرگبار آرامش اهالی را برهم میزنند و شهردار برای مهار بحران به ژنرال جورج اس.
مرلین، نابودکنندهٔ نامتعارف حشرات، متوسل میشود. فیلم از همان آغاز میان دو وعده حرکت میکند: ترساندن تماشاگر با تهدید حشرات و خنداندن او با اغراق و رفتارهای ابلهانهٔ آدمها. همین دوگانگی میتوانست سرچشمهٔ هویتی جذاب باشد؛ اما فیلم در سراسر مسیر نمیتواند نسبت خود را با این دو وجه روشن کند.
گاهی تهدید را جدی میگیرد و گاهی ناگهان به شوخی پناه میبرد، بیآنکه گذار میان این دو را بهدرستی بسازد. حاصل، نه وحشتی پیوسته است و نه کمدیای که از ابتدا تا انتها ضرباهنگ خود را حفظ کند؛ بیشتر تجربهای ناهموار است که لحظههای سرگرمکنندهاش در میان بخشهایی کمتحرک پدیدار میشوند.
طرح آشنا، اجرای کمجان روایت بر الگویی ساده و شناختهشده استوار است: تصمیمی ظاهراً عملی به فاجعهای غیرمنتظره میانجامد، شهر با خطری جمعی روبهرو میشود و گروهی از شخصیتها میکوشند آن را مهار کنند. این الگو برای یک فیلم هیولایی کفایت میکند، اما «Bug Buster» بهندرت از آن فراتر میرود.
« مرلین، نابودکنندهٔ نامتعارف حشرات، متوسل میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
علت بحران روشن است و تهدید هم نیازی به توضیح پیچیده ندارد؛ مسئله در این است که داستان، برای حفظ کنجکاوی مخاطب، به اندازهٔ کافی حرکت و تصاعد دراماتیک ندارد. فیلم شخصیتهای متعددی را وارد ماجرا میکند، اما بیشترشان بهجای آنکه به انسانهایی با انگیزه و دگرگونی مشخص بدل شوند، کارکردی روایی دارند: یکی نمایندهٔ اقتدار محلی است، دیگری دانش یا تجربه را عرضه میکند و گروهی دیگر واکنشهای معمول مردم در برابر بحران را بازتاب میدهند.
چنین سادگیای در آثار درجهدوِ ژانری الزاماً عیب نیست؛ حتی میتواند زمینهٔ شوخی و شتاب باشد. اما وقتی روایت نه شخصیتها را بهقدر کافی میپرورد و نه حادثهها را با ریتمی پرانرژی به هم پیوند میدهد، سادگی به کممایگی نزدیک میشود. جورج مرلین؛ مرکز ثقل فیلم مهمترین عامل زندهماندن فیلم، بیتردید شخصیت ژنرال جورج اس.
مرلین است؛ نابودکنندهای که عنوان نظامی و اعتمادبهنفس نمایشیاش او را به چهرهای بزرگتر از جهان معمول فیلم تبدیل میکند. Randy Quaid این نقش را با اغراق آگاهانهای اجرا میکند: مرلین هم مدعی است و هم مضحک، هم در برابر خطر ژست قهرمانانه میگیرد و هم بهسبب همین ژستها خندهدار میشود.
بازی او گاه چنان پرانرژی است که انگار فیلم دیگری را با خود به درون اثر آورده؛ فیلمی پرهیاهوتر و مطمئنتر از آنچه پیرامونش میگذرد. این اجرا به فیلم نیرویی میدهد که فیلمنامه بهتنهایی در اختیار ندارد. مرلین هر بار که وارد قاب میشود، امکان تازهای برای کمدی پدید میآورد و حتی گفتوگوهای معمولی را به نمایش خودبزرگبینی و اداهای قهرمانانه بدل میکند.
« چنین سادگیای در آثار درجهدوِ ژانری الزاماً عیب نیست؛ حتی میتواند زمینهٔ شوخی و شتاب باشد. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، این تمرکز بر یک بازیگر به بهای کمرنگشدن دیگر شخصیتها تمام میشود. او بار فیلم را به دوش میکشد، اما فیلم نیز بیش از اندازه به حضورش متکی است؛ گویی اگر مرلین از مرکز صحنه کنار برود، بخش بزرگی از انرژی روایت فرو مینشیند. خبرنگار و لحظههای زنده شخصیت خبرنگار از معدود اجزایی است که میتواند به جهان فیلم طعنه و تحرک ببخشد.
حضور او فقط برای انتقال خبر یا توضیح بحران نیست؛ نوعی نگاه بیرونی به آشفتگی شهر فراهم میکند و گاهی با لحن تند و رفتار نمایشیاش، خودِ سازوکار فیلمهای فاجعهمحور را دست میاندازد. در چنین اثری، خبرنگار میتواند رابطی میان هراس جمعی و کمدی باشد: او هم از بحران بهرهبرداری میکند و هم به بخشی از نمایش آن بدل میشود.
ازاینرو، لحظههایی که او در مرکز توجه قرار میگیرد، از بخشهای سرگرمکنندهتر فیلماند. بااینحال، فیلم ظرفیت این شخصیت را بهطور کامل به کار نمیگیرد. شوخیها همیشه بهموقع نمیرسند و گاه آنقدر دیر جان میگیرند که اثر پیشتر در سکون افتاده است. این ضعف در تنظیم ضرباهنگ، بهخصوص در کمدی اهمیت دارد: شوخیای که زمینهچینی و فرود مناسبی نداشته باشد، ممکن است بهجای خنده فقط یادآور فرصتی ازدسترفته شود.
هیولاهای مصنوعی و جاذبهٔ فیلم درجهدو سوسکهای غولپیکر قرار است سرچشمهٔ اصلی اضطراب باشند، اما جلوههایشان اغلب مصنوعی به نظر میرسد. این مسئله فقط به واقعنمایی تصویر مربوط نیست؛ وقتی هیولا از نظر بصری قانعکننده نباشد، واکنش شخصیتها نیز وزن خود را از دست میدهد. تماشاگر دشوارتر میتواند خطر را جدی بگیرد و صحنههایی که باید تعلیق بسازند، گاهی ناخواسته به موقعیتهایی خندهآور بدل میشوند.
« بااینحال، این تمرکز بر یک بازیگر به بهای کمرنگشدن دیگر شخصیتها تمام میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینهمه، همین ناتوانی در خلق هراس میتواند برای مخاطبی که با ذهنیت فیلمهای درجهدو به تماشای اثر مینشیند، بخشی از لذت باشد. «Bug Buster» گاه نه بهرغم خامیاش، بلکه بهواسطهٔ آن سرگرمکننده میشود. صحنهٔ درگیری با سوسک عظیم نمونهٔ روشنی است: جدیتِ ظاهری شخصیتها در کنار کیفیت نابرابر هیولا، به لحظهای نامعمول و بهیادماندنی میانجامد.
خندهٔ حاصل از این صحنه بیش از آنکه محصول شوخی دقیق باشد، از برخورد میان جاهطلبی فیلم و محدودیتهای اجراییاش سرچشمه میگیرد. لحن ناپایدار و ریتم ناهموار مشکل اصلی فیلم، ناتوانی در انتخاب یا تلفیق سنجیدهٔ لحن است. کمدی سیاه و وحشت میتوانند در کنار هم بنشینند، بهشرط آنکه فیلم قواعد بازی خود را روشن کند: تماشاگر باید بداند چه زمانی قرار است بترسد، چه زمانی قرار است بخندد و چگونه این دو واکنش یکدیگر را تقویت میکنند.
«Bug Buster» اما از جدیت به شوخی میپرد، بیآنکه این تغییر همیشه از دل موقعیت بیرون آمده باشد. بنابراین، گاه شوخیها تهدید را از میان میبرند و گاه جدیت ناگهانی، فضای کمدی را خاموش میکند. این بیثباتی با کندی بخشهایی از روایت تشدید میشود. فیلم برای رسیدن به لحظههای پرهیاهو، زمان زیادی صرف میکند، اما این فاصلهها همیشه به رشد شخصیت یا افزایش تعلیق نمیانجامند.
از همین رو، وقتی اثر سرانجام به سوی کمدی آشکارتر حرکت میکند، ممکن است برای بخشی از تماشاگران جذابیت لازم را از دست داده باشد. مشکل فقط کمبود شوخی نیست؛ مسئله این است که شوخیها با نظمی که انتظار و غافلگیری را حفظ کند، پخش نشدهاند. بازیگران و خاطرهٔ چهرههای آشنا ترکیب بازیگران، بهویژه برای کسانی که با چهرههای شناختهشدهٔ تلویزیونی و سینمایی آشنایند، جذابیت مستقلی دارد.
« Bug Buster» گاه نه بهرغم خامیاش، بلکه بهواسطهٔ آن سرگرمکننده میشود. »
قوتها و کاستیها
در کنار Randy Quaid، حضور James Doohan و George Takei به فیلم رنگی از آشنایی و بازیگوشی میبخشد؛ مخاطب ممکن است بیش از آنکه درگیر ظرافتهای داستان شود، از دیدن این چهرهها در فضایی نامتعارف لذت ببرد. Katherine Heigl نیز در میان گروه جوانتر بازیگران دیده میشود، هرچند نقش او در کلیت فیلم به اندازهٔ مرلین برجستگی ندارد.
این حضورها به اثر نوعی ارزش تماشای دوباره میدهند، اما جای پرداخت دراماتیک را نمیگیرند. بازیگران میتوانند با جدیگرفتن موقعیتهای مضحک، طنز ناخواسته یا آگاهانهٔ فیلم را تقویت کنند؛ ولی اگر متن فرصت کافی برای شخصیتپردازی فراهم نکند، حتی بازیهای پررنگ نیز تنها بخشهایی از یک مجموعهٔ پراکنده را روشن میکنند.
فیلم گاه از همین فاصله میان بازیگران باتجربه و مواد خام داستانیاش سود میبرد و گاه در آن گرفتار میشود. جمعبندی «Bug Buster» فیلمی نابرابر است که بیش از هر چیز با شور اغراقآمیز Randy Quaid، حضور چند چهرهٔ آشنا و لحظههای ناخواسته یا آگاهانهٔ خندهدار در ذهن میماند. ایدهٔ هجوم سوسکهای مرگبار ظرفیت یک کمدیوحشت پرجنبوجوش را دارد، اما اجرای فیلم در ساختن تعلیق، پرداخت شخصیتها و حفظ ضرباهنگ پیوسته موفق نیست.
سوسکهای مصنوعی و رفتوآمد بیقاعده میان جدیت و شوخی نیز مانع شکلگیری تجربهای منسجم میشوند. بااینحال، اثر را نمیتوان کاملاً بیجاذبه دانست. تماشاگرانی که از فیلمهای هیولایی کمهزینه، بازیهای پرادا و موقعیتهای مضحک لذت میبرند، ممکن است در میان لحظههای کند آن سرگرمیهایی پیدا کنند؛ بهخصوص هرجا مرلین در مرکز قاب قرار میگیرد یا صحنهای چنان خام و نامتعارف میشود که ناگهان خندهدار از آب درمیآید.
« این حضورها به اثر نوعی ارزش تماشای دوباره میدهند، اما جای پرداخت دراماتیک را نمیگیرند. »
جمعبندی
این فیلم بیش از آنکه کمدیوحشتی حسابشده باشد، یادگاری ناهموار از سینمای ژانری کمهزینه است: اثری که گاهی بهطرزی دلنشین از کنترل خارج میشود، اما برای رسیدن به آن لحظهها باید از بخشهایی کمرمق عبور کرد.
ثبت دیدگاه