نقد و بررسی
نقد بازگشت به خانه (Homecoming) | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جزیره، بازگشت به سکوت «Homecoming» یا «Le Retour» ساختهٔ کاترین کورسینی، در ظاهر از طرحی آشنا آغاز میکند: مادری همراه دو دختر نوجوانش به مکانی بازمیگردد که سالها پیش، پس از واقعهای تلخ، آن را ترک کردهاند. اما این بازگشت صرفاً جابهجایی جغرافیایی نیست؛ سفری است به درون خاطره، سوگ و سکوتهایی که اعضای خانواده برای حفظ یکدیگر ساختهاند و اکنون دیگر نمیتوانند بیهزینه به آنها پناه ببرند.
خدیدجا که در پاریس برای خانوادهای ثروتمند کار میکند، تابستان را در کرس میگذراند؛ جایی که برای دخترانش هم سرزمینِ ریشههاست و هم فضایی ناآشنا. آنها میخواهند گذشته را بشناسند، اما مادرشان از بازشدن دوبارهٔ زخمهای آن میترسد. فیلم این فاصلهٔ عاطفی را به نیروی اصلی درام بدل میکند.
خانهای که دیگر خانه نیست کرس در فیلم فقط پسزمینهای زیبا برای تعطیلات تابستانی نیست. جزیره، با طبیعت روشن و فضای محلیاش، حامل حافظهای است که شخصیتها هر یک به شکلی متفاوت با آن روبهرو میشوند. برای خدیدجا، بازگشت به آنجا بازگشت به فقدان و تجربهٔ طردشدگی است؛ برای جسیکا و فرح، فرصتی برای شناخت پدری که تقریباً از حافظهٔ شخصیشان غایب مانده است.
همین تفاوت، رابطهٔ مادر و دختران را از همان ابتدا در وضعیتی شکننده قرار میدهد: آنچه برای مادر زخمی بستهنشده است، برای دختران پرسشی بیپاسخ و بخشی از هویت آنهاست. عنوان فیلم نیز در این معنا چندپهلوست. بازگشت به خانه نه به معنای بازیابی آرامش ازدسترفته، بلکه به معنای مواجهه با این احتمال است که خانه، پس از سالها غیبت، دیگر همان خانهٔ پیشین نباشد.
« آنها میخواهند گذشته را بشناسند، اما مادرشان از بازشدن دوبارهٔ زخمهای آن میترسد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم بهخوبی حس غریبگی را در دل آشنایی مینشاند: شخصیتها در مکانی قدم میزنند که به تاریخ خانوادگیشان تعلق دارد، اما از آن احساس امنیت نمیکنند. سه زن و سه مسیر رشد هستهٔ عاطفی فیلم در پیوند میان خدیدجا، جسیکا و فرح شکل میگیرد. رابطهٔ آنها نه بر الگوی سادهٔ مادرِ دانا و دخترانِ سرکش استوار است و نه در قالبی کاملاً هماهنگ و آرمانی پیش میرود.
هر یک خواستهها و ترسهایی دارد که دیگری همیشه قادر به فهمیدنشان نیست. خدیدجا میکوشد از دخترانش محافظت کند، اما محافظت گاه به شکل پنهانکاری و محدودکردنِ دانستن درمیآید. دختران نیز برای دستیابی به حقیقت، ممکن است از مرزهای عاطفی مادر عبور کنند. در کنار این محور مشترک، فیلم برای هر دختر مسیری جداگانه میسازد.
جسیکا با تجربههای تازهای روبهرو میشود که تصویر مرتب و محتاطانهاش از خود را به چالش میکشند؛ فرح نیز در مواجهه با محیط تازه، خشم و جسارتی را نشان میدهد که گاه زیر ظاهر بیپروایش پنهان مانده است. این خطهای داستانی همیشه به یک اندازه پرورده نمیشوند، اما کمک میکنند رشد شخصیتها از دلِ رفتار و رابطه بیرون بیاید، نه صرفاً از توضیحهای کلامی.
بازیها؛ صمیمیت بهجای نمایش بازی آیساتو دیالو ساگنا در نقش خدیدجا، بهویژه در لحظههای فروخوردن احساس، از امتیازهای اصلی فیلم است. او مادری را میسازد که هم خسته و محتاط است و هم در برابر فرزندانش سرشار از مهر؛ زنی که سکوتش همیشه نشانهٔ بیاعتنایی نیست و گاه راهی برای دوامآوردن است.
« سه زن و سه مسیر رشد هستهٔ عاطفی فیلم در پیوند میان خدیدجا، جسیکا و فرح شکل میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
بازی او از اغراق فاصله میگیرد و اجازه میدهد اندوه در جزئیات نگاه و مکثها جا بگیرد. استر گوهورو و سوزی بمبا نیز به جسیکا و فرح حضوری باورپذیر میبخشند. تفاوت میان دو خواهر در ریتم، واکنش و شیوهٔ ارتباطشان آشکار میشود، بیآنکه به تقابل کلیشهایِ «دختر آرام» و «دختر دردسرساز» فروکاسته شود.
از آن مهمتر، میان بازیگران نوعی صمیمیت خانوادگی شکل میگیرد که به مشاجرهها و آشتیهایشان وزن میدهد. فیلم در بهترین لحظههایش نه با گفتوگوهای توضیحی، بلکه با همین نزدیکی و فاصلهٔ میان بدنها، نگاهها و سکوتها پیش میرود. تابستانِ زیبا و ناآرام تصویر کرس در فیلم واجد تناقضی مؤثر است.
زیبایی ساحل و گرمای تابستان وعدهٔ آسودگی میدهد، اما این آسودگی هیچگاه کامل نمیشود. محیط دلانگیز، شکافهای اجتماعی و عاطفی را محو نمیکند؛ گاهی حتی آنها را برجستهتر میسازد. دوربین، در رویکردی واقعگرا، به جای آنکه جزیره را به کارتپستالی توریستی بدل کند، آن را فضایی میسازد که در آن شخصیتها همزمان جذبِ زیباییاش میشوند و از آن احساس بیگانگی میکنند.
این تضاد، یکی از ابزارهای دراماتیک فیلم است: طبیعت آرام است، اما روابط آرام نیستند؛ روزهای روشن میگذرند، اما خاطرات ناخوشایند همچنان حضور دارند. بااینحال، تصویرپردازی همیشه به اندازهٔ ظرفیت محیط پیش نمیرود. گاه فضای جزیره بیش از آنکه دراماتورژی مستقلی پیدا کند، منظرهای زیبا برای همراهی با بحرانهای خانوادگی باقی میماند.
« بازی او از اغراق فاصله میگیرد و اجازه میدهد اندوه در جزئیات نگاه و مکثها جا بگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مسائل اجتماعی در قابِ داستان «Homecoming» به نژادپرستی، تفاوت طبقاتی و همجنسگراهراسی اشاره میکند و نشان میدهد که شخصیتها در محیطی یکسان تجربههای یکسانی ندارند. خدیدجا و دخترانش، خانوادهای سیاهپوست در فضایی عمدتاً سفید، با نگاهها و برخوردهایی روبهرو میشوند که یادآور جایگاه حاشیهای آنهاست.
در سوی دیگر، تفاوت ثروت میان خانوادهٔ خدیدجا و کارفرمایانش بر رابطهٔ نزدیک اما نابرابرشان سایه میاندازد. تجربهٔ جسیکا نیز دریچهای به سوی مسئلهٔ پذیرش گرایش عاطفی و جنسی میگشاید. بااینهمه، فیلم اغلب به طرح این مسائل بسنده میکند و کمتر به ریشهها و سازوکارهایشان میپردازد. تبعیض گاه بیشتر به مانعی در مسیر درام بدل میشود تا موضوعی که خود فیلم حاضر باشد آن را دقیق و پیگیرانه واکاوی کند.
افزون بر این، بخش مهمی از داستان از زاویهٔ برخورد با خانوادهٔ مرفه روایت میشود؛ زاویهای که ممکن است نابرابری را نشان دهد، اما همزمان آن را در چارچوب تجربهٔ محدود شخصیتهای برخوردارتر و فضای خصوصی خانواده محصور میکند. حاصل، فیلمی است حساس به مسائل اجتماعی، اما نه همیشه قادر به تحلیل ژرف آنها.
روایت؛ میان لطافت و پیشبینیپذیری ساختار فیلم بر رازهای خانوادگی، بازگشت به گذشته و کشف تدریجی اطلاعات بنا شده است. این انتخاب با موضوع اثر تناسب دارد: حقیقت نه ناگهان، بلکه در پارههایی از خاطره و گفتوگو آشکار میشود. در عین حال، همین الگو خطر آشنایی بیش از حد را نیز به همراه دارد.
« در سوی دیگر، تفاوت ثروت میان خانوادهٔ خدیدجا و کارفرمایانش بر رابطهٔ نزدیک اما نابرابرشان سایه میاندازد. »
قوتها و کاستیها
بعضی تعارضها و چرخشهای عاطفی از پیش قابل حدساند و فیلم در لحظاتی به ملودرامی متعارف نزدیک میشود؛ گویی برای پیشبردن رابطهها به همان راهحلهای آشنای ژانر تکیه دارد. نقطهٔ قوت فیلم این است که بازیها و فضای خانوادگی گاه به این مواد آشنا جان تازه میدهند. نقطهٔ ضعفش آنجاست که برخی خطوط داستانی، بهخصوص در پرداخت تضادهای اجتماعی، فرصت کافی برای پیچیدهشدن پیدا نمیکنند.
فیلم میخواهد هم درامی صمیمی دربارهٔ مادر و دختران باشد و هم تصویری از برخوردهای نژادی و طبقاتی؛ اما این دو وجه همیشه به شکلی ارگانیک در هم نمیآمیزند. جمعبندی «Homecoming» در بهترین لحظههایش فیلمی گرم و اندوهناک دربارهٔ خانوادهای است که میخواهد گذشته را بفهمد، بیآنکه مطمئن باشد دانستن حقیقت به نزدیکترشدن اعضایش میانجامد.
بازیهای طبیعی، پیوند عاطفی میان سه زن و تضاد میان زیبایی جزیره و ناامنی درونی شخصیتها، به اثر نیرویی ملموس میبخشند. در مقابل، روایت گاه به مسیرهای آشنا تکیه میکند و پرداختش به نژادپرستی، تبعیض طبقاتی و همجنسگراهراسی از طرح مسئله فراتر نمیرود. پایانبندی نیز، بیآنکه لازم باشد جزئیاتی از آن گفته شود، در تأکید بر جدا ماندن شخصیتها، امکان همزیستی و تغییر متقابل را محدود میکند.
این انتخاب از نظر عاطفی با جهانبینی محتاطانهٔ فیلم سازگار است، اما افق آن را تنگتر میسازد. با وجود این کاستیها، اثر بهواسطهٔ بازیهای صمیمی و توجهش به پیوند پیچیدهٔ مادر و دختران، تصویری ماندگار از بازگشت ارائه میدهد: بازگشتی که گذشته را پاک نمیکند، اما ناگزیر ما را وامیدارد دوباره به آن نگاه کنیم.
« نقطهٔ قوت فیلم این است که بازیها و فضای خانوادگی گاه به این مواد آشنا جان تازه میدهند. »
ثبت دیدگاه