نقد و بررسی
نقد خدایان و هیولاها (Gods and Monsters) | 1998
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به خانهای پر از خاطره «خدایان و هیولاها» بیش از آنکه زندگینامهای جامع از جیمز ویل باشد، تصویری داستانی و فشرده از روزهای پایانی اوست؛ فیلمسازی که زمانی با «فرانکنشتاین»، «عروس فرانکنشتاین» و «مرد نامرئی» در شکلگیری سینمای وحشت نقشی برجسته داشت، اما اکنون در خانهای آرام و دور از جهان سینما زندگی میکند.
روایت، گذشته را نه چون مجموعهای از اطلاعات تاریخی، بلکه همچون حضوری مزاحم و زنده در اکنون به تصویر میکشد: خاطراتی که به سراغ ویل میآیند، بر ادراک او سایه میاندازند و مرز میان آنچه به یاد میآورد و آنچه در لحظه میبیند، گاه لرزان میشود. این انتخاب، فیلم را از قالب زندگینامهای متعارف دور میکند.
بهجای آنکه مسیر شهرت و کارنامه ویل را از آغاز تا پایان دنبال کند، اثر بر خلوت، فرسودگی و روابط محدود او تمرکز دارد. نتیجه، روایتی صمیمی و گاه ناراحتکننده است که شخصیت تاریخی را از جایگاه اسطوره پایین میآورد، بیآنکه دستاورد هنریاش را کماهمیت جلوه دهد. فیلم در عین حال بر داستانی نیمهخیالی تکیه دارد و باغبان جوان، کلیتون بون، شخصیتی ساختهوپرداخته برای روایت است؛ نکتهای که یادآور میشود با بازسازی مستند زندگی ویل روبهرو نیستیم، بلکه با تخیلی دراماتیک مواجهیم که از واقعیت تاریخی الهام میگیرد.
دو مرد، دو جهان رابطه ویل و بون موتور اصلی فیلم است. این دو در ظاهر به دو جهان جدا تعلق دارند: یکی هنرمندی سالخورده، پیچیده و آشنا با محافل فرهنگی؛ دیگری مردی جوان و سادهدل که از جایگاهی اجتماعی و تجربهای کاملاً متفاوت میآید. اما فیلم این فاصله را بهانهای برای ساختن تقابلهای آسان نمیکند.
« این انتخاب، فیلم را از قالب زندگینامهای متعارف دور میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نزدیکی میان آنها آرام و نامطمئن شکل میگیرد؛ از گفتوگوهای روزمره و طراحی چهره تا لحظههایی که سکوت، بیش از کلمات درباره فاصله یا اعتمادشان سخن میگوید. جذابیت رابطهشان در آن است که نه به دوستیای بیدردسر تبدیل میشود و نه به روایتی ساده درباره رهایی از تعصب. بون در آغاز با پیشداوریهایی وارد این رابطه میشود، اما بهتدریج درمییابد که شناخت یک انسان را نمیتوان به ظاهر، شهرت یا کلیشههای اجتماعی تقلیل داد.
ویل نیز، با وجود هوش و تجربهاش، همیشه قادر به دیدن دیگری چنانکه هست نیست. فیلم از این ناهمترازی بهره میگیرد تا نشان دهد دوستی گاهی همزمان میتواند صمیمی، نابرابر و شکننده باشد. بازیها؛ ظرافت در برابر سادگی ایان مککلن نقش ویل را با ترکیبی از شوخطبعی، غرور، اندوه و آسیبپذیری پیش میبرد.
او شخصیت را به پیرمردی صرفاً تلخ یا نوستالژیک بدل نمیکند؛ ویل هنوز ذوق بازیگوشانه و میل به فریبدادن، آزمودن و غافلگیرکردن دیگران را دارد. همین سرزندگی، شکنندگی او را مؤثرتر میکند، زیرا تماشاگر با انسانی روبهروست که بخشی از نیروی سابقش را حفظ کرده، اما جسم و ذهنش دیگر همیشه همراه او نیستند.
مککلن بهجای تکیه بر جلوهگری، تفاوتهای کوچک در لحن و نگاه را به ابزار اصلی بازیاش بدل میکند. برندن فریزر نیز برای نقش بون انتخابی هوشمندانه است. حضور جسمانی و چهره صریح او تضادی مؤثر با ذهن پیچیده و زبان تیز ویل میسازد، اما بون را به ابزاری بیروح برای نمایش شخصیت مقابل تبدیل نمیکند.
« جذابیت رابطهشان در آن است که نه به دوستیای بیدردسر تبدیل میشود و نه به روایتی ساده درباره رهایی از تعصب. »
شخصیتها و اجرا
او هم غرور، تردید و محدودیتهای خودش را دارد. شیمی میان این دو بازیگر، که از تفاوت ریتم و خلقوخو پدید میآید، به فیلم جان میدهد: مککلن اغلب با ظرافت و کنایه پیش میرود و فریزر با واکنشهایی مستقیمتر و زمینیتر پاسخ میدهد. لین ردگریو در نقش هانا نیز حضوری مهم دارد؛ شخصیتی که هم مراقب ویل است و هم با ارزشها و باورهای خود، فضای خانه را از رابطه دو مرد جدا نمیگذارد.
خاطره، هنر و هیولای تنهایی خاطره در این فیلم فقط وسیلهای برای بازگشت به گذشته نیست؛ نیرویی است که هویت ویل را شکل میدهد و در عین حال او را از اکنون جدا میکند. گذشته هنریاش با روزگار فعلیاش پیوندی تلخ دارد: زمانی پشت دوربین جهانهایی ساخت که هنوز تماشاگران را میترسانند و سرگرم میکنند، اما اکنون با محدودیتهای جسمی و دوری از کار خلاقه دستوپنجه نرم میکند.
برای او، فراموششدن و ناتوانی از خلقکردن به یک اندازه تهدیدکنندهاند. پیوند فیلم با «عروس فرانکنشتاین» از همینجا اهمیت مییابد. اثر کلاسیک ویل تنها دستاوردی نیست که یادش در خانه و گفتوگوها زنده باشد؛ تصویرهای آن به آینهای برای موضوعات فیلم تبدیل میشوند: طردشدگی، میل به ارتباط و دشواری دیدن انسان در پس چهرهای که دیگران «هیولا» میخوانند.
البته فیلم این استعاره را همیشه با ظرافت یکسانی به کار نمیگیرد و گاهی پیوند میان خاطره و اکنون را بیش از حد آشکار میسازد. بااینحال، ارجاعها به آثار ویل به روایت معنایی فراتر از ادای احترام ساده میدهند: هنرمند نیز در پایان عمر ناچار است با شخصیتهایی که ساخته و با تصویری که جهان از او حفظ کرده، روبهرو شود.
« او هم غرور، تردید و محدودیتهای خودش را دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نگاه کوییر و پیچیدگی شخصیتها «خدایان و هیولاها» تجربه همجنسگرایی را نه به شوخی و حاشیه میراند و نه صرفاً به نمادی برای رنج تبدیل میکند. فیلم آن را بخشی از زندگی و هویت ویل میداند؛ بخشی که در جامعه و هالیوود زمانهاش با محدودیتها و قضاوتهای فراوان روبهرو بوده است. این نگاه برای روایت ضروری است، زیرا تنهایی ویل تنها نتیجه پیری یا بیماری نیست؛ به تجربه زیستن در محیطی نیز مربوط میشود که در آن باید میان خودِ واقعی و تصویری پذیرفتنی برای دیگران فاصله نگه داشت.
مککلن نیز گفته است که برای ایفای نقش، درباره ویل مطالعه کرده و از آشکاربودن هویت او در هالیوود دهه پنجاه تأثیر گرفته است. بااینهمه، فیلم ویل را بیخطا یا همواره شایسته همدردی تصویر نمیکند. او میتواند جذاب و سخاوتمند باشد، اما گاهی دیگران را به آزمون میگذارد و از موقعیت خود برای پیشبرد خواستههایش بهره میگیرد.
این وجه ناخوشایند، از قوتهای دراماتیک اثر است؛ زیرا موضوع را به داستانی ساده درباره قربانی بیگناه و جهان بیرحم تبدیل نمیکند. روابط انسانی در فیلم از اخلاقی روشن و بیابهام پیروی نمیکنند و همین پیچیدگی است که به شخصیتها وزن میدهد. ریتم، فضا و ناهماهنگیهای لحن فضای فیلم بیشتر بر آرامش و مکث استوار است تا پیشروی پرشتاب پیرنگ.
خانه ویل، محوطه و رفتوآمدهای محدود شخصیتها به صحنههایی برای مشاهده بدل میشوند؛ هر گفتوگو میتواند اندکی از گذشته یا آسیبپذیری آدمها را آشکار کند. این ریتم کند با موضوع تنهایی و فرسودگی سازگار است، اما ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار روایتی پرحادثه دارند، یکنواخت به نظر برسد.
« بااینهمه، فیلم ویل را بیخطا یا همواره شایسته همدردی تصویر نمیکند. »
قوتها و کاستیها
فیلم بیشتر میخواهد حالتی را در ذهن بنشاند تا آنکه هر لحظه با رویدادی تازه پیش برود. فلشبکهای دوران جنگ از بحثبرانگیزترین بخشهای این ساختارند. قرار است آنها گذشتهای آکنده از خشونت و اضطراب را وارد ذهن ویل کنند، اما در اجرا گاه اغراقآمیز یا ناخواسته خندهدار به نظر میرسند.
این لحظهها میتوانند از فضای واقعگرایانهتر خانه فاصله بگیرند و تمرکز تماشاگر را مختل کنند. ناهماهنگی لحن در بعضی بخشها نیز همین اثر را دارد: فیلم میان طنز تلخ، درام روانشناختی و اندوهی سنگین حرکت میکند، اما همیشه این جابهجاییها به نرمی انجام نمیشوند. بااینحال، همین بیثباتی تا اندازهای با ذهن آشفته و خاطرهمحور ویل همخوانی دارد.
جمعبندی «خدایان و هیولاها» فیلمی درباره پایان زندگی به معنای صرف نیست؛ درباره فاصله میان هنرمندی است که جهان را از نو ساخته و انسانی که حالا برای فهمیدهشدن به دیگری نیاز دارد. نقطه قوت اصلیاش بازیهای دقیق، بهویژه نقشآفرینی چندلایه مککلن و حضور مکمل اما پرجاذبه فریزر است. پیوند میان زندگی ویل و سینمایی که آفریده، به روایت عمق میبخشد و پرسشهایی درباره شهرت، تنهایی، میل و قضاوت اجتماعی پیش میکشد.
اثر البته بیلغزش نیست. ریتم آرام، فلشبکهایی که گاه از نظر لحن ناهماهنگاند و تمرکز بر تجربهای کوییر ممکن است برای بخشی از مخاطبان فاصلهساز باشد. اما همین ویژگیها بخشی از هویت فیلماند: اثری که بهجای آنکه برای جلب همگان از پیچیدگی شخصیتهایش بکاهد، در خلوت و تناقضهای آنان مکث میکند.
« فیلم بیشتر میخواهد حالتی را در ذهن بنشاند تا آنکه هر لحظه با رویدادی تازه پیش برود. »
جمعبندی
حاصل، پرترهای انسانی و ماندگار است؛ پرترهای که یادآوری میکند پشت چهرههای هیولاهای سینما، هنرمندان و آدمهایی ایستادهاند که به همان اندازه که دیگران را میسازند، از تنهایی خود نیز شکل میگیرند.
ثبت دیدگاه