نقد و بررسی
نقد دختر در قطار (The Girl on the Train) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتِ زنی در پنجره «دختری در قطار» از موقعیتی ساده، اما سرشار از امکانهای روانشناختی آغاز میشود: ریچل واتسون هر روز در مسیر رفتوآمد، از پشت پنجرهٔ قطار زندگی کسانی را تماشا میکند که گمان میبرد خوشبختاند. این نگاهِ گذرا به خانههای کنار ریل، بهتدریج به پناهگاهی برای ذهنی بدل میشود که از فروپاشی زندگی مشترک و وابستگی به الکل آسیب دیده است.
ریچل نه فقط ناظر زندگی دیگران، که اسیر تصویری است که خودش از آنها میسازد؛ تصویری که واقعیت را با حسرتها و زخمهای او درمیآمیزد. حادثهای که او را به دل معمای فیلم میکشاند، این فاصلهٔ میان دیدن و دانستن را به مسئلهٔ اصلی روایت بدل میکند. آنچه از دور روشن و قابلفهم به نظر میرسد، با نزدیکشدن به شخصیتها پیچیدهتر میشود.
فیلم از همین شکاف بهره میگیرد: آدمها را نه بر پایهٔ حقیقتی یکپارچه، بلکه از خلال خاطره، سوءظن و برداشتهای ناقص پیش چشم تماشاگر میگذارد. اطلاعات داستانی نیز بهتدریج آشکار میشوند و فیلم از افشای رویدادهای تعیینکننده پرهیز میکند؛ بنابراین میتوان از منطق معمایی آن سخن گفت، بیآنکه لذت کشف جزئیات از میان برود.
ذهن آشفته و روایت ناپایدار ریچل را نمیتوان راوی مطمئنی دانست. حافظهٔ پریشان و وضعیت روانی ناپایدارش باعث میشود تماشاگر مدام میان اعتماد و تردید در نوسان باشد. این انتخاب، بالقوه میتوانست تعلیقی عمیق بسازد: هر خاطره شاید بخشی از حقیقت را روشن کند، اما همزمان امکان خطا را نیز در خود داشته باشد.
« حادثهای که او را به دل معمای فیلم میکشاند، این فاصلهٔ میان دیدن و دانستن را به مسئلهٔ اصلی روایت بدل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم با رفتوآمد میان زمانهای مختلف، تجربهٔ ذهنی ریچل را بازتاب میدهد و تکههای داستان را مانند قطعاتی پراکنده کنار هم میچیند. با این همه، ساختار غیرخطی همیشه به نفع فیلم عمل نمیکند. گاه جابهجایی زمانی بهجای آنکه تنش را افزایش دهد، ضرباهنگ را متوقف میکند و تماشاگر را از پیوند عاطفی با ماجرا دور میسازد.
در آغاز، فیلم اطلاعات و شخصیتهای متعددی را معرفی میکند، اما نمیتواند بهسرعت نیروی دراماتیک لازم را به آنها ببخشد. این کندی برای برخی مخاطبان بخشی از فضای سرد و رخوتبار اثر خواهد بود؛ برای برخی دیگر، مانعی جدی در راه ورود به داستان. شکاف میان این دو واکنش، بهخوبی نشان میدهد که فیلم در ایجاد کشش اولیه یکدست نیست.
امیلی بلانت؛ مرکز ثقل فیلم مهمترین نیروی اثر، بازی امیلی بلانت در نقش ریچل است. او شخصیتی را میسازد که هم آسیبپذیر است و هم گاه ناخوشایند؛ زنی که در شرم و خشم خود گرفتار شده و نمیتواند بهآسانی از گذشته فاصله بگیرد. بلانت آشفتگی ریچل را صرفاً با نشانههای بیرونی نمایش نمیدهد، بلکه در نگاههای مردد، مکثها و تغییر ناگهانی حالت چهرهاش، ذهنی را به تصویر میکشد که پیوسته در پی بازسازی واقعیت است.
نتیجه، شخصیتی است که تماشاگر ممکن است دلسوزش باشد، از رفتارش برنجد و در همان حال دربارهٔ آنچه میداند یا به یاد میآورد تردید کند. اهمیت این بازی از آنجاست که فیلم در بخشهایی به شخصیتپردازی پیرامونی عمق کافی نمیدهد. بلانت با حضوری پرقدرت، خلأهای روایت را تا اندازهای جبران میکند و نقش را از تیپِ زنِ شکستخورده فراتر میبرد.
« با این همه، ساختار غیرخطی همیشه به نفع فیلم عمل نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
او رنج ریچل را نه به شکلی زیبا و پالوده، بلکه با بینظمی و ناپایداریِ واقعی آن عرضه میکند. همین کیفیت است که حضور شخصیت را گاه نگرانکننده میسازد: تماشاگر فقط شاهد بحران او نیست، بلکه درون آن بیثباتی قرار میگیرد. زنان، خانهها و تصویر خوشبختی فیلم سه زن را در موقعیتهایی متفاوت قرار میدهد و از خلال آنها به مسئلهٔ هویت، میل و آسیبپذیری میپردازد.
ریچل از دسترفتههای خود را در زندگی دیگران جستوجو میکند؛ مگان، زنی که از پنجرهٔ قطار دیده میشود، بهتدریج از تصویر رؤیاییای که ریچل ساخته فاصله میگیرد؛ و آنا در خانهای زندگی میکند که گذشتهٔ ریچل با آن گره خورده است. این سهگانه ظرفیت آن را دارد که نشان دهد چگونه زنان، زیر فشار انتظارات اجتماعی و روابط عاطفی، نقابهایی برای ادامهٔ زندگی میسازند.
با این حال، ظرفیت یادشده همیشه به شکلی کامل شکوفا نمیشود. برخی شخصیتها بیش از آنکه در طول روایت تحول پیدا کنند، در خدمت پیشبرد معما قرار میگیرند. تماشاگر میفهمد که هر یک چیزی را پنهان میکند، اما فرصت کافی برای شناخت لایههای درونی همهٔ آنها فراهم نمیشود. این کمبود، بهویژه در مقایسه با تمرکز فیلم بر ذهن ریچل، محسوس است.
اثر در ساختن احساس رقابت، حسادت و سوءظن موفقتر از پرداختن برابر به تجربهٔ مستقل هر زن عمل میکند. فضاسازی و زبان بصری قطار در فیلم فقط وسیلهای برای رفتوآمد نیست؛ جایگاه دیدنِ بیآنکه بتوان وارد شد، و فاصلهگرفتن از زندگیای است که ریچل در آرزوی آن به سر میبرد. قاب پنجره، خانهها و آدمهای آنها را به تصاویری گذرا بدل میکند؛ تصاویری که میتوان در آنها معنایی دلخواه جستوجو کرد.
« او رنج ریچل را نه به شکلی زیبا و پالوده، بلکه با بینظمی و ناپایداریِ واقعی آن عرضه میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این تمهید با مضمون اصلی داستان هماهنگ است: دیدن بهتنهایی معادل دانستن نیست، و فاصله گاه حقیقت را به خیال تبدیل میکند. فضای بصری اثر نیز حالوهوایی گرفته و سنگین دارد. رنگها و فضاها کمتر به گرما و آسودگی راه میدهند و بیشتر حس انزوا و فرسودگی را تقویت میکنند. این انتخاب در صحنههای مربوط به وضعیت روانی ریچل کارکرد دارد، اما تکرار مداوم آن میتواند به یکنواختی بینجامد.
فیلم در ایجاد محیطی بیقرار و ناخوشایند تواناست، ولی همواره از این فضا برای افزایش تعلیق بهره نمیگیرد؛ گاهی تیرگیِ تصویر جایگزین تنش دراماتیک میشود، بیآنکه خود تنش به همان اندازه شدت یابد. معما و ریتم نخ معمایی، موتور اصلی پیشروی فیلم است. شکها میان چند شخصیت جابهجا میشوند و خاطرات ناپایدار ریچل امکان میدهند که اطلاعات تازه معنای پیشین رویدادها را تغییر دهند.
این روند، کنجکاوی تماشاگر را زنده نگه میدارد و پس از مقدمهای کند، فیلم را در بخشهایی پرکششتر میکند. با بازشدن گرهها، قطعات پراکندهٔ روایت نیز روشنتر به نظر میرسند و تماشاگر میتواند مسیر داستان را با وضوح بیشتری دنبال کند. اما تعلیق اثر بیش از آنکه بر پیچیدگی عمیق روابط و انگیزهها استوار باشد، به مدیریت اطلاعات وابسته است.
فیلم گاهی دانستهها را عقب میاندازد تا کنجکاوی حفظ شود، درحالیکه خودِ مسیر رسیدن به پاسخ همیشه به یک اندازه غافلگیرکننده نیست. برای همین، اگر تماشاگر زودتر الگوی داستان را حدس بزند، بخشی از نیروی پایانی کاهش مییابد. همچنین ریتم در میانه و بخشهایی از مسیر افت میکند و صحنههایی که باید فشار روانی را بالا ببرند، گاه بیش از اندازه کش میآیند.
« فضای بصری اثر نیز حالوهوایی گرفته و سنگین دارد. »
قوتها و کاستیها
معما تماشاگر را نگه میدارد، اما همیشه نمیتواند افتوخیز زمانی را مهار کند. اقتباس و استقلال فیلم «دختری در قطار» اقتباسی از رمان پائولا هاوکینز است و این پیشینه در ارزیابی فیلم اهمیت دارد. روایت چندپاره، راوی نامطمئن و جابهجایی میان خاطرات و اکنون، از عناصری هستند که در قالب ادبی میتوانند از راه صدای درونی و تغییر زاویهٔ دید با جزئیات بیشتری گسترش یابند.
سینما ناگزیر است این تجربه را به تصویر، تدوین و بازی منتقل کند؛ فیلم در این انتقال، بهویژه با تکیه بر اجرای بلانت، بخشی از بیثباتی ذهنی را حفظ میکند. در عین حال، فشردهسازی داستان به زیان بعضی از شخصیتها و پیوندهای روایی تمام میشود. برخی دگرگونیها ناگهانی جلوه میکنند و همهٔ نشانهها به اندازهٔ کافی دراماتیک و ظریف کاشته نمیشوند.
اگر مخاطب رمان را خوانده باشد، ممکن است دلتنگ فرصت بیشتری برای مکث بر انگیزهها و پیچیدگی روابط شود؛ اما فیلم را میتوان جدا از منبع نیز دید، بهعنوان تریلری روانشناختی که بر بازی محوری و رازآلودگی موقعیت تکیه دارد. استقلال آن از رمان قابلانکار نیست، هرچند اقتباس همیشه موفق نمیشود همان عمق را به زبان سینما بازآفرینی کند.
جمعبندی «دختری در قطار» فیلمی است که بیش از هر چیز با بازی امیلی بلانت در ذهن میماند. او به ریچل حضوری ملموس، متزلزل و گاه هراسآور میبخشد و نیرویی میآفریند که فیلم در لحظههای کمرمق به آن نیاز دارد. ایدهٔ دیدن زندگی دیگران از پنجرهٔ قطار، روایت ناپایدار و فضای تلخ اثر نیز بستری مناسب برای یک معمای روانشناختی فراهم میکنند.
« معما تماشاگر را نگه میدارد، اما همیشه نمیتواند افتوخیز زمانی را مهار کند. »
جمعبندی
در برابر این امتیازها، شروع کند، ریتم نامتوازن و محدودماندن برخی شخصیتها قرار دارد. پیچشهای داستانی ممکن است برای همه غافلگیرکننده نباشند و پایان، هرچند گرهها را کنار هم مینشاند، بهتنهایی کاستیهای مسیر را برطرف نمیکند. با این حال، فیلم برای تماشاگرانی که به تریلرهای مبتنی بر حافظهٔ مخدوش، سوءظن و شخصیتهای آسیبدیده علاقه دارند، تجربهای دیدنی است؛ اثری ناهموار که در بهترین لحظههایش از درون بازی بلانت جان میگیرد و در لحظههای ضعیفتر، زیر بار کندی روایت و کمبود ظرافت در شخصیتپردازی سنگین میشود.
« در برابر این امتیازها، شروع کند، ریتم نامتوازن و محدودماندن برخی شخصیتها قرار دارد. »
ثبت دیدگاه