نقد و بررسی
نقد روح و خانم میور (The Ghost and Mrs. Muir) | 1947
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسون خانهای رو به دریا «The Ghost and Mrs. Muir» در ظاهر با شمایل آشنای قصهٔ خانهٔ تسخیرشده آغاز میشود: زنی جوان و بیوه در سال ۱۹۰۰، برای آنکه زندگی مستقلی برای خود و دخترش بسازد، به کلبهای دورافتاده در کنار دریا نقل مکان میکند؛ اما خانه پیشتر به قلمرو شبح ناخدای درگذشتهای بدل شده است.
این مقدمه میتواند نوید داستانی ترسناک بدهد، ولی فیلم خیلی زود مسیر دیگری برمیگزیند. ارواح در اینجا بیش از آنکه مایهٔ وحشت باشند، امکان گفتوگویی نامتعارف و زمینهای برای شکلگیری رابطهای عاطفی فراهم میکنند. ساختهٔ Joseph L. Mankiewicz، با بازی Gene Tierney و Rex Harrison و موسیقی Bernard Herrmann، فانتزی عاشقانهای است که نیروی اصلیاش نه در رازآلودگیِ خانه، بلکه در شخصیتپردازی و حالوهوای شاعرانهاش نهفته است.
لوسی مویر؛ میل به استقلال لوسی مویر فقط زنی نیست که از شهری شلوغ به خانهای ساحلی پناه برده باشد. تصمیم او برای ترک خانهٔ خانوادهٔ همسرش، در فضایی که زنانِ تنها بهآسانی با قضاوت و محدودیت روبهرو میشوند، نخستین نشانهٔ میل به تعیین سرنوشت خویش است. او میخواهد خانهای داشته باشد که انتخابش کرده، و زندگیای که صرفاً ادامهٔ خواستههای دیگران نباشد.
« افسون خانهای رو به دریا «The Ghost and Mrs. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین خواست، شخصیت لوسی را از قهرمان منفعل داستانهای عاشقانه جدا میکند. Gene Tierney در این نقش، ظرافت و عزم را بیآنکه به نمایشهای بزرگ متوسل شود، در کنار هم نگه میدارد. لوسی گاهی بازیگوش و بذلهگوست و گاهی از فشار تنهایی و ناامنی آسیبپذیر میشود؛ بااینحال، در هر دو حال صدای شخصی خود را حفظ میکند.
جذابیت بازی Tierney در این است که استقلال لوسی را نه شعاری بیرونی، بلکه بخشی از منش و رفتار روزمرهٔ او میسازد. فیلم همچنین رابطهٔ او با کاپیتان دنیل گرگ را تنها یک قصهٔ عاشقانه نمیبیند: این پیوند، در خوانشی عمیقتر، نیرویی است که لوسی را به اعتماد بیشتر به توانایی و قضاوت خودش سوق میدهد.
روحی که بیش از آنکه بترساند، مجادله میکند کاپیتان دنیل گرگ با حضور مقتدر و زبان تندش، خانه را از قلمرو ترس به صحنهٔ کشمکش و شوخطبعی بدل میکند. Rex Harrison نقش او را با وقاری خشک و لحنی آمرانه بازی میکند؛ اما زیر این ظاهر سخت، رگهای از تنهایی و نیاز به دیدهشدن وجود دارد. برخورد لوسی و دنیل ابتدا بر پایهٔ مخالفت و کلکل شکل میگیرد، اما همین تفاوتِ خلقوخو به رابطهشان جان میدهد.
« همین خواست، شخصیت لوسی را از قهرمان منفعل داستانهای عاشقانه جدا میکند. »
شخصیتها و اجرا
شوخیهایشان نه وقفهای در روایت، بلکه راهی برای سنجیدن مرزهای یکدیگر و شکل دادن به نوعی صمیمیت است. فیلم در استفاده از عنصر فراطبیعی نیز تصمیمی روشن میگیرد: شبح قرار نیست سازوکار ترس باشد، بلکه حضوری است که قواعد عادی رابطه و زندگی را به پرسش میکشد. از همین رو، فضای وحشت خیلی زود جای خود را به کمدی، عاطفه و تأمل میدهد.
این انتخاب برای کسانی که انتظار داستانی دلهرهآور و پر از تهدید دارند، ممکن است ناامیدکننده باشد؛ اما به فیلم اجازه میدهد بر پرسشهای دیگری تمرکز کند: آیا صمیمیت الزاماً به حضور جسمانی وابسته است؟ و چگونه ممکن است رابطهای نامعمول، فردی را به شناخت روشنتری از خودش برساند؟ عشق، همکاری و صدای مستقل یکی از دلنشینترین ایدههای فیلم آن است که نزدیکی لوسی و دنیل از راه همکاری نیز شکل میگیرد.
آنها در کنار گفتوگو و شوخی، بر سر کاری مشترک همراه میشوند و این همکاری به لوسی فرصتی میدهد تا از مهارت و توان خود برای ساختن زندگیاش استفاده کند. در این بخش، پیوند عاطفی با مفهوم استقلال گره میخورد: دنیل صرفاً موضوع دلبستگی لوسی نیست، بلکه مخاطبی است که به او امکان میدهد استعداد و قضاوت خود را جدی بگیرد.
« شوخیهایشان نه وقفهای در روایت، بلکه راهی برای سنجیدن مرزهای یکدیگر و شکل دادن به نوعی صمیمیت است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
همین وجه است که قصه را از یک خیال عاشقانهٔ ساده فراتر میبرد. رابطهٔ این دو نه بر تسلیم یک طرف در برابر دیگری، بلکه بر نوعی مبادله بنا شده است؛ هرکدام چیزی به دیگری میدهد که در زندگیاش کمرنگ یا غایب بوده است. فیلم البته همیشه این ایده را با پیچیدگی یک درام روانشناختی بسط نمیدهد، اما بهاندازهای به آن فرصت میدهد که پیوند میان عشق و خودباوری در مرکز تجربهٔ لوسی قرار گیرد.
عاطفه در این روایت، بهجای آنکه استقلال را از بین ببرد، میتواند پشتیبان آن باشد. روایت و گذر زمان روایت در بخشهایی خوشریتم و سرزنده است؛ بهویژه زمانی که لوسی و دنیل در یک فضا با هم روبهرو میشوند. اما فیلم هنگام عبور از دورههای زمانی و پیگیری تغییرات زندگی لوسی، گاه از شتاب میافتد.
این کندی همیشه به معنای خلل کامل نیست: گاهی مکثهای روایت حس گذر زمان و دوام تنهایی را تقویت میکنند. بااینحال، گاه رویدادها چنان فشرده یا گذرا پیش میروند که فرصت چندانی برای پرداخت عمیقتر به تأثیرشان بر شخصیتها باقی نمیماند. این مسئله در رابطهٔ مادر و دختر نیز دیده میشود. آنا در بخشهایی از زندگی لوسی حضور دارد، اما فیلم کمتر به دگرگونی پیوند میان آن دو مجال میدهد.
« همین وجه است که قصه را از یک خیال عاشقانهٔ ساده فراتر میبرد. »
قوتها و کاستیها
بنابراین، مخاطب ممکن است حس کند یکی از مهمترین روابط زمینی لوسی، در قیاس با رابطهٔ خارقالعادهاش با دنیل، کمرنگتر از ظرفیت خود باقی مانده است. بازی Natalie Wood در نقش آنا در کودکی، لحظاتی دوستداشتنی میآفریند، اما نقش او در کلیت روایت به اندازهٔ لوسی و دنیل پرورش نمییابد. ساحل، تصویر و موسیقی دریا در این فیلم فقط پسزمینهای زیبا نیست؛ حضوری دائمی است که حالوهوای شخصیتها را بازتاب میدهد.
ساحل و کلبهٔ دورافتاده، جهانی میان انزوا و آزادی میسازند: مکانی که لوسی از فشارهای اجتماعی فاصله میگیرد، اما در همان حال با تنهایی خود روبهرو میشود. تصویر سیاهوسفید Charles Lang به خانه، پنجرهها و افق دریا کیفیتی رؤیایی میدهد. زیبایی قابها نه از زرقوبرق، بلکه از هماهنگی میان نور، معماری و چشمانداز میآید؛ تصویری که هم میتواند آرامشبخش باشد و هم اندکی اندوه در خود داشته باشد.
موسیقی Bernard Herrmann نیز سهمی اساسی در ساختن این فضا دارد. ملودیها احساسات فیلم را برجسته میکنند، اما معمولاً بهجای آنکه همهچیز را بهصراحت توضیح دهند، حالتی از اشتیاق و دوری را در پسزمینه حفظ میکنند. ترکیب موسیقی با صدای ذهنیِ دریا، لحظات عاشقانه را از شیرینی صرف دور میسازد و به آنها سایهای از گذر و فقدان میبخشد.
« تصویر سیاهوسفید Charles Lang به خانه، پنجرهها و افق دریا کیفیتی رؤیایی میدهد. »
جمعبندی
به همین دلیل، فیلم حتی در صحنههایی که اتفاق بزرگی رخ نمیدهد، میتواند حس ماندگاری و انتظار پدید آورد. جمعبندی «The Ghost and Mrs. Muir» با کنار گذاشتن وعدهٔ وحشتی که در آغاز میدهد، به فانتزی عاشقانهای آرام و انسانی بدل میشود. Gene Tierney در نقش لوسی، زنی مستقل و دوستداشتنی میسازد و Rex Harrison با حضور خشک، بذلهگو و اندوهگینش، شبحی بهیادماندنی به فیلم میبخشد.
رابطهٔ نامتعارف آن دو، وقتی با موسیقی Herrmann و چشمانداز ساحلی همراه میشود، فضای عاطفی خاصی میسازد که هم لطیف است و هم تلخوشیرین. فیلم از کندی مقطعی روایت و کمپرداختماندن رابطهٔ لوسی و آنا آسیب میبیند و اگر مخاطب در پی ترس و دلهرهٔ مداوم باشد، احتمالاً انتظارش برآورده نخواهد شد.
بااینهمه، این کاستیها هستهٔ اثر را از میان نمیبرند: داستانی دربارهٔ تنهایی، استقلال و نیاز به فهمیدهشدن. ماندگاری فیلم بیش از آنکه به راز خانه وابسته باشد، در تصویری است که از لوسی و رابطهای میسازد که به او کمک میکند زندگی خویش را از نو تعریف کند.
« به همین دلیل، فیلم حتی در صحنههایی که اتفاق بزرگی رخ نمیدهد، میتواند حس ماندگاری و انتظار پدید آورد. »
ثبت دیدگاه