نقد و بررسی
نقد پس من با یک قاتل تبرزن ازدواج کردم (So I Married an Axe Murderer) | 1993
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
کمدی عاشقانهای با سایهای از جنایت «So I Married an Axe Murderer» فیلمی از توماس شلم، محصول ۱۹۹۳، میان چند حالوهوا در رفتوآمد است: کمدی عاشقانه، هجو رسانههای عامهپسند و معمایی جنایی که رگههایی از دلهره دارد. چارلی مککنزی، شاعر و مردی بدگمان به تعهد، پس از آشنایی با هریت مایکلز به رابطهای تازه دل میبندد؛ اما خبرهای اغراقآمیز دربارهٔ زنی که شوهرانش را در ماهعسل میکشد، آرامش این عشق را بر هم میزند.
جذابیت مقدماتی فیلم در همین برخورد نامنتظر نهفته است: آیا اضطراب چارلی تنها بهانهای دیگر برای فرار از رابطه است، یا این بار بدگمانی او نشانهای از خطری واقعی؟ فیلم از ابتدا وعدهٔ یک معمای جنایی جدی نمیدهد. خشونت در آن بیشتر دستاویزی برای بازی با کلیشههاست تا موضوعی برای واکاوی تاریک و واقعگرا.
با این حال، امکان خطر را کاملاً کنار نمیگذارد؛ و همین رفتوآمد میان خنده و تهدید، هستهٔ سرگرمکنندهٔ اثر را میسازد. نتیجه، فیلمی است که بیش از آنکه در پی ساختن تعلیقی یکدست باشد، از تضاد میان یک عاشقانهٔ نامتعارف و شایعاتی هولناک نیرو میگیرد. چارلی؛ عاشقی که به تردید پناه میبرد چارلی در ظاهر مردی شوخطبع و خیالپرداز است، اما شوخیهایش پوششی برای ترسی عمیقتر به نظر میرسند: ترس از انتخابی که دیگر نتوان بهسادگی از آن عقب نشست.
عادت او به پایاندادن رابطهها، هر بار با دلیلی تازه توجیه میشود؛ از این رو، گمان تازهاش دربارهٔ هریت هم از همان آغاز دو معنا دارد. شاید نشانهای از خطر باشد، شاید نیز تکرار همان سازوکار آشنای فرار. فیلم از این ابهام کمدی میسازد و تماشاگر را کنار چارلی مینشاند، بیآنکه همیشه در پرورش روانشناختی او به اندازهٔ کافی دقیق باشد.
« فیلم از ابتدا وعدهٔ یک معمای جنایی جدی نمیدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مایک مایرز نقش چارلی را با انرژی و تکیه بر واکنشهای سریع اجرا میکند. شخصیت او میان شاعری نمایشی، عاشقی مشتاق و مردی هراسیده نوسان دارد؛ گاهی این نوسان به طنز دلپذیری میانجامد و گاهی بیش از اندازه به شوخیهای اجرایی متکی میشود. نقشآفرینی مایرز در مقام پدر چارلی نیز بخش مهمی از نیروی کمیک فیلم است.
این دوگانگی به بازیگر مجال میدهد دو نوع افراط را در کنار هم قرار دهد: پسرِ گرفتار در تردید و پدری پرهیاهو که برای هر موضوعی نظری قطعی دارد. خانوادهٔ مککنزی؛ موتور مستقل خنده بخشهایی از فیلم که چارلی را در جمع خانوادهاش نشان میدهند، از بامزهترین لحظات اثرند. پدر و مادر او، استوارت و می، با شور و اطمینانی کمنظیر به روزنامههای جنجالی و نظریههای عجیب دل بستهاند.
نگرانی آنان دربارهٔ هریت از دل همین جهانبینی شکل میگیرد؛ جهانی که در آن خبرهای نامحتمل، بهسرعت رنگ واقعیت میگیرند. این خانواده هم منبع خنده است و هم نیرویی روایی: بدگمانی چارلی در خلأ پدید نمیآید، بلکه در خانهای پرورش یافته که مرز میان حقیقت و خیال را چندان جدی نمیگیرد. مایرز در نقش استوارت، با لهجه و خلقوخویی اغراقشده، شخصیتی میآفریند که گاه حتی از خود ماجرای عاشقانه پررنگتر میشود.
شوخیهای پدر خانواده، بهویژه در مهمانی و گفتوگوهای خانوادگی، از راه ریتم کلام و سماجت او اثر میگذارند، نه صرفاً از راه غافلگیری. با این همه، این بخشها چنان توجهبرانگیزند که گاهی حس میشود به فیلمی دیگر تعلق دارند؛ گویی کمدی خانوادگی از رشتهٔ اصلی داستان جدا میشود و مدتی مسیر خودش را میرود.
« مایک مایرز نقش چارلی را با انرژی و تکیه بر واکنشهای سریع اجرا میکند. »
شخصیتها و اجرا
این استقلال، هم امتیاز فیلم است و هم نشانهای از پراکندگی آن. هریت و توازن میان عشق و بدگمانی نانسی تراویس در نقش هریت، گرما و سرزندگی لازم را برای باورپذیرشدن کشش چارلی فراهم میکند. هریت فقط موضوع سوءظن مردانه نیست؛ او در برخوردهای آغازین شخصیتی مستقل و دوستداشتنی دارد و رابطهاش با چارلی از لحظاتی صمیمی و سبکبالانه نیرو میگیرد.
فیلم میکوشد مخاطب را میان پذیرش جذابیت او و توجه به نشانههای نگرانکننده معلق نگه دارد. همین دوگانگی، بخش عاشقانه را از یک دنبالهٔ سادهٔ شوخیها فراتر میبرد. اما پرداخت این رابطه گاه شتابزده است. پیوند عاطفی میان دو شخصیت بهسرعت پیش میرود و فیلم همیشه فرصت نمییابد نشان دهد این نزدیکی چگونه از آشنایی اولیه به تصمیمی جدی بدل میشود.
به همین دلیل، برخی لحظههای عاشقانه بیشتر بر شیرینی فضای خود تکیه دارند تا بر تحول تدریجی شخصیتها. با وجود این، حضور هریت در کنار چارلی اهمیت دارد؛ او نهفقط عاملی برای پیشبردن معما، بلکه نقطهٔ مقابل بدگمانیهای اوست: شخصیتی که چارلی میخواهد به او اعتماد کند، اما نمیتواند ذهن آشفتهاش را خاموش سازد.
شوخیها، دیالوگها و بازیگران فرعی طنز فیلم بیش از آنکه بر لطیفههای دقیق و پیوسته استوار باشد، از شخصیتپردازیهای غریب، گفتوگوهای بهیادماندنی و انحرافهای ناگهانی در مسیر روایت شکل میگیرد. بسیاری از شوخیها بهواسطهٔ لحن اجرا جان میگیرند؛ جملهای که روی کاغذ معمولی به نظر میرسد، با مکث یا تأکید بازیگر به لحظهای خندهآور بدل میشود.
« این استقلال، هم امتیاز فیلم است و هم نشانهای از پراکندگی آن. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
حضور بازیگرانی چون آنتونی لاپاگلیا، آلن آرکین و آماندا پلامر نیز به جهان فیلم رنگ میدهد. شخصیتهای فرعی، بهویژه در خط پلیسی، با فاصلهگرفتن از تصویر مأموران جدی و کلیشهای، موقعیتهایی کمیک میسازند. با این حال، شوخیها از کیفیت یکسان برخوردار نیستند. فیلم گاهی چنان به ایدهٔ کمیک خود دل میبندد که آن را بیش از اندازه ادامه میدهد؛ گاهی نیز لحظهای طنزآمیز را طرح میکند، اما آن را به نقطهٔ اوج رضایتبخشی نمیرساند.
این نابرابری باعث میشود تماشای اثر تجربهای موجدار باشد: صحنههایی واقعاً ماندگار در کنار بخشهایی که بیشتر از آنکه خندهدار باشند، صرفاً عجیباند. فیلم از همین پراکندگی آسیب میبیند، هرچند همین بیقاعدگی برای برخی تماشاگران بخشی از جذابیت و حالوهوای خاص آن است. معمای جنایی و مسئلهٔ انسجام طرح جنایی فیلم ایدهای ساده اما مؤثر دارد: عشقی تازه در کنار احتمال پنهانبودن خطری مرگبار.
روایت از این موقعیت برای بازی با بدگمانی چارلی و شایعههای رسانهای بهره میگیرد، ولی همیشه نمیتواند خط معما را بهاندازهٔ خط کمدی زنده نگه دارد. گاهی فیلم چنان به شوخیهای خانوادگی یا حاشیههای شخصیتهای فرعی میپردازد که پرسش اصلی برای مدتی به حاشیه میرود. در نتیجه، داستان نه کاملاً به کمدی موقعیت وفادار میماند و نه تعلیق جنایی را بهطور پیوسته گسترش میدهد.
این ناپایداری در لحن، در نزدیکی بخشهای پرتنش آشکارتر میشود. فیلم میخواهد هم خطر را جدی جلوه دهد و هم آن را به بازیای کمدی بدل کند؛ اما گذار میان این دو حالت همیشه نرم نیست. مخاطبی که انتظار معمایی منسجم و سرنخگذاری دقیق دارد، ممکن است از سادهانگاری برخی پیوندهای روایی فاصله بگیرد.
« حضور بازیگرانی چون آنتونی لاپاگلیا، آلن آرکین و آماندا پلامر نیز به جهان فیلم رنگ میدهد. »
قوتها و کاستیها
در مقابل، تماشاگرانی که اولویتشان شخصیتهای نامتعارف و موقعیتهای خندهآور است، احتمالاً راحتتر با این آشفتگی کنار میآیند. موسیقی و حالوهوای دههٔ نود موسیقی فیلم سهم مهمی در ساختن حسوحال آن دارد. ترانههای پاپ و راک، اثر را به فضای فرهنگی اوایل دههٔ نود پیوند میزنند و به بسیاری از صحنهها انرژی و سبکی میبخشند.
این انتخابها صرفاً پسزمینه نیستند؛ گاهی در شکلدادن به ریتم و حافظهٔ عاطفی فیلم نقش دارند، بهگونهای که شنونده ممکن است قطعهای را حتی پس از فراموشکردن جزئیات روایت به یاد داشته باشد. در عین حال، بازگشت مکرر بعضی قطعات میتواند از تأثیرشان بکاهد. موسیقیای که در نخستین استفاده تازگی دارد، با تکرار بیش از اندازه به نشانهای قابلپیشبینی بدل میشود.
این مسئله نمونهای از دشواری کلی فیلم است: ایدههای جذابش را گاه با اصرار زیاد تکرار میکند. با این همه، همان موسیقی و سبک بصریاش به اثر هویتی مشخص میدهند؛ هویتی که امروز نیز بخشی از نوستالژی آن برای تماشاگران است. جمعبندی «So I Married an Axe Murderer» فیلمی یکدست یا کاملاً منضبط نیست، اما سرشار از شخصیتها و لحظاتی است که در ذهن میمانند.
نقطهٔ قوت اصلی آن، انرژی مایک مایرز، خانوادهٔ پرهیاهوی مککنزی و ایدهٔ طنزآمیز برخورد عشق با بدگمانی جنایی است. هریت و چارلی نیز در کنار هم جاذبهای دارند که به فیلم امکان میدهد از محدودهٔ شوخیهای صرف فراتر برود، هرچند رابطهٔ آنها و خط معما به اندازهٔ کافی پرداخت نمیشوند. اثر در بهترین لحظات، کمدیای سبکبال و خوشذوق است که از دیالوگ، بازی و شخصیتهای فرعی نیروی خود را میگیرد؛ در لحظات ضعیفتر، میان عاشقانه و معما سرگردان میشود و ریتمش از حرکت میافتد.
« موسیقی و حالوهوای دههٔ نود موسیقی فیلم سهم مهمی در ساختن حسوحال آن دارد. »
جمعبندی
با این حال، همین ناهمواری بخشی از چهرهٔ خاص فیلم است: اثری که شاید روایتش را همیشه جمعوجور نگه ندارد، اما شوخیها، نقشآفرینی پرانرژی و فضای نوستالژیکش آن را به تماشایی دلپذیر و متمایز تبدیل میکند.
ثبت دیدگاه