نقد و بررسی
نقد سی و دو فیلم کوتاه درباره گلن گولد (Thirty Two Short Films About Glenn Gould) | 1993
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زندگینامهای که از زندگینامه سر باز میزند «Thirty Two Short Films About Glenn Gould» ساختهٔ فرانسوا ژیرار، از همان عنوان اعلام میکند که با شرححالی متعارف روبهرو نیستیم. فیلم بهجای آنکه زندگی گلن گولد را در مسیری خطی از کودکی تا شهرت و پایان عمر مرتب کند، آن را به سیودو قطعه تقسیم میکند؛ قطعاتی که هر یک از زاویهای متفاوت به موسیقی، عادتها، اندیشهها و تنهایی این پیانیست کانادایی نزدیک میشوند.
حاصل، بیش از آنکه روایتی کامل دربارهٔ یک انسان باشد، مجموعهای از کوششها برای دیدن اوست؛ کوششهایی که گاه به او نزدیک میشوند و گاه فاصلهٔ میان چهرهٔ عمومی و جهان درونیاش را برجسته میکنند. این انتخاب صرفاً بازی فرمی نیست. فیلم از مخاطب میخواهد بپذیرد که هیچ روایت واحدی نمیتواند تمام یک شخصیت پیچیده را توضیح دهد.
گولد در اینجا نه قهرمانی است که زندگیاش به درس اخلاقی روشنی ختم شود و نه نابغهای که راز وجودش در چند صحنه رمزگشایی شود. او باقی میماند؛ پرتناقض، دقیق، گاه شوخ و گاه دور از دسترس. از این جهت، فیلم نه زندگینامهای جامع، بلکه پرترهای تأملبرانگیز از ناتوانی ما در شناخت کامل دیگری است.
« فیلم از مخاطب میخواهد بپذیرد که هیچ روایت واحدی نمیتواند تمام یک شخصیت پیچیده را توضیح دهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فرم موزاییکی و منطق موسیقایی ساختار سیودوگانهٔ فیلم یادآور «واریاسیونهای گلدبرگ» باخ است؛ اثری که گولد اجرای آن با پیانو را از شناختهشدهترین کارهای خود میدانست. فیلم نیز بهجای تکرار یک مضمون روایی، آن را از مسیر تغییر لحن و شکل بازمیگرداند: از بازسازیهای نمایشی تا گفتوگوها و قطعات مستندگونه، و حتی لحظههایی که به انتزاع و انیمیشن نزدیک میشوند.
در این شیوه، هر بخش بهتنهایی تصویری محدود عرضه میکند، اما کنار هم قرارگرفتنشان به فیلم نوعی ریتم و پیوستگی میدهد. این فرم با موضوعش تناسبی درونی دارد. گولد در مقام نوازنده به جزئیات موسیقی حساس بود و فیلم نیز شخصیت او را از تکههای کوچک میسازد: یک رفتار، یک خاطره، یک اندیشه یا یک مواجهه.
بااینحال، هماهنگی میان فرم و موضوع همیشه به معنای سهولت تماشا نیست. گذار از یک بخش به بخش دیگر ممکن است برای مخاطبی که به روایت پیوسته خو گرفته، گسسته یا پراکنده جلوه کند. فیلم بهجای آنکه همهچیز را توضیح دهد، فاصلهها را باقی میگذارد و از بیننده میخواهد ارتباط میان قطعات را خودش پیدا کند.
« بااینحال، هماهنگی میان فرم و موضوع همیشه به معنای سهولت تماشا نیست. »
شخصیتها و اجرا
تصویر گولد: حضور و دستنیافتنیبودن مرکز فیلم، گلن گولد با بازی کولم فیور است؛ حضوری که نه به تقلید بیرونی از یک چهرهٔ مشهور محدود میشود و نه میکوشد او را به شخصیتی کاملاً قابلفهم بدل کند. فیور در نقش گولد، میان انضباط ذهنی و بیقراری، شوخطبعی و انزوا، صراحت و گریز از توضیح تعادل برقرار میکند.
بازی او از طریق جزئیات و ریتم رفتار اثر میگذارد: مکثها، لحن گفتار و نحوهٔ اشغال فضای پیرامون، همگی در شکلدادن به تصویری از شخصیت سهم دارند. فیلم همچنین مراقب است که نبوغ را به نمایش پرزرقوبرق یا افسانهای بینقص تبدیل نکند. گولد در مقام هنرمند، هم موضوع تحسین است و هم انسانی با عادتها و تناقضهای ویژهٔ خود.
اما تماشاگر به کلید نهایی برای گشودن شخصیت او دست پیدا نمیکند. همین امتناع از توضیح قطعی، یکی از تصمیمهای مهم فیلم است: گولد را نمیتوان به یک ویژگی، یک خاطره یا یک تفسیر فروکاست. گاه فاصلهاش با دیگران آشکار میشود، اما فیلم آن فاصله را به معمایی ساده با پاسخی آماده تبدیل نمیکند.
« فیور در نقش گولد، میان انضباط ذهنی و بیقراری، شوخطبعی و انزوا، صراحت و گریز از توضیح تعادل برقرار میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
موسیقی بهمثابه زبان سینما در این فیلم، موسیقی صرفاً پسزمینهای برای صحنهها نیست؛ عنصری است که به تصویر شکل میدهد و به تدوین، مکث و حرکت معنا میبخشد. آثار گولد و بهویژه پیوند فیلم با جهان باخ، تجربهای میسازند که شنیدن در آن بهاندازهٔ دیدن اهمیت دارد. موسیقی اجازه نمیدهد فیلم تنها به مجموعهای از اطلاعات دربارهٔ یک نوازنده تبدیل شود؛ ما را به تجربهٔ حسیِ مواجهه با هنر او نزدیک میکند.
از همین رو، سکوتها و فاصلههای میان جملهها نیز در بافت فیلم اهمیت پیدا میکنند. موسیقی در بعضی لحظهها شخصیت را به مخاطب نزدیک میکند و در لحظههایی دیگر، بر یگانگی و استقلال جهان او تأکید میگذارد. این دو کارکرد، حس سرد و تأملی اثر را تقویت میکنند. فیلم بهجای آنکه شور هنری را با هیجاننمایی آشکار عرضه کند، آن را در نظمی سنجیده و گاه خویشتندار جای میدهد؛ نظمی که با تصویر گولد بهعنوان هنرمندی وسواسی و متمایز همخوان است.
دوربین، ریتم و فضای سرد فضاسازی فیلم از احساساتیگری فاصله دارد. قابها و ریتم روایت عموماً مجال میدهند تا تماشاگر به رفتارها و فاصلههای میان شخصیتها توجه کند. این خویشتنداری بصری با ساختار اپیزودیک همافزایی دارد: فیلم کمتر میکوشد زندگی را به اوجهای دراماتیک پیدرپی تبدیل کند و بیشتر به مشاهدهٔ لحظهها و تفاوتهایشان تکیه میکند.
« آثار گولد و بهویژه پیوند فیلم با جهان باخ، تجربهای میسازند که شنیدن در آن بهاندازهٔ دیدن اهمیت دارد. »
قوتها و کاستیها
نتیجه فضایی سرد، اما نه بیروح است؛ سردیای که بخشی از نگاه اثر به تنهایی، تمرکز و دشواری ارتباط به شمار میرود. در عین حال، تنوع شکل هر قطعه مانع از آن میشود که فیلم به یک تمرین خشک و یکدست بدل شود. تغییر میان شیوههای روایت، نوعی کنجکاوی بصری ایجاد میکند و نشان میدهد که سینما برای پرداختن به یک زندگی واقعی، ناچار نیست تنها از بازسازی کلاسیک استفاده کند.
فیلم از تفاوت میان صدا، تصویر و شهادت دیگران بهره میگیرد تا پرترهای چندوجهی بسازد؛ پرترهای که بهجای تثبیت معنای گولد، برداشتهای گوناگون از او را کنار هم نگه میدارد. محدودیتها و بهای تجربهگرایی همان فرمی که فیلم را متمایز میکند، مهمترین دشواری آن نیز هست. قطعهقطعهبودن روایت ممکن است حس استمرار عاطفی را کاهش دهد و مخاطبی که در پی شرحی روشن از زندگی و مسیر حرفهای گولد است، از کمبود اطلاعات یا پاسخهای قطعی ناامید شود.
برخی پرسشها دربارهٔ او عمداً بیپاسخ میمانند؛ فیلم بیشتر به ابهام شخصیت وفادار است تا به میل تماشاگر برای جمعبندی و تبیین. این انتخاب از نظر هنری قابلدفاع است، اما بیهزینه نیست. گاه بخشها بیش از آنکه به روایتی واحد متصل شوند، همچون نمونههایی مستقل در کنار هم قرار میگیرند.
« در عین حال، تنوع شکل هر قطعه مانع از آن میشود که فیلم به یک تمرین خشک و یکدست بدل شود. »
جمعبندی
در چنین لحظههایی ممکن است پیوند میان فرم موزاییکی و تجربهٔ عاطفی کمرنگ شود. همچنین فاصلهگرفتن از زندگینامهٔ متعارف، فرصت پرداخت گستردهتر به برخی زمینهها و جزئیات را محدود میکند. فیلم را بنابراین بهتر است نه بهعنوان مرجع کامل زندگی گولد، بلکه بهمنزلهٔ تفسیر سینمایی و شاعرانهای از حضور او تماشا کرد.
جمعبندی «Thirty Two Short Films About Glenn Gould» اثری است که شکل روایتش را از موضوع خود جدا نمیکند. فیلم با کنارهمگذاشتن قطعات ناهمگون، بهجای آنکه ادعا کند گولد را بهتمامی میشناسد، از چند زاویه به او نزدیک میشود و امکان شناخت قطعی را زیر سؤال میبرد. بازی دقیق کولم فیور، نقش تعیینکنندهٔ موسیقی و فضاسازی خویشتندار، به این تجربه هویتی ویژه میبخشند؛ درحالیکه ساختار پراکنده و کمبود توضیح مستقیم ممکن است برای بخشی از مخاطبان مانع ارتباط شود.
ارزش اصلی فیلم در آن است که زندگی یک هنرمند را به زنجیرهای مرتب از موفقیتها و بحرانها تقلیل نمیدهد. اینجا شخصیت از راه تکرار و تفاوت، حضور و غیاب، صدا و سکوت شکل میگیرد. فیلم پاسخ نهایی دربارهٔ گلن گولد عرضه نمیکند؛ در عوض، ما را به گوشدادن دقیقتر و پذیرفتن ناشناختگی او دعوت میکند.
« در چنین لحظههایی ممکن است پیوند میان فرم موزاییکی و تجربهٔ عاطفی کمرنگ شود. »
ثبت دیدگاه