نقد و بررسی
نقد مکس آبی (The Blue Max) | 1966
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شکوه پرواز و زخم جاهطلبی «The Blue Max» ساختهٔ جان گیلرمین، در ظاهر فیلمی جنگی دربارهٔ خلبانی است که میخواهد در میدان نبرد به شهرت و افتخار دست یابد؛ اما نیروی اصلی آن نه در شمار هواپیماهای سرنگونشده، بلکه در پرسشهایی است که دربارهٔ شأن، طبقه و معنای قهرمانی پیش میکشد. داستان در واپسین سالهای جنگ جهانی اول میگذرد و برونو اشتاخِل، خلبانی جوان از طبقهای فرودست، را دنبال میکند؛ مردی که در میان افسران اشرافزاده غریبه است و نشان «ماکس آبی» را راهی برای تثبیت ارزش خود میبیند.
فیلم انگیزهٔ او را با زرقوبرق قهرمانانه نمیآراید: جاهطلبیاش هم محرک پیشرفت اوست و هم نیرویی که روابطش را مسموم میکند. این نگاه، «The Blue Max» را از یک ماجرای سادهٔ پیروزی در آسمان فراتر میبرد. پرواز برای اشتاخِل فقط مأموریت نظامی نیست؛ صحنهای است که در آن میکوشد به جایگاهی برسد که ساختار اجتماعی از او دریغ کرده است.
با این همه، فیلم پاسخ آسانی به پرسشِ ارزش واقعی آن جایگاه نمیدهد. مدال، احترام و قهرمانی در فضایی که جنگ همهچیز را به ابزار تبلیغات و رقابت بدل کرده، مفاهیمی لغزاناند. آسمان؛ میدان کنش و معنا درخشانترین دستاورد فیلم، بیتردید صحنههای هوایی آن است. هواپیماها در قاب، صرفاً تندیسهایی تاریخی نیستند؛ حضوری جسمانی دارند و حرکتشان در آسمان، با خطر و دشواری ملموسی همراه است.
نبردها از تماشای دوردست فراتر میروند: مسیر پرواز، فاصلهٔ شکنندهٔ دو هواپیما و تغییر ناگهانی برتری، حس موقعیت و مخاطره را به بیننده منتقل میکند. همین کیفیت است که باعث میشود بسیاری از لحظات هوایی فیلم، حتی برای تماشاگر امروز نیز تازگی و نیروی حسی خود را حفظ کنند. جان گیلرمین با اتکا به نماهای باز و حرکت در فضای واقعی، آسمان را به محیطی دراماتیک تبدیل میکند.
« این نگاه، «The Blue Max» را از یک ماجرای سادهٔ پیروزی در آسمان فراتر میبرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در اینجا افق آزاد به معنای رهایی نیست؛ پهنهای است که در آن هر تصمیم میتواند به فرصتی برای صعود یا خطایی مرگبار بدل شود. پروازها هم هیجانآفریناند و هم کارکردی روایی دارند: شخصیت اشتاخِل را از خلال نحوهٔ مواجههاش با خطر بهتر میشناسیم. وقتی هواپیماها به حرکت درمیآیند، فیلم از توضیحدادن دست میکشد و اجازه میدهد کنش، جاهطلبی و بیپروایی قهرمان را عیان کند.
مردی بیرون از حلقهٔ اشراف اشتاخِل قهرمانی دلپذیر و بینقص نیست؛ همین نکته از جاذبهٔ او میکاهد و به پیچیدگیاش میافزاید. او در محیطی خدمت میکند که رسم و سلسلهمراتب اجتماعی بر آن سایه انداخته است. افسران اشرافزاده نهفقط رقیبانش، بلکه نمایندگان جهانیاند که در آن منزلت خانوادگی بخشی از اقتدار محسوب میشود.
اشتاخِل در چنین نظمی، برای بهرسمیتشناختهشدن به چیزی بیش از مهارت نیاز دارد: باید ثابت کند که میتواند قواعد بازی را به سود خود تغییر دهد. اجرای جرج پپارد، غرور و خودداری این شخصیت را برجسته میکند. اشتاخِل اغلب احساساتش را پشت چهرهای خونسرد پنهان میسازد و به جای آنکه صریحاً از تحقیر یا محرومیتش سخن بگوید، با رفتارش پاسخ میدهد.
این انتخاب، او را گاه دور از دسترس میکند؛ اما فاصلهٔ عاطفیاش با دیگران بخشی از شخصیتپردازی است، نه صرفاً نقصی در بازی. تماشاگر میتواند هم نیروی پیشبرندهٔ او را بفهمد و هم از بیرحمی و خودمحوریاش فاصله بگیرد. جیمز میسون و سیاستِ منزلت جیمز میسون در نقش ژنرال فون کلوگرمان حضوری نافذ دارد؛ حضوری که از نمایش پرهیاهو پرهیز میکند و بیش از هر چیز بر قدرت مشاهده و سنجش تکیه دارد.
« او در محیطی خدمت میکند که رسم و سلسلهمراتب اجتماعی بر آن سایه انداخته است. »
شخصیتها و اجرا
شخصیت او در میانهٔ میدانِ نظامی و طبقاتی ایستاده است: از یک سو نمایندهٔ نظمی اشرافی و آرمانهای آن است، و از سوی دیگر میداند که جنگ به چهرههایی تازه برای نمایش و تبلیغ نیاز دارد. میسون این دوگانگی را با وقار و اطمینانی آرام بازی میکند، چنانکه حتی سکوتهایش نیز بخشی از موازنهٔ قدرت به نظر میرسند.
در برابر او، اتو هایدمان و ویلی فون کلوگرمان وجوه دیگری از همان جهان را نشان میدهند. تفاوت نگاهشان به افتخار، انضباط و جنگ، میدان اخلاقی فیلم را گستردهتر میکند. مسئله فقط اختلاف شخصی میان خلبانان نیست؛ هرکدام نمایندهٔ تصوری متفاوت از «درست جنگیدن» و معنای خدمتاند. فیلم در این تقابلها، قهرمانی سنتی را زیر سؤال میبرد: آیا شجاعت به رعایت آیینهای جوانمردانه وابسته است، یا در جنگی که کشتن را به امتیاز و نشان تبدیل کرده، این آیینها خود نوعی تظاهرند؟
شکوه تصویر و وزنِ زمان فیلمبرداری داگلاس اسلوکامب به «The Blue Max» مقیاسی حماسی میبخشد. گسترهٔ آسمان، چشماندازهای زمینی و طراحی بصری هواپیماها، جهان جنگ را از صحنهای محدود به تجربهای فراخ تبدیل میکنند. موسیقی جری گلداسمیت نیز به این ابعاد کمک میکند؛ موسیقیای که هیجان پرواز را تقویت میکند، بیآنکه فیلم را به ماجرایی صرفاً ماجراجویانه تقلیل دهد.
در لحظههای پرواز، تصویر و صدا با هم به فیلم نیرویی میدهند که در بخشهای زمینی کمتر به دست میآید. با این حال، زمان طولانی فیلم گاه علیه آن عمل میکند. روایت در بعضی بخشها مکثهایی دارد که بهاندازهٔ کافی به تنش یا شناخت شخصیتها نمیافزایند. گفتوگوها و مناسبات زمینی، بهویژه وقتی از رقابتهای اصلی فاصله میگیرند، ممکن است کشدار به نظر برسند.
« در برابر او، اتو هایدمان و ویلی فون کلوگرمان وجوه دیگری از همان جهان را نشان میدهند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این کندی همیشه بیثمر نیست؛ گاهی به ساختن فضای تشریفاتی و سنگین ارتش کمک میکند. اما گاه نیز فاصلهای میان نیروی بصریِ صحنههای هوایی و حرکت کمشتاب روایت ایجاد میشود. ناهمواریهای روایت و مناسبات زمینی فیلم میکوشد همزمان داستانی دربارهٔ جاهطلبی فردی، مناسبات اشرافی، جنگ و روابط خصوصی روایت کند.
این گستردگی به آن ظرفیت تحلیلی میدهد، اما انسجامش را نیز در معرض خطر قرار میدهد. برخی خردهروایتها چنانکه باید به خط اصلی گره نمیخورند و بعضی تغییرات عاطفی یا رقابتها، مجال کافی برای تحول تدریجی پیدا نمیکنند. به همین دلیل، «The Blue Max» گاهی بیش از آنکه روایتی کاملاً یکپارچه باشد، مجموعهای از موقعیتهای چشمگیر است که با محوریت اشتاخِل کنار هم قرار گرفتهاند.
ضعف نسبی صحنههای زمینی در قیاس با پروازها نیز به همین مسئله دامن میزند. گفتوگوها حامل ایدههای مهمیاند، اما همیشه از همان میزان فوریت و تنش برخوردار نیستند که صحنههای هوایی دارند. رابطههای شخصی فیلم نیز بیشتر در خدمت آشکارکردن مناسبات قدرت و منزلتاند تا ساختن پیوندی عاطفیِ پرعمق.
این رویکرد با جهان سرد و حسابگر داستان تناسب دارد، اما ممکن است تماشاگرانی را که انتظار درامی روانشناختیِ متوازن دارند، کمتر راضی کند. جنگ، قهرمانی و نمایش یکی از وجوه ماندگار فیلم، بدبینی آن به قهرمانسازی است. ارتش به خلبانانش نیاز دارد، اما همزمان میتواند آنان را به نمادهایی برای مصرف عمومی تبدیل کند.
« این کندی همیشه بیثمر نیست؛ گاهی به ساختن فضای تشریفاتی و سنگین ارتش کمک میکند. »
قوتها و کاستیها
در چنین فضایی، عمل جنگی از معنای انسانیاش جدا و به عدد، اعتبار و تصویر بدل میشود. اشتاخِل میخواهد با دستاوردی قابلشمارش، ارزش خود را ثابت کند؛ ولی فیلم پیوسته نشان میدهد که ارزشگذاری رسمی لزوماً با حقیقت اخلاقی یا تجربهٔ واقعی جنگ یکی نیست. این نگاه، بهخصوص در تضاد میان زبان تشریفاتی و واقعیت خشونتآمیز جنگ جلوه پیدا میکند.
عنوانها و آیینها از نظم و شکوه سخن میگویند، اما هواپیما در آسمان ابزار بقا و کشتن است. فیلم نه قهرمانی اشتاخِل را بیچونوچرا میپذیرد و نه او را به هیولایی سادهدلانه فرو میکاهد. جذابیتش در همین تعارض است: مردی که برای رهایی از تحقیر میجنگد، ممکن است در مسیر اثبات خویش به همان منطقی تن دهد که انسانها را به وسیله تبدیل میکند.
جمعبندی «The Blue Max» فیلمی است که صحنههای پروازش از روایت زمینیاش پرقدرتترند، اما دستاوردش به نمایش هواپیماهای کهنه و نبردهای تماشایی محدود نمیشود. اثر جان گیلرمین با محور قراردادن برونو اشتاخِل، جاهطلبی را به پرسشی دربارهٔ طبقه، احترام و اخلاق در دل جنگ بدل میکند؛ پرسشی که پاسخ سادهای ندارد.
جرج پپارد شخصیتی مغرور و دشوار برای همدلی میسازد و جیمز میسون با حضوری سنجیده، کشاکش میان سنت و مصلحت را به مرکز توجه میآورد. کندی ریتم، ناهمواریهای روایت و کمرمقی نسبی برخی صحنههای زمینی، از انسجام فیلم میکاهند. بااینحال، قدرت بصری پروازها و نگاه تلخ آن به قهرمانسازی، اثر را در ذهن نگه میدارد.
« در چنین فضایی، عمل جنگی از معنای انسانیاش جدا و به عدد، اعتبار و تصویر بدل میشود. »
جمعبندی
«The Blue Max» بیش از آنکه دربارهٔ شکوه پیروزی باشد، دربارهٔ بهایی است که انسان برای دیدهشدن میپردازد؛ و آسمان، در این روایت، هم میدان پرواز است و هم آینهای برای جاهطلبیهای زمینی.
ثبت دیدگاه