نقد و بررسی
نقد زمان کولیها (Time of the Gypsies) | 1988
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان افسانه و واقعیت «زمان کولیها» ساختهٔ امیر کوستوریتسا، اثری است که از همان آغاز در مرز میان واقعیت اجتماعی و رؤیای افسانهگون حرکت میکند. فیلم زندگی پرهان، نوجوانی از جامعهٔ روما، را دنبال میکند؛ جوانی که توانایی دورجنبانی دارد، اما نیروی خارقالعادهاش نه راهی برای رهایی، بلکه عنصری دیگر در جهانی آکنده از تنگنا و بیپناهی است.
او در محیطی فقیر و پرتنش بزرگ میشود و امید به بهتر شدن زندگی خانوادهاش، او را به سوی احمد میکشاند؛ مردی که وعدهٔ کمک میدهد، اما در پس سخاوت ظاهریاش شبکهای تیره از منفعتطلبی پنهان است. فیلم از این موقعیت ساده، داستانی دربارهٔ بلوغ، فقر، وسوسه و بهای وابستگی میسازد. بااینحال، روایت آن هرگز به درامی واقعگرا به معنای متعارف محدود نمیماند.
رخدادهای شگفت، نشانههای عامیانه و لحظههایی که گویی از خواب برخاستهاند، در کنار خشونت روزمره قرار میگیرند. همین همنشینی، به جهان فیلم حالتی میدهد که در آن امر جادویی نه گریزی از واقعیت، بلکه بخشی از شیوهٔ تجربهکردن آن است. پرهان؛ معصومیت در مسیر فرسایش مرکز عاطفی فیلم، پرهان است؛ شخصیتی که قدرت خارقالعادهاش بهجای آنکه او را قهرمانی شکستناپذیر سازد، بر آسیبپذیریاش تأکید میکند.
او در آغاز، جوانی خیالپرداز و مهربان است که خواستههایش بیش از آنکه جاهطلبانه باشند، به نیازهای نزدیک و ملموس خانواده گره خوردهاند. همین پیوند میان امید شخصی و مسئولیت خانوادگی، تصمیمهای او را باورپذیر میکند: پرهان نه از سر شرارت، بلکه از سر نیاز و اعتماد، قدم در مسیری میگذارد که پیامدهایش را بهدرستی نمیسنجد.
« فیلم از این موقعیت ساده، داستانی دربارهٔ بلوغ، فقر، وسوسه و بهای وابستگی میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مسیر او، داستانی ساده دربارهٔ «خوب» و «بد» نیست. فیلم نشان میدهد که چگونه انتخابهای فردی در بستری از فقر، فشار اجتماعی و فقدان فرصت شکل میگیرند. پرهان هر بار میکوشد کنترل زندگیاش را به دست بگیرد، اما همان تلاش او را بیشتر در مناسباتی گرفتار میکند که قدرت و قواعدشان در اختیار دیگران است.
این تناقض، به شخصیت عمق میدهد و مانع از آن میشود که او صرفاً قربانی منفعل یا قهرمانی آرمانی باشد. بازی داوور دویموویچ نیز در جاندادن به این دگرگونی نقش مهمی دارد. چهره و حرکات او، میان سرزندگی نوجوانانه و سنگینی تجربهای که ناخواسته بر دوشش میافتد، پیوند برقرار میکنند. تغییر پرهان بیشتر از آنکه با توضیحهای صریح بیان شود، در سکوتها، واکنشها و فاصلهای که میان او و جهان اطرافش شکل میگیرد، احساس میشود.
احمد و منطق قدرت احمد در برابر پرهان تنها یک فرد فریبکار نیست؛ او نمایندهٔ نوعی قدرت است که خود را در هیئت حمایت و فرصت عرضه میکند. وعدههایش به نیازهای واقعی پرهان پاسخ میدهند و به همین دلیل اغواگرند. فیلم بهخوبی نشان میدهد که استثمار همیشه با تهدید آشکار آغاز نمیشود؛ گاهی با پیشنهادی همراه است که در شرایطی دیگر میتوانست نجاتبخش باشد.
احمد از همین شکاف میان نیاز و انتخاب بهره میگیرد. شخصیت او، بااینحال، بیش از آنکه نمادی انتزاعی باشد، حضوری زنده و پرجاذبه دارد. کاریزما و زیرکیاش سبب میشوند که منطق فاسدش در ابتدا در پس رفتارهای دوستانه پنهان بماند. این کیفیت، رابطهٔ او با پرهان را پیچیده میکند: پیوندی که در آن احساس اعتماد، وابستگی و ترس بهتدریج جای یکدیگر را میگیرند.
« مسیر او، داستانی ساده دربارهٔ «خوب» و «بد» نیست. »
شخصیتها و اجرا
فیلم از این راه، نشان میدهد که چگونه ساختارهای سلطه میتوانند خود را در روابط روزمره بازتولید کنند. در کنار احمد، مردژان نیز حضوری آزارنده و مؤثر دارد. او با رفتار و منش خود بر فضای داستان فشار میآورد و یادآوری میکند که خطر همیشه در چهرهٔ یک شخصیت محوری ظاهر نمیشود؛ گاه در شبکهای از آدمها و عادتهایی پراکنده است که خشونت را عادی میکنند.
بااینهمه، شماری از شخصیتهای فرعی فرصت چندانی برای استقلال روایی پیدا نمیکنند و بیشتر به کارکردشان در پیشبرد داستان محدود میمانند. جامعه، فقر و تصویر روما «زمان کولیها» جهانی را به تصویر میکشد که در آن فقر فقط کمبود پول نیست؛ محدودیتی است که امکان انتخاب، امنیت و حتی تصور آینده را کاهش میدهد.
خانواده و اجتماع پرهان هم منبع تعلقاند و هم محل تنش. زندگی روزمره با لحظههای سرور، شوخی، موسیقی و پیوندهای خانوادگی همراه است، اما این گرما از فشار مادی و ناامنی جدا نیست. فیلم از ساختن تصویری یکدست و رمانتیک از جامعهٔ روما پرهیز میکند و بهجای آن، تناقضهای زندگی را پیش چشم میگذارد.
این نگاه در عین همدلی، پرسشهایی نیز دربارهٔ شیوهٔ بازنمایی فرهنگی برمیانگیزد. کوستوریتسا جهانی پررنگ و پرتحرک میسازد؛ جهانی سرشار از آیینها، صداها و رخدادهای غیرعادی. چنین سبکی، به فیلم هویتی متمایز میبخشد، اما گاه ممکن است زندگی شخصیتها را در قالب تصویری پرزرقوبرق و تماشایی محصور کند.
« فیلم از این راه، نشان میدهد که چگونه ساختارهای سلطه میتوانند خود را در روابط روزمره بازتولید کنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
قدرت فیلم در آن است که پشت این جلوههای پرشور، رنج و مناسبات نابرابر را نیز آشکار نگه میدارد؛ هرچند تعادل میان نگاه اجتماعی و جذابیت بصری همیشه بیچالش نیست. فیلم همچنین از جغرافیای داستان برای ترسیم فاصله میان رؤیا و واقعیت بهره میگیرد. حرکت از روستای محل زندگی پرهان به جهان شهری و دوردست، صرفاً جابهجایی مکانی نیست؛ گویی او از فضایی آشنا اما محدود، به قلمرویی قدم میگذارد که وعدهٔ آزادی میدهد و در عمل، شکل تازهای از اسارت را پیش رویش میگذارد.
جادوی بصری و موسیقی دوربین و میزانسن فیلم، واقعگرایی را با اغراق شاعرانه درهم میآمیزند. خانهها، خیابانها و فضاهای جمعی صرفاً پسزمینه نیستند؛ هرکدام با رنگ، ازدحام و حرکت خود در ساختن حالوهوای اثر سهم دارند. گاه تصویر چنان سرشار از جزئیات و جنبوجوش است که جهان فیلم حالتی کارناوالی پیدا میکند؛ لحظهای بعد، همان فضا میتواند به صحنهای از تنهایی یا تهدید بدل شود.
این نوسان، زبان بصری فیلم را از یکنواختی دور میکند. موسیقی گوران برگوویچ یکی از عناصر بنیادین این زبان است. موسیقی فقط همراه تصویر نمیآید؛ اغلب نیرویی پیشبرنده دارد و عاطفهٔ صحنهها را شدت میبخشد. ملودیهای پرحرارت و ریتمهای پرجنبوجوش، در کنار موقعیتهای تلخ قرار میگیرند و به فیلم کیفیتی دوگانه میدهند: شور زندگی در همان لحظهای که زندگی آدمها زیر فشار فرو میریزد.
همین تضاد سبب میشود موسیقی هم ماندگار باشد و هم گاهی بر احساس تماشاگر سنگینی کند. عناصر جادویی نیز در همین ساختار معنا پیدا میکنند. دورجنبانی پرهان، بهجای آنکه قواعد فیلم را به سوی فانتزی آشکار ببرد، در دل جهان روزمره جا میگیرد. فیلم توضیح نمیدهد که این نیرو چگونه کار میکند یا چه معنای قطعی دارد؛ آن را همچون بخشی از تخیل شخصیت و فضای فرهنگی روایت میپذیرد.
« فیلم همچنین از جغرافیای داستان برای ترسیم فاصله میان رؤیا و واقعیت بهره میگیرد. »
قوتها و کاستیها
این ابهام، به اثر آزادی شاعرانه میدهد و در عین حال، تماشاگر را از جستوجوی پاسخهای کاملاً عقلانی بازمیدارد. ریتم و سنگینی عاطفی طول فیلم و تراکم رخدادهایش به آن فرصت میدهد که جهان شخصیتها را با حوصله بسازد. بسیاری از صحنهها بهجای حرکت مستقیم به سوی گره بعدی، در فضا و رفتار آدمها مکث میکنند.
این مکثها گاه ارزشمندند: به تماشاگر اجازه میدهند فشار روزمره را حس کند و با شخصیتها خو بگیرد. اما در بخشهایی، همین شیوه به کندی میانجامد و روایت بیش از اندازه کش میآید. در این لحظهها، فیلم ممکن است بهجای انباشتن معنا، بر حالوهوایی تکرارشونده پافشاری کند. تلخی اثر نیز از جنس تلخیهای گذرا نیست.
روایت بارها تماشاگر را با انتخابهایی روبهرو میکند که راهحل آسانی ندارند و هر امیدی را با نوعی هزینه همراه میسازند. این صداقت، از نقاط قوت فیلم است؛ زیرا دشواری زندگی را به تزئینی برای داستان تبدیل نمیکند. اما انباشت ناامیدی میتواند خستهکننده شود، بهخصوص برای تماشاگرانی که انتظار دارند لحظههای سبکتر، تعادل بیشتری برقرار کنند.
فیلم بیش از آنکه تسلی بدهد، وادار به مواجهه میکند. جایگاه اثر در سینمای کوستوریتسا «زمان کولیها» نمونهای شاخص از سینمای کوستوریتسا در پیوند دادن روایت اجتماعی با خیالپردازی است. این فیلم از یکسو به تجربهٔ زیستهٔ شخصیتهای حاشیهنشین نزدیک میشود و از سوی دیگر، واقعیت را با اغراق، نماد و لحظههای نامنتظر شکل میدهد.
« این ابهام، به اثر آزادی شاعرانه میدهد و در عین حال، تماشاگر را از جستوجوی پاسخهای کاملاً عقلانی بازمیدارد. »
جمعبندی
نتیجه نه گزارشی خشک از فقر است و نه افسانهای جدا از مناسبات اجتماعی؛ بلکه روایتی است که در آن، خیالپردازی راهی برای بیان حقیقتی تلختر میشود. ترکیب بازیهای باورپذیر، فضای فرهنگی متمایز، موسیقی پرقدرت و شخصیتپردازی پرتنش، فیلم را به تجربهای پرحضور بدل میکند. در مقابل، ریتم نامتوازن، سنگینی عاطفی و کمپرداختبودن برخی نقشهای فرعی از کاستیهای واقعی آناند.
این ضعفها از نیروی کلی اثر نمیکاهند، اما توضیح میدهند چرا تماشای فیلم میتواند هم مسحورکننده و هم فرساینده باشد. جمعبندی «زمان کولیها» فیلمی دربارهٔ نوجوانی است که میخواهد به خانوادهاش کمک کند و در مسیری قدم میگذارد که مرز میان نجات و استثمار را از میان میبرد. ارزش اثر در آن است که این سقوط را به داوری اخلاقی ساده فرو نمیکاهد؛ پرهان در جهانی انتخاب میکند که گزینههایش از آغاز نابرابرند.
کوستوریتسا با آمیختن رئالیسم تلخ، خیال شاعرانه و موسیقی پرشور، تصویری میسازد که هم زنده و تماشایی است و هم اندوهبار. این فیلم برای تماشاگرانی مناسب است که از روایتهای آرام، پرجزئیات و عاطفاً سنگین گریزان نیستند. ممکن است در بخشهایی از کشآمدن روایت یا انباشت تلخی خستهکننده شود، اما شخصیت محوری، فضای منحصربهفرد و پیوند ظریف واقعیت و جادو، آن را در ذهن نگه میدارن
« در مقابل، ریتم نامتوازن، سنگینی عاطفی و کمپرداختبودن برخی نقشهای فرعی از کاستیهای واقعی آناند. »
ثبت دیدگاه