نقد و بررسی
نقد آتیلا مارسل (Attila Marcel) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان افسانه و خاطره «Attila Marcel» فیلمی است دربارهٔ مردی که زندگیاش از بیرون آرام و مرتب به نظر میرسد، اما در درون، میان خاطرهای گمشده و آیندهای ازپیشتعیینشده گرفتار مانده است. پل، مردی سیوسهساله که از کودکی سخن نگفته، در آپارتمانی پاریسی با دو عمهاش زندگی میکند؛ زنانی که او را دوست دارند، اما محبتشان با مراقبت و کنترل چنان درهم آمیخته که مجال چندانی برای خواستههای شخصی او باقی نمیگذارد.
آرزوی عمهها روشن است: پل باید پیانیستی نامدار شود. اما برای خود او، این مسیر بیش از آنکه انتخابی آزادانه باشد، وظیفهای تکراری و بیروح است. ورود مادام پروست، همسایهٔ نامتعارف طبقهٔ بالا، این نظم بسته را بههم میزند. نوشیدنیهای گیاهی او و شیوهٔ خاصش برای بازگرداندن خاطرات، دریچهای به گذشتهٔ پل میگشایند.
فیلم از همین موقعیت ساده، قصهای میسازد که هم حالوهوای افسانه دارد و هم به مسئلهای جدیتر میپردازد: آدمی چگونه میتواند از زیر سایهٔ خاطرات و انتظارات دیگران بیرون بیاید و به زندگی خودش نزدیک شود؟ سیلوَن شومه این مضمون را با واقعگرایی روانشناختی محض دنبال نمیکند؛ او آن را به جهان فانتزی و اغراقشدهٔ خود میبرد، جهانی که زیبایی و غرابتش همزمان سرچشمهٔ جذابیت و محدودیت فیلم است.
پل؛ خاموشی بهمثابه زبان پل شخصیتی است که سکوتش فقط یک ویژگی داستانی نیست؛ شیوهای است که فیلم به کمک آن فاصلهٔ میان درون و بیرون را مجسم میکند. او حرف نمیزند، اما بیحسی یا تهیبودن در او دیده نمیشود. برعکس، به نظر میرسد احساسات و خاطراتش در جایی پشت سکوت انباشته شدهاند و راهی برای ظهور میجویند.
« آرزوی عمهها روشن است: پل باید پیانیستی نامدار شود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اجرای Guillaume Gouix در ایفای این نقش بر کنترل حرکات و دقت در نگاه و حالت چهره تکیه دارد. او باید شخصیتی را زنده کند که بسیاری از واکنشهایش بهجای کلام، از راه مکث و حضور جسمانی منتقل میشوند. سکوت پل همچنین در برابر موسیقی قرار میگیرد. او ساعتهای بسیار پشت پیانو مینشیند، اما مهارت فنی لزوماً به معنای رضایت یا خودشناسی نیست.
پیانو در خانهٔ عمهها بخشی از برنامهٔ انضباطی زندگی اوست؛ در جهان مادام پروست، موسیقی میتواند به محرکی برای خیال و خاطره تبدیل شود. این تفاوت، یکی از ایدههای بارور فیلم است: هنر وقتی به تحمیل و تکلیف بدل شود، ممکن است از صاحبش فاصله بگیرد؛ اما وقتی با تجربهٔ شخصی پیوند بخورد، میتواند زبان احساس شود.
فیلم این تقابل را بیشتر با تصویر و آهنگ بیان میکند تا با گفتوگویی صریح. عمهها و خانهٔ بسته دو عمهٔ پل، با ظاهر و رفتارهای مشخص و تقریباً نمایشیشان، بخشی از نیروی کمیک فیلماند؛ اما نقششان به خلق موقعیتهای بامزه محدود نمیشود. آنها نماد نوعی محبتاند که با نیت خیر آغاز میشود و بهتدریج حق انتخاب دیگری را از او میگیرد.
آرزویشان برای موفقیت پل شاید از دلبستگی و امید ناشی شود، اما چون جایی برای میل خود او باقی نمیگذارد، به شکلی از فشار بدل میشود. تناقض شخصیتهایشان در همینجاست: مراقباند، اما مراقبتشان راه رشد را هم میبندد. فضای خانه نیز این احساس را تقویت میکند. چیدمان منظم، لباسهای همساننما و تکرار روزمرهٔ تمرینها، زندگی پل را همچون صحنهای ازپیشآراسته نشان میدهد.
« اجرای Guillaume Gouix در ایفای این نقش بر کنترل حرکات و دقت در نگاه و حالت چهره تکیه دارد. »
شخصیتها و اجرا
خانه پناهگاه اوست، اما پناهگاهی که خروج از آن دشوار است. شومه با اغراق در تیپپردازی عمهها، فاصلهای طنزآمیز از واقعیت میسازد؛ بااینحال، همین اغراق گاهی به بهای پیچیدگی عاطفی تمام میشود. عمهها بهیادماندنیاند، ولی فیلم همیشه فرصت کافی نمیدهد تا لایههای متناقض آنان از قالب کاریکاتوری فراتر برود.
مادام پروست و منطق خاطره نام مادام پروست آشکارا به ادبیات و خاطره گره میخورد، و فیلم از همین پیوند برای ساختن سازوکاری خیالانگیز استفاده میکند. ترکیب چای گیاهی و شیرینی، پل را به مواجهه با گذشتهای میبرد که پیشتر دسترسی روشنی به آن نداشته است. این ایده، خاطره را نه پروندهای مرتب و آماده، بلکه تجربهای حسی و ناپایدار تصویر میکند: بو، مزه، صدا و موسیقی میتوانند چیزی را بیدار کنند که با کوشش آگاهانه به یاد نمیآید.
جستوجوی پل برای گذشته، در نتیجه، صرفاً یافتن اطلاعات نیست؛ تجربهای است که شکل ادراک او از خودش را تغییر میدهد. بااینهمه، فیلم در بسط این ایده به همان اندازه که جذاب است، همیشه پیگیر نیست. سازوکار بازگشت به خاطرات، ظرفیت فراوانی برای کاوش در حافظه، فقدان و سازوکار دفاعی ذهن دارد، اما روایت گاه زود از کنار پیامدهای روانی آن میگذرد و به تصویرهای فانتزی و شوخیهای موقعیتی پناه میبرد.
مادام پروست نیز با انرژی و سرزندگیاش حضوری گیرا دارد، ولی جهان او آنقدر رنگارنگ و خودبسنده است که گاهی بهجای گشودن راهی برای فهم پل، توجه را به خود جلب میکند. در این لحظهها، ایده از شخصیت جلو میزند. رنگ، قاب و موسیقی یکی از نقاط قوت آشکار «Attila Marcel» ساختن جهانی دیداری است که بهسرعت در ذهن میماند.
« خانه پناهگاه اوست، اما پناهگاهی که خروج از آن دشوار است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شومه پیشینهٔ انیمیشنسازی دارد و در این فیلم زنده نیز به رنگ، لباس، دکور و ترکیببندی قابها توجهی ویژه نشان میدهد. فضای هر خانه با شخصیت ساکنانش هماهنگ است: جهان عمهها انضباط و تکرار را القا میکند و خانهٔ مادام پروست با سرسبزی، اشیای نامتعارف و شور بصریاش، امکان گریز از نظم معمول را پیش چشم میآورد.
این تقابل فقط تزئینی نیست؛ شکل دیداریِ دو شیوهٔ متفاوت زندگی است. موسیقی نیز در فیلم حضوری فراتر از همراهی دارد. گاه سکوت پل را پر میکند، گاه به خاطره شکل میدهد و گاه لحن صحنه را از اندوه به بازیگوشی میکشاند. آهنگها و قطعات موسیقایی، فضای آرام و خیالانگیزی میسازند که میتواند تجربهٔ تماشای فیلم را دلنشین کند.
بااینحال، این زیبایی گاهی از نظر عاطفی بیش از اندازه نرم و صیقلی میشود؛ لحظات سنگینترِ زندگی پل نیز در همان پوشش دلپذیر و فانتزی عرضه میشوند. موسیقی و تصویر به فیلم هویت میبخشند، اما در بعضی صحنهها چنان بر تجربه مسلط میشوند که جای پیشروی دراماتیک را میگیرند. ریتم و محدودیتهای روایت «Attila Marcel» از آن دسته فیلمهایی است که تماشاگر را به پذیرش منطق خاص خود دعوت میکند.
شوخیهای کمصدا، شخصیتهای عجیب و پیوند میان واقعیت و خیال ممکن است برای کسی که انتظار روایتی پرشتاب و واقعگرایانه دارد، نامأنوس باشد. بخشی از جذابیت فیلم در همین مکثها و جزئیات بصری است؛ اما این مکثها همیشه به کشف یا تحول تازهای منجر نمیشوند. بعضی بخشها بیش از حد کش میآیند و تکرار فضای نامتعارف، بهجای افزودن لایهای تازه، احساس خفگی ایجاد میکند.
« این تقابل فقط تزئینی نیست؛ شکل دیداریِ دو شیوهٔ متفاوت زندگی است. »
قوتها و کاستیها
مسئلهٔ اصلی فیلم کمبود ایده نیست، بلکه پراکندگی نیروی آن است. فیلم دربارهٔ سوگواری، حافظه، وابستگی خانوادگی، هنر و استقلال حرفهایی برای گفتن دارد، اما همهٔ این مضمونها را با وزن یکسان دنبال نمیکند. گاهی خیالپردازی بصری و لحظههای موسیقایی از مسیر تحول شخصیت پیشی میگیرند. نتیجه اثری است که صحنهها و تصویرهای بهیادماندنی دارد، ولی پیوند میان آنها همیشه به استحکام لازم نمیرسد.
این ناهماهنگی میتواند برای برخی تماشاگران بخشی از دلربایی فیلم باشد و برای برخی دیگر مایهٔ بیحوصلگی. جمعبندی «Attila Marcel» فیلمی خوشساخت از نظر جهانآفرینی است؛ اثری که رنگها، موسیقی و شخصیتهای عجیبش فضایی رؤیاگونه و آرام پدید میآورند و داستان مردی خاموش را به تأملی دربارهٔ خاطره و رهایی پیوند میزنند.
پل در مرکز قصه، پرسشی ساده اما مهم را پیش میکشد: آیا میتوان زندگیای را که دیگران برایمان تصور کردهاند، از نو به خود اختصاص داد؟ فیلم پاسخ را بیشتر در تصویر و موسیقی میجوید تا در گفتار، و از این جهت با سکوت شخصیت اصلی تناسبی زیبا دارد. در مقابل، ایدهٔ محوری فیلم گاه آنگونه که شایسته است گسترش نمییابد و فضای اغراقشدهاش در برخی لحظات از ظرافت فاصله میگیرد.
ریتم نابرابر و تکرار بعضی تمهیدها نیز ممکن است تماشاگر را خسته کند. بااینحال، تجربهٔ دیداری و شنیداری فیلم، همراه با لحظات لطیف و حس غریبِ پیوند خوردن موسیقی با حافظه، به آن هویتی ویژه میدهد. این فیلم بیش از آنکه قصهای بینقص باشد، جهانی است برای قدمزدن: جهانی دلنشین و خیالانگیز که گاهی در زیبایی خود متوقف میشود، اما ردّ موسیقی و رنگهایش پس از پایان تماشا باقی میماند.
« مسئلهٔ اصلی فیلم کمبود ایده نیست، بلکه پراکندگی نیروی آن است. »
ثبت دیدگاه