نقد و بررسی
نقد Where the Devil Can't Go, He Sends a Woman | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بحرانی که فرصت اقتصادی میشود «جایی که شیطان نمیتواند برود، زن را میفرستد» ساختهٔ هیتکلیف یانوش ایوانوفسکی، کمدیـدرامی تاریخی است که لهستان دههٔ هشتاد را نه صرفاً پسزمینهای نوستالژیک، بلکه میدان کشاکش میان کمبود، ممنوعیت و فرصتطلبی میگیرد. در جامعهای گرفتار بحران و ناامیدی، عدهای درمییابند که محدودیتها را میتوان به منبع سود بدل کرد.
فیلم از همین تناقض نیروی اولیهاش را میسازد: جایی که زندگی روزمره تنگ شده، شبکههای معامله و رابطه گسترش مییابند و بخت ثروتمندشدن در مسیرهایی نامتعارف پدیدار میشود. ایدهٔ مرکزی، ظرفیت یک کمدی اجتماعی پرتحرک را دارد. اقتصاد زیرزمینی و مناسباتی که در آن هر چیز ممنوعشده میتواند ارزش بیشتری پیدا کند، امکان طنز، تعلیق و نقد قدرت را یکجا فراهم میآورد.
اما فیلم در تبدیل این ظرفیت به روایتی منسجم کامیاب نیست. مواد داستانی جذاباند، ولی پیوند میان آنها به اندازهای محکم نمیشود که تماشاگر بتواند منطق حرکت قصه را بهروشنی دنبال کند. زنان در مرکز وعده، نه همیشه در مرکز روایت عنوان اثر وعدهای روشن میدهد: زنانی که در جهانی ظاهراً مردانه، راهی برای پیشبرد بازی پیدا میکنند.
دوروتا، کریسیا، مارزنا و سابرینا از نظر ظاهر و منش متفاوتاند و هر یک میتوانند دریچهای مستقل به سازوکار قدرت و تجارت باشند. حضور این زنان، بالقوه، امکان تماشای تاریخ از زاویهای کمتر متعارف را فراهم میکند؛ نه فقط بهعنوان همراه یا حاشیهٔ مردان، بلکه بهمثابه عاملانی که مناسبات را میخوانند و بر آن اثر میگذارند.
« در جامعهای گرفتار بحران و ناامیدی، عدهای درمییابند که محدودیتها را میتوان به منبع سود بدل کرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
با این همه، فاصلهای محسوس میان ایدهٔ تبلیغشده و پرداخت نهایی وجود دارد. دوروتا بیش از دیگران به چهرهای فعال و مؤثر تبدیل میشود، اما باقی زنان فرصت کافی نمییابند تا انگیزهها، انتخابها و تضادهایشان را بهطور کامل آشکار کنند. در نتیجه، جمعی که میتوانستند ستونهای اصلی یک روایت چندصدایی باشند، گاه به نشانههایی از همان ایدهٔ جذاب محدود میشوند.
فیلم میگوید زنان «رشتهها را در دست دارند»، اما همیشه صحنهای در اختیارشان نمیگذارد که این ادعا را از راه کنش و تحول شخصیت به اثبات برسانند. تاریخ و حالوهوا؛ جزئیاتی که به درام بدل نمیشوند لهستان دههٔ هشتاد، با بحران اقتصادی و احساس بنبست، فضایی مناسب برای داستانی دربارهٔ سازگاری و حیلهگری است.
محیط تاریخی، تضادی مؤثر میسازد: در ساختاری که بخش بزرگی از زندگی رسمی با ممنوعیت و کمبود تعریف میشود، ابتکار فردی میتواند به ثروت و نفوذ بینجامد. فیلم گاه از این تضاد برای ساختن لحظههای طنزآمیز و برای نشاندادن فاصلهٔ میان ظاهر رسمی و واقعیت پنهان بهره میگیرد. بااینحال، بازسازی دوره بیشتر در حد چارچوبی دیدنی باقی میماند تا نیرویی که تصمیمها و سرنوشتها را شکل دهد.
بحران اقتصادی، بهجای آنکه پیوسته در رفتار شخصیتها و روابطشان رسوخ کند، گاهی همچون توضیحی کلی برای مجموعهای از معاملهها به نظر میرسد. هرچه جهان داستان جزئیتر و ملموستر میشد، موفقیتها و خطرهای شخصیتها نیز باورپذیرتر از آب درمیآمد. فیلم به مخاطب میگوید چرا این زمانه برای فرصتطلبان «طلایی» است، اما کمتر مکث میکند تا هزینهٔ انسانی چنین فرصتی را بهتمامی بنمایاند.
« با این همه، فاصلهای محسوس میان ایدهٔ تبلیغشده و پرداخت نهایی وجود دارد. »
شخصیتها و اجرا
معمایی پرحادثه، اما کمانسجام ستون روایی اثر بر رازها، زدوبندها و ضعفهایی بنا شده که میتوانند همهچیز را بر هم بزنند. این انتخاب در اصل مناسب است: هر معامله باید پیامدی داشته باشد و هر راز، تعادل شکنندهٔ گروه را تهدید کند. فیلم میکوشد مسیر را از کلاهبرداریهای کوچک به مناسباتی بزرگتر و نزدیکتر به مراکز قدرت گسترش دهد؛ حرکتی که به قصه چشماندازی وسیع میدهد و نوید میدهد پشت هر موفقیت ظاهری، شبکهای پیچیدهتر قرار دارد.
مشکل آن است که این گسترش همیشه با شفافیت همراه نیست. شخصیتها وارد ماجراهایی میشوند، اطلاعات تازهای ظاهر میشود و مناسبات تغییر میکند، اما گاه روشن نیست هر کنش دقیقاً از کدام انگیزه برخاسته یا چه پیامدی در پی دارد. بهجای آنکه پیچیدگی داستان از پیوند دقیق جزئیات حاصل شود، گاهی خودِ پیچیدگی به مانعی برای دنبالکردن روایت بدل میشود.
مخاطب ممکن است کنجکاو بماند که چه رازی آشکار خواهد شد، اما کنجکاوی با درگیری عاطفی یکی نیست؛ وقتی منطق رفتارها سست باشد، حتی افشاگریها هم بخشی از وزن خود را از دست میدهند. ریتمی که کشش را فرسوده میکند فیلم در لحظههایی که باید شتاب بگیرد، اغلب از ریتمی کند و کشدار رنج میبرد.
مسئله فقط کمتحرکی نیست؛ مکثها نیز همیشه به شناخت شخصیتها یا ساختن فضا نمیانجامند. برخی صحنهها پیش از آنکه معنای تازهای به رابطهها بدهند، طولانی میشوند و برخی جابهجاییهای داستانی بدون زمینهچینی کافی از راه میرسند. این ناهمترازی باعث میشود تماشاگر همزمان با دو دشواری روبهرو شود: روایت گاهی پیش نمیرود و گاهی، هنگامی که حرکت میکند، پیوندهای لازم را روشن نمیسازد.
« این انتخاب در اصل مناسب است: هر معامله باید پیامدی داشته باشد و هر راز، تعادل شکنندهٔ گروه را تهدید کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
کمدی نیز از همین آشفتگی تأثیر میپذیرد. طنز موقعیت زمانی جان میگیرد که شخصیت و موقعیت بهدرستی شکل گرفته باشند؛ در غیر این صورت، شوخیها ممکن است پراکنده یا وابسته به شناختی بیرون از خود فیلم به نظر برسند. اشارههای تاریخی و فرهنگی احتمالاً برای تماشاگر آشنا با بافت لهستانی طنین بیشتری دارند، اما فیلم نمیتواند همیشه این طنین را برای مخاطبی با فاصلهٔ فرهنگی نیز به تجربهای مستقل و روشن تبدیل کند.
واکنش متفاوت تماشاگران به برخی شوخیها، بیش از هر چیز، نشان میدهد که بخشهایی از لذت اثر ممکن است به زمینهٔ محلی وابسته باشد. شخصیتپردازی و بازیها بازیگران در فیلمی با شمار فراوانی از چهرهها נאלزماند در زمانی محدود، شخصیتهایی متمایز بسازند. اما فیلمنامه به بسیاری از آنها مجال کافی نمیدهد تا از نقش کارکردی خود فراتر روند.
آنها گاه بیش از آنکه انسانهایی با خواستهها و تناقضهای روشن باشند، مهرههایی در شبکهٔ معاملهها به نظر میرسند. در نتیجه، وقتی خطر یا خیانت پدیدار میشود، واکنش عاطفی مخاطب الزاماً با اهمیت رویداد همسنگ نیست؛ زیرا پیوند لازم با شخصیتها پیشتر شکل نگرفته است. از میان زنان، دوروتا بیشتر از بقیه در مرکز توجه قرار میگیرد و این تمرکز هم نقطهٔ قوت اثر است و هم نشانهٔ محدودیتش.
فیلم برای نمایش هوش و ارادهٔ او مواد دراماتیک بیشتری فراهم میکند، اما این تمرکز به بهای کمرنگشدن دیگر زنانی تمام میشود که عنوان و ایدهٔ اثر انتظار دارد نقش پررنگتری داشته باشند. جزئیاتی که در ظاهر باید شخصیت را بهیادماندنی کنند، گاه نیز بیتوضیح تکرار میشوند و بهجای آنکه معنای نمادین یا روایی پیدا کنند، حالتی تصنعی مییابند.
« اما فیلمنامه به بسیاری از آنها مجال کافی نمیدهد تا از نقش کارکردی خود فراتر روند. »
قوتها و کاستیها
چنین انتخابهایی میتوانستند به شوخی یا نشانهای شخصیتی بدل شوند، اگر فیلم آنها را درون منطق روشنتری جای میداد. پایانبندی و وعدهٔ ناتمام این بخش از داستان، بهجای آنکه همهٔ رشتهها را به نقطهای رضایتبخش برساند، بخش مهمی از مسیر را ناتمام میگذارد. بیآنکه جزئیات پایان یا پیچش اصلی آشکار شود، میتوان گفت ساختار فیلم چنان به ادامهای احتمالی چشم دارد که تجربهٔ مستقل آن آسیب میبیند.
ابهام وقتی مؤثر است که حاصل انتخابی هنرمندانه و تکمیلشده باشد؛ اما اگر تماشاگر احساس کند روایت صرفاً در میانهٔ حرکت قطع شده، ابهام بیشتر به محرومیت از فرجام شباهت پیدا میکند تا دعوت به تفسیر. این ناتمامی با ضعفهای پیشین اثر، از جمله پراکندگی روایت و پرداخت ناکافی شخصیتها، تشدید میشود.
اگر قصه در طول مسیر رابطههای دقیقتری میساخت، پایان باز میتوانست پرسشهایی ثمربخش برجای بگذارد. اما وقتی بسیاری از انگیزهها و پیوندها از پیش روشن نشدهاند، مخاطب ممکن است بهجای اندیشیدن به معنای فرجام، تنها از نرسیدن روایت به نقطهای روشن دلزده شود. جمعبندی «جایی که شیطان نمیتواند برود، زن را میفرستد» ایدهای خوشظرفیت دارد: روایت شکلگیری ثروت در لهستان بحرانزدهٔ دههٔ هشتاد، با محوریت زنانی که در ساختارهای مردانه برای خود جایگاه میسازند.
فیلم در لحظههایی که از تضاد میان ممنوعیت و فرصت، یا از طنز مناسبات قدرت بهره میگیرد، جذابیت بالقوهٔ خود را نشان میدهد. بااینحال، این ظرفیت زیر بار ریتم کند، قصهای نامنسجم و شخصیتپردازی کمعمق قرار میگیرد. وعدهٔ تمرکز بر زنان نیز تنها تا حدی تحقق مییابد و پایان ناتمام، حسِ کاملنشدن تجربه را پررنگتر میکند.
« این ناتمامی با ضعفهای پیشین اثر، از جمله پراکندگی روایت و پرداخت ناکافی شخصیتها، تشدید میشود. »
جمعبندی
حاصل، اثری است که طرح اولیهاش از اجرای نهاییاش گیراتر میماند: فیلمی با جهان و موضوعی کنجکاویبرانگیز، اما با روایتی که برای تبدیل این مواد به درامی منسجم و ماندگار، به پرداخت دقیقتری نیاز داشت.
ثبت دیدگاه