نقد و بررسی
نقد نیش (The Sting) | 1973
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازیِ فریب و تماشاگر «The Sting» فیلمی است که از تماشاگر نمیخواهد صرفاً ماجرای یک کلاهبرداری را دنبال کند؛ او را به میانهٔ بازی میکشاند و با اطلاعات، انتظارها و داوریهایش بازی میکند. روایت در شیکاگوی سال ۱۹۳۶ میگذرد و از پیوند میان یک حقهباز جوان و کلاهبرداری باتجربه شکل میگیرد؛ دو مرد که برای انتقام از گنگستری بانفوذ، نقشهای پرجزئیات میپرورانند.
اما لذت اصلی فیلم نه فقط در مقصد نقشه، بلکه در شیوهٔ چیدن آن است: هر حرکت معنایی دوگانه دارد و هر شخصیت ممکن است بیش از آنچه نشان میدهد بداند. فیلمنامهٔ دیوید اس. وارد، داستان را به بخشهایی با میانعنوانهای قدیمی تقسیم میکند؛ انتخابی که هم یادآور مطبوعات مصور و قصهگویی عامهپسند دوران گذشته است و هم به روایت نظم و ضرباهنگ میبخشد.
فیلم از همان ابتدا به تماشاگر میفهماند که با داستانی دربارهٔ ظاهر و باطن روبهروست. این آگاهی، کنجکاوی را کم نمیکند؛ برعکس، پرسش محوری را پررنگتر میسازد: چه کسی واقعاً صحنه را اداره میکند؟ نقشهای که خودِ روایت است در فیلمهای مبتنی بر حقه، خطر آن است که پیچیدگی نقشه به انبوهی از توضیح و جزئیات بدل شود.
« فیلم از همان ابتدا به تماشاگر میفهماند که با داستانی دربارهٔ ظاهر و باطن روبهروست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
«The Sting» معمولاً از این دام میگریزد، زیرا تماشاگر را همزمان با اجرای نقشه سرگرم میکند. مکانها، آدمها و موقعیتها بهتدریج وارد بازی میشوند و هر مرحله، مرحلهٔ بعدی را محتملتر میسازد. نتیجه، روایتی است که بهجای تکیه بر تعقیبوگریز یا خشونت، از انتظار، اطلاعات ناقص و جابهجایی قدرت نیرو میگیرد.
بااینحال، فیلم در برخی لحظهها بیش از آنکه به عمق عاطفی شخصیتها بپردازد، مشغول پیشبردن سازوکار نقشه است. انگیزهٔ انتقام، نقطهٔ آغاز مهمی فراهم میکند، اما توجه اصلی خیلی زود به مهارت و ظرافت عملیات منتقل میشود. از این رو، شخصیتها گاه بیش از آنکه انسانهایی با تناقضها و زخمهای مستقل باشند، مهرههایی در یک بازی حسابشده به نظر میرسند.
این کاستی از جذابیت داستان نمیکاهد، ولی دامنهٔ احساسی آن را محدود میکند. دو ستاره، یک ریتم مشترک جذابیت مرکزی فیلم به هماهنگی پل نیومن و رابرت ردفورد وابسته است. نیومن در نقش هنری گوندورف، خونسردی و شوخطبعی کسی را دارد که مهارتش را به نمایش نمیگذارد، مگر آنگاه که لازم باشد. ردفورد در نقش جانی هوکر، انرژی جوانتر و بیقرارتری به فیلم میآورد؛ حضوری که در کنار آرامش نیومن، ترکیبی خوشریتم میسازد.
« The Sting» معمولاً از این دام میگریزد، زیرا تماشاگر را همزمان با اجرای نقشه سرگرم میکند. »
شخصیتها و اجرا
تفاوت این دو بازیگر صرفاً ظاهری نیست: یکی از تجربه و کنترل نیرو میگیرد و دیگری از شتاب و جسارت. همین تضاد، رابطهٔ آنها را زنده میکند. فیلم بهجای آنکه مدام دربارهٔ اعتماد یا رفاقت توضیح دهد، آن را از خلال نگاهها، مکثها و تقسیم کار میان دو شخصیت میسازد. حضور مشترکشان چنان طبیعی است که صحنههای گفتوگو گاه بهاندازهٔ خود نقشه سرگرمکننده میشوند.
رابرت شاو نیز در مقام حریف، وقار سرد و تهدیدآمیزی دارد؛ شخصیتی که خطرش فقط به قدرت بیرونی محدود نیست، بلکه از غرور و سوءظنش نیز برمیخیزد. کارگردانی و ساخت جهان جورج روی هیل جهانی میسازد که اندکی فاصلهدار و آراسته است، بیآنکه به بازسازی موزهای دوران گذشته تبدیل شود. طراحی صحنه، پوشش و لوازم، شیکاگو را نه به شکل تصویری تلخ و واقعگرایانه، بلکه همچون صحنهای برای نمایش و نقشآفرینی عرضه میکنند.
این انتخاب با ماهیت داستان تناسب دارد: در جهانی که همه در حال جا زدن خود بهجای دیگریاند، محیط نیز باید اندکی ساختگی و نمایشی به نظر برسد. میانعنوانهای مصور، بخشبندی روایت را برجسته میکنند و به تماشاگر فرصت میدهند تا بازی را در ذهن خود مرتب کند. این تمهید همچنین حالوهوایی قصهگو و کلاسیک ایجاد میکند؛ گویی فیلم از همان ابتدا به ما میگوید که قرار نیست صرفاً واقعیت را ببینیم، بلکه باید اجرایی ماهرانه را تماشا کنیم.
« تفاوت این دو بازیگر صرفاً ظاهری نیست: یکی از تجربه و کنترل نیرو میگیرد و دیگری از شتاب و جسارت. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تدوین و طراحی صحنهها نیز با همین منطق همراهاند: اطلاعات نه یکباره، بلکه به اندازهای عرضه میشود که کنجکاوی حفظ شود. موسیقی و حالوهوای دوران موسیقی فیلم، بهویژه قطعات رگتایم اسکات جاپلین در تنظیم ماروین هملیش، یکی از مهمترین ابزارهای شکلدادن به هویت آن است. «The Entertainer» و دیگر ملودیهای جاپلین صرفاً نشانههایی برای یادآوری گذشته نیستند؛ ضرباهنگی بازیگوش و سبکبال به فیلم میبخشند که با زیرکی و نمایشگری شخصیتها همخوان است.
موسیقی گاه پیش از آنکه تصویر چیزی را آشکار کند، لحن صحنه را تعیین میکند و به تماشاگر یادآور میشود که فریب در اینجا نوعی هنر اجرایی است. این سرزندگی موسیقایی در کنار رنگوبوی قدیمی تصویر، جهانی دلنشین و بهیادماندنی میسازد. فیلم از نوستالژی بهره میبرد، اما صرفاً در گذشته متوقف نمیشود؛ سبک بصری و موسیقاییاش به داستان حرکتی روان میدهد.
همین پیوند سبب میشود حالوهوای اثر از تزئینیبودن فراتر رود و به بخشی از منطق آن تبدیل شود: در اینجا، حتی فریب نیز باید خوشریتم و خوشنما باشد. ریتم و محدودیتهای روایت برای بسیاری از تماشاگران، جذابیت فیلم تا پایان حفظ میشود؛ زیرا هر بخش وعدهٔ کشف تازهای میدهد و رابطهٔ میان دو قهرمان نیز مانع از آن است که روایت به معمایی خشک تبدیل شود.
« این سرزندگی موسیقایی در کنار رنگوبوی قدیمی تصویر، جهانی دلنشین و بهیادماندنی میسازد. »
قوتها و کاستیها
بااینهمه، ریتم آن به معیارهای فیلمهای جنایی پرشتاب امروز نزدیک نیست. برخی صحنهها با مکث و حوصله پیش میروند و فیلم بهجای آنکه پیوسته فشار را افزایش دهد، مجال میدهد تماشاگر در فضای دورهاش بنشیند. این آرامش برای بعضیها بخشی از لذت تماشا است و برای برخی دیگر ممکن است کندی به نظر برسد.
از سوی دیگر، فیلم آنقدر بر فریب و وارونهکردن انتظارها تکیه میکند که بخشی از واکنش عاطفی به شخصیتها زیر سایهٔ معماری داستان قرار میگیرد. همچنین اگر تماشاگر از همان ابتدا نسبت به قراردادهای ژانر آگاه باشد، ممکن است بعضی چرخشها را زودتر حدس بزند. این مسئله الزاماً از مهارت روایت کم نمیکند؛ بلکه نشان میدهد لذت اثر بیش از آنکه فقط به غافلگیری وابسته باشد، به تماشای نحوهٔ اجرای نقشه و جذابیت بازیگران وابسته است.
جمعبندی «The Sting» نمونهای درخشان از فیلم جناییِ قصهگوست؛ اثری که از نقشهای پیچیده، بازی دو ستارهٔ خوشهماهنگ، طراحی دورهای دلنشین و موسیقی ماندگار، ترکیبی سرگرمکننده میسازد. قوت آن فقط در پرسش «بعد چه میشود؟» نیست؛ در این است که تماشاگر را وادار میکند نشانهها را کنار هم بگذارد و همزمان از تماشای مهارت شخصیتها لذت ببرد.
« بااینهمه، ریتم آن به معیارهای فیلمهای جنایی پرشتاب امروز نزدیک نیست. »
جمعبندی
فیلم در پرداخت روانشناختی گاهی به اندازهٔ سازوکار داستانش دقیق نیست و برخی لحظههایش ممکن است برای ذائقهٔ امروز آرام جلوه کنند، اما این محدودیتها بهسختی میتوانند جذابیت کلی آن را از میان ببرند. تجربهای خوشساخت و دلپذیر که حتی بدون تکیهٔ صرف بر غافلگیری، بهخاطر سبک، موسیقی و chemistry کمنظیر نیومن و ردفورد در خاطر میماند.
ثبت دیدگاه