نقد و بررسی
نقد جلقزنی (Spanking the Monkey) | 1994
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت اجباری به خانه فیلم «Spanking the Monkey» ساختهٔ David O. Russell از موقعیتی روزمره آغاز میشود، اما خیلی زود نشان میدهد که خانه در این داستان پناهگاه نیست؛ فضایی است که آدمها را در نقشهایی ناخواسته محبوس میکند. ریموند، دانشجوی بااستعداد پزشکی، فرصت کارآموزی مهمی را از دست میدهد تا از مادرش، سوزان، که پایش شکسته مراقبت کند.
این جابهجایی ساده، از بیرون شاید فداکاری خانوادگی به نظر برسد؛ اما برای ریموند معنای دیگری دارد: تعلیق آیندهای که برایش زحمت کشیده و بازگشت به محیطی که در آن خواستهها و مرزهای شخصیاش چندان به حساب نمیآیند. فیلم بهجای آنکه این وضعیت را به ملودرامی صریح تبدیل کند، از جزئیات کوچک روزمره بهره میگیرد: رسیدگی به کارهای خانه، مراقبت جسمانی، گفتوگوهای نیمهتمام و سکوتهایی که از هر توضیحی گویاترند.
همین روزمرگی، بهتدریج حس گرفتاری را تشدید میکند. خانه نه با حادثهای بزرگ، که با تکرار و فرسایش، به مکانی تنگ و خفهکننده بدل میشود. کمدی سیاه در مرز ناراحتی عنوان فیلم ممکن است نوید کمدیای سرراست و بیپروا بدهد، اما لحن اثر از همان ابتدا پیچیدهتر است. شوخیهای آن اغلب از دل موقعیتهای ناشایست، تنشهای خانوادگی و واکنشهای نامتناسب شخصیتها بیرون میآیند.
« بازگشت اجباری به خانه فیلم «Spanking the Monkey» ساختهٔ David O. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نتیجه، خندهای آسوده نیست؛ بیشتر لحظهای از ناباوری یا خندهای عصبی است که بلافاصله با احساس شرمندگی همراه میشود. این انتخاب، هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم منشأ فاصلهگرفتن برخی تماشاگران از آن. اگر کسی انتظار داشته باشد با کمدیای پرتحرک و خندهدار روبهرو شود، احتمالاً از ریتم و جنس شوخیها ناامید خواهد شد.
فیلم بیشتر میخواهد مخاطب را در موقعیتی ناآرام نگه دارد تا آنکه پیدرپی او را بخنداند. طنز در اینجا ابزار سبککردن موضوع نیست؛ روشی است برای نزدیکشدن به جنبههای ناخوشایندی که گفتوگوی مستقیم دربارهشان دشوار است. خانواده بهمثابه میدان قدرت در مرکز اثر، تنها رابطهٔ ریموند و سوزان قرار ندارد.
پدر خانواده، تام، نیز حضوری تعیینکننده دارد؛ حضوری که بیشتر در قالب غیبت عاطفی و تصمیمگیری از راه دور احساس میشود. او زندگی پسرش را تابع نیازهای خانواده میکند، بیآنکه خود مسئولیت مراقبت را بر دوش بگیرد. این شکاف میان فرماندادن و حاضرنبودن، تصویری تلخ از قدرت در خانواده میسازد: کسی که تصمیم میگیرد، الزاماً کسی نیست که پیامدهای تصمیم را تحمل میکند.
« این انتخاب، هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم منشأ فاصلهگرفتن برخی تماشاگران از آن. »
شخصیتها و اجرا
سوزان نیز صرفاً در جایگاه مادری نیازمند یا قربانی باقی نمیماند. تنهایی و سرخوردگی او، در کنار اتکای روزافزونش به ریموند، رابطه را از شکل متعارف والد و فرزند دور میکند. فیلم در این بخش با دقتی آزارنده نشان میدهد که مرزها گاهی نه با اعلامی آشکار، بلکه با انباشتهشدن نیازها و وابستگیها محو میشوند.
هیچیک از این شخصیتها کاملاً بیگناه یا کاملاً شرور نیستند؛ خودمحوری، محرومیت و رنج درهم میآمیزند و فضای اخلاقی اثر را عمداً مبهم نگه میدارند. بازیها و شخصیتپردازی Jeremy Davies در نقش ریموند، شخصیتی را میسازد که میان هوش و ناپختگی، میل به استقلال و ناتوانی در گریز از خانواده معلق است.
بازی او بر اغراق تکیه ندارد؛ اضطراب و آشفتگی ریموند اغلب در مکثها، واکنشهای کوتاه و تغییرات ظریف رفتارش دیده میشود. همین خویشتنداری سبب میشود شخصیت، بهجای آنکه به نمادی ساده از جوانی گرفتار تبدیل شود، فردی ناسازگار و آسیبپذیر به نظر برسد. Alberta Watson نیز به سوزان پیچیدگی میبخشد.
« سوزان نیز صرفاً در جایگاه مادری نیازمند یا قربانی باقی نمیماند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
او زنی را تصویر میکند که هم از وضع خود رنج میبرد و هم، آگاهانه یا ناآگاهانه، از نزدیکی پسرش برای پرکردن خلأهای زندگیاش بهره میگیرد. Benjamin Hendrickson در نقش تام، سردی و خودمحوری را بیآنکه به تیپسازی آشکار فروبکاهد، منتقل میکند. Carla Gallo نیز به نقش تونی، دختر همسایه، انرژی متفاوتی میآورد: حضور او راهی برای ریموند به سوی زندگی بیرون از خانه میگشاید، اما بهتنهایی نمیتواند او را از فضای خانوادگیاش رها کند.
میزانسن، فضا و ریتم فیلم با فضایی نسبتاً ساده و واقعگرا، توجه را از جلوههای بصری پرزرقوبرق به رفتار آدمها معطوف میکند. خانه، اتاقها و رفتوآمدهای محدود، بخشی از فشار روانی روایتاند. قابها و جزئیات محیطی بهجای آنکه مدام معنای نمادین خود را به رخ بکشند، حس عادیبودن زندگیای را حفظ میکنند که در زیر سطحش چیزی بههمریخته جریان دارد.
این تضاد میان ظاهر معمولی و وضعیت غیرعادی، از عناصر مؤثر فیلم است. بااینحال، ریتم اثر میتواند برای بسیاری از تماشاگران کند باشد. مکثها و تکرارهای روزمره، گاهی به جای آنکه تنش را بیشتر کنند، حس کشآمدن زمان میسازند. بخشی از این کندی با موضوع فیلم تناسب دارد: ریموند در وضعیتی است که راه خروج روشنی پیش رویش نمیبیند و روزها به هم شبیه میشوند.
« Benjamin Hendrickson در نقش تام، سردی و خودمحوری را بیآنکه به تیپسازی آشکار فروبکاهد، منتقل میکند. »
قوتها و کاستیها
اما تناسب مضمونی همیشه به معنای تأثیرگذاری کامل نیست؛ بعضی صحنهها میتوانستند فشردهتر باشند تا فشار دراماتیک متمرکزتر بماند. جسارت و محدودیتهای فیلم اهمیت «Spanking the Monkey» تا اندازهٔ زیادی به آمادگیاش برای ورود به فضایی تابوشکن بازمیگردد، بیآنکه موضوع جنجالی را تنها به ترفندی برای جلب توجه تبدیل کند.
فیلم میکوشد کششهای نگرانکننده را در پیوند با تنهایی، وابستگی و اختلال در مرزهای خانوادگی بررسی کند. همین رویکرد، اثر را به تجربهای دشوار و گاه ناخوشایند بدل میکند؛ اما همچنین خطر آن را دارد که تماشاگر، بهجای درگیرشدن با لایههای روانی، صرفاً در برابر موضوع اصلی واکنش نشان دهد.
خامبودن فیلم نیز دو وجه دارد. از یک سو، به آن حالوهوای مستقل و بیپیرایهای میدهد که با آشفتگی شخصیتها سازگار است. از سوی دیگر، بعضی گذارها و بخشهای روایی آن به اندازهٔ کافی پرداختشده به نظر نمیرسند. فیلم همیشه نمیتواند میان طنز تلخ، درام خانوادگی و مطالعهٔ روانشناختی تعادل پایداری برقرار کند.
« فیلم میکوشد کششهای نگرانکننده را در پیوند با تنهایی، وابستگی و اختلال در مرزهای خانوادگی بررسی کند. »
جمعبندی
برای همین، ممکن است یک تماشاگر آن را صادقانه و جسورانه بداند و دیگری اثری ناپخته با موضوعی بیش از حد تحریکآمیز. جمعبندی «Spanking the Monkey» فیلمی است که آسان نمیتوان دوستش داشت یا بهسرعت از ذهن بیرونش کرد. دستاورد اصلی آن نه در خنداندن مداوم و نه در عرضهٔ روایتی کاملاً صیقلی، بلکه در ساختن فضای ناراحتکنندهای است که در آن مراقبت، محبت، اجبار و وابستگی از هم قابلتفکیک نیستند.
بازیهای کنترلشده، نگاه بیپرده به روابط خانوادگی و طنز تلخش، به فیلم هویتی متمایز میبخشند؛ در برابر، ریتم کند و ناهماهنگیهای روایی میتوانند تجربه را فرساینده کنند. این اثر برای تماشاگرانی مناسبتر است که از سینمای مستقلِ نامتعارف و کمدی سیاهی که بیشتر معذب میکند تا بخنداند، استقبال میکنند.
فیلم همه را با خود همراه نمیسازد، اما پرسشهایش دربارهٔ مسئولیت، مرزهای شخصی و گرسنگی عاطفی را پس از پایان نیز در ذهن نگه میدارد.
« جمعبندی «Spanking the Monkey» فیلمی است که آسان نمیتوان دوستش داشت یا بهسرعت از ذهن بیرونش کرد. »
ثبت دیدگاه