نقد و بررسی
نقد اوبلوموف (Oblomov) | 1980
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان خواب و بیداری «Oblomov» ساختهٔ نیکیتا میخالکوف، اقتباسی از رمان ایوان گونچاروف، بیش از آنکه داستانی دربارهٔ تنبلی باشد، تأملی سینمایی دربارهٔ دشواریِ زیستن است: دشواریِ برخاستن، انتخابکردن و پذیرفتن پیامدهای انتخاب. فیلم در سنپترزبورگِ سدهٔ نوزدهم میگذرد و ایلیا ابلوموف را در فضایی محصور و آشنا مییابد؛ مردی که بخش بزرگی از روز را در خانه میگذراند و در خاطرهٔ کودکی و رؤیای آرامش پناه میجوید.
دوست قدیمیاش، اشتولتس، و آشنایی با اولگا، این سکون را به پرسشی عاطفی و اخلاقی بدل میکنند: آیا میتوان دیگری را به زندگیای تازه فراخواند، بیآنکه از او بخواهیم خودش را از نو بسازد؟ فیلم با حفظ حالوهوای ادبی اثر، برای پاسخدادن به این پرسش شتاب نمیکند؛ درنگ و تأمل را جزئی از زبان خود میسازد.
ابلوموف؛ تنپروری یا شیوهای از بودن؟ در نگاه نخست، ابلوموف ممکن است نمونهای آشنا از اشرافزادهای بیاراده به نظر برسد؛ مردی که آسایش را به کنش ترجیح میدهد و کارهای سادهٔ زندگی نیز برایش دشوارند. اما فیلم، بهویژه از راه بازی آرام و چندلایهٔ اولگ تاباکف، این تصویر را پیچیدهتر میکند.
ابلوموف صرفاً آدمی نیست که نمیخواهد کاری انجام دهد؛ او گویی از جهانِ پرشتاب و پُرادعای پیرامونش فاصله گرفته، زیرا باور ندارد کوششهای معمول به معنایی پایدار برسند. این فاصلهگیری هم جذابیت دارد و هم بهای سنگین. ابلوموف در آرامش خود نوعی حساسیت و لطافت حفظ کرده است؛ در عین حال، ناتوانیاش در عمل، او را از امکانهای زندگی محروم میکند.
« اما فیلم، بهویژه از راه بازی آرام و چندلایهٔ اولگ تاباکف، این تصویر را پیچیدهتر میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم نه او را بهآسانی محکوم میکند و نه سکونش را فضیلتی بینقص جلوه میدهد. تماشاگر میان همدلی با او و میل به تکاندادنش معلق میماند؛ همان تعلیقی که شخصیت را از یک تیپ اجتماعی به انسانی زنده و متناقض تبدیل میکند. اشتولتس؛ دعوتی که به پاسخ نمیانجامد در برابر ابلوموف، اشتولتس با انرژی، انضباط و توانایی حرکت در جهان قرار دارد.
او فقط دوستی نیست که میخواهد رفیق دیرینش را از خانه بیرون بکشد؛ نمایندهٔ نوعی نگاه به زندگی است که ارزش را در تصمیم، کار و پیشرفت میبیند. اما تقابل این دو به جدالی ساده میان «درست» و «غلط» بدل نمیشود. اشتولتس زندگی را پیش میبرد، ولی فیلم از این کارآمدی نتیجه نمیگیرد که هر زندگیِ پُرکنش الزاماً عمیقتر یا خوشبختتر است.
یوری بوگاتیریف در نقش اشتولتس، شور و اعتمادبهنفس این شخصیت را با ظرافتی آمیخته به خویشتنداری اجرا میکند. او در کنار ابلوموف بیش از آنکه رقیبی مستقیم باشد، معیار مقایسهای است که محدودیتها و تواناییهای هر دو را آشکار میکند. دوستیشان نیز اهمیت دارد: اشتولتس ابلوموف را میشناسد و به او نزدیک است، اما همین نزدیکی الزاماً به معنای فهم کامل او نیست.
در این فاصلهٔ کوچک میان محبت و فهم، فیلم یکی از تنشهای انسانی خود را میپرورد. اولگا و عشقِ دگرگونکردن اولگا در روایت نقشی بیش از معشوقهای برای برانگیختن قهرمان دارد. او با فرهنگ، هوش و ارادهاش به ابلوموف نزدیک میشود و میکوشد امکان دیگری از زندگی را به او نشان دهد. رابطهٔ این دو در آغاز، رنگی از بیداری دارد: حضور اولگا گویی دریچهای به سوی معاشرت، حرکت و مشارکت میگشاید.
« فیلم نه او را بهآسانی محکوم میکند و نه سکونش را فضیلتی بینقص جلوه میدهد. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، فیلم پرسشی دشوارتر از «آیا عاشق یکدیگرند؟» مطرح میکند: آیا عشق میتواند دیگری را تغییر دهد، یا تنها میتواند او را برای مدتی به سوی تغییری که از پیش درونش بوده سوق دهد؟ النا سولووی، اولگا را با ترکیبی از وقار و شوق میسازد. او نه صرفاً آموزگار ابلوموف است و نه ابزاری برای پیشبرد تحول او؛ خواستها و معیارهای خودش را دارد.
همین استقلال است که رابطه را اندوهناکتر و باورپذیرتر میکند. فیلم از شرح مفصل احساسات پرهیز میکند و اجازه میدهد نگاهها، مکثها و فاصلهٔ میان دو شخصیت بار عاطفی صحنهها را بر دوش بکشند. این عشق، بیش از آنکه بر وعدههای بزرگ استوار باشد، در لحظههای کوچک و تلاشهای ناتمام معنا مییابد.
زاخار و زندگی روزمره زاخار، خادم سالخوردهٔ ابلوموف، حضوری حاشیهای اما معنادار دارد. رابطهٔ او با اربابش تنها رابطهای کاری نیست؛ سالهای همزیستی، عادتی مشترک و نوعی وابستگی متقابل میان آن دو پدید آورده است. ابلوموف در خانه پناه میگیرد و زاخار، با غرغرها و وفاداریاش، بخشی از سازوکار همان پناهگاه است.
بنابراین خانه فقط مکانی برای استراحت نیست؛ جهانی بسته است که هر جزء آن به حفظ سکون کمک میکند. این فضای خانگی به فیلم امکان میدهد تغییر را نه در رویدادهای پرهیاهو، بلکه در جابهجاییهای کوچک بسنجد: بیرونرفتن، پذیرفتن دعوتی، یا نگاهکردن به روزمرگی از زاویهای تازه. بازی آندری پاپوف در نقش زاخار، شخصیت را از کلیشهٔ خدمتکار مطیع دور میکند و به او خلقوخویی مستقل میبخشد.
« النا سولووی، اولگا را با ترکیبی از وقار و شوق میسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در کنار ابلوموف، زاخار یادآور آن است که عادتهای دیرپا تنها فرد را دربرنمیگیرند؛ زندگی اطرافیان او را هم شکل میدهند. روایت، تصویر و موسیقی یکی از انتخابهای مهم فیلم، بهرهگیری از راوی است. روایتِ بیرونی به اثر لحنی ادبی و قصهگو میدهد و آن را به جهان رمان نزدیک میکند؛ گویی زندگی ابلوموف از فاصلهای آرام و با اندکی مهر بازگفته میشود.
اما این راهبرد محدودیتی هم دارد: گاهی صدای راوی میان شخصیت و تماشاگر قرار میگیرد و از حسِ خودمختاری ابلوموف میکاهد. در عوض، همین فاصله میتواند او را به شخصیتی افسانهگون بدل کند؛ انسانی که زندگیاش نهفقط مجموعهای از تصمیمها، بلکه تأملی دربارهٔ امکان و امتناع است. تصاویر فیلم در پی نمایش پرزرقوبرق گذشته نیستند.
قاببندیها و نورپردازی، بهخصوص در فضاهای داخلی، حالتی نرم و شاعرانه دارند؛ روشنایی و سایه گاه مرز میان آسودگی و اندوه را محو میکنند. دوربین همیشه بیحرکت نمیماند، اما حرکتش اغلب به جای شتاببخشیدن به صحنه، درنگی برای تماشاست. موسیقی ادوارد آرتمیف نیز به این کیفیت میافزاید و احساسات را بهجای آنکه بهزور توضیح دهد، در بافت صحنهها جاری میکند.
نتیجه، فضایی است که بیشتر از راه حالوهوا به یاد میماند تا از راه نمایش مستقیم. ریتم؛ فضیلت و آزمون کندیِ «Oblomov» انتخابی هنری است، اما انتخابی بیهزینه نیست. مکثها و سکونهای طولانی با شخصیت اصلی و جهان بستهٔ او پیوند دارند؛ فیلم میخواهد زمانِ ابلوموف را به تماشاگر منتقل کند، نه اینکه تنها دربارهٔ آن حرف بزند.
« روایت، تصویر و موسیقی یکی از انتخابهای مهم فیلم، بهرهگیری از راوی است. »
قوتها و کاستیها
از این رو، پیشروی آهسته میتواند به تجربهای جذاب تبدیل شود: انتظار، تکرار و بیقراریِ پنهان، بخشی از دراماند. بااینحال، همین روش گاه از اندازه میگذرد. برخی صحنهها پیش از آنکه لایهٔ تازهای به شخصیت یا رابطه بیفزایند ادامه مییابند و فیلم، با زماننمایی بلندش، از مخاطب صبر زیادی میطلبد.
سکون زمانی اثرگذار است که زیر سطحش تغییری در حال شکلگیری باشد؛ هرگاه آن تغییر کمرنگ شود، درنگ ممکن است به کشآمدن بدل گردد. این کاستی به معنای بیهدفبودن ریتم نیست، بلکه نشان میدهد فیلم همیشه در حفظ تعادل میان تأمل و تکرار کامیاب نمیشود. اقتباس و معنای «ابلوموفیسم» فیلم را میتوان هم اقتباسی ادبی و هم بازخوانی سینماییِ یک مفهوم دانست.
شخصیت ابلوموف در ادبیات روسیه با نوعی ناتوانی در پیوندخوردن با عمل و تغییر گره خورده است؛ اما میخالکوف آن را به برچسبی ساده تبدیل نمیکند. مسئله فقط این نیست که ابلوموف چرا از کار میگریزد، بلکه این است که چه تصویری از زندگی برای او پذیرفتنی است و آیا میل دیگران به اصلاحش، به همان اندازه که از سر محبت است، از تفاوت ارزشهایشان نیز سرچشمه نمیگیرد.
به همین سبب، فیلم از پاسخ قطعی فاصله میگیرد. اولگا و اشتولتس امکانهای متفاوتی را پیش روی ابلوموف میگذارند، اما امکانِ تغییر با تحقق آن یکی نیست. ارزش اثر در آن است که این کشاکش را به آزمونی اخلاقی برای مخاطب بدل میکند: آیا باید کسی را که از قواعد معمولِ کامیابی فاصله دارد به سوی آن قواعد راند، یا باید کوشید منطق درونیِ او را شناخت؟
« بااینحال، همین روش گاه از اندازه میگذرد. »
جمعبندی
فیلم پرسش را زنده نگه میدارد، بیآنکه آن را به موعظهای سرراست فروبکاهد. جمعبندی «Oblomov» فیلمی آرام، شاعرانه و آگاهانه کمشتاب است که در پسِ تصویری ظاهراً ساده از مردی خانهنشین، پرسشهایی دربارهٔ عشق، اراده، عادت و معنای زندگی میگشاید. بازی تاباکف در نقش ابلوموف، ظرافت اجرای سولووی و بوگاتیریف، حضور مکمل زاخار و فضاسازی دیداری و موسیقایی، به اثر هویتی تأملبرانگیز میبخشند.
در برابر این امتیازها، روایتگریِ گاه مداخلهگر و ریتمی که در بخشهایی بیش از نیاز مکث میکند، از یکدستی فیلم میکاهند. بااینهمه، کندیِ اثر را نمیتوان صرفاً مانعی بیرونی دانست؛ بخشی از تجربهٔ مواجهه با جهانی است که در آن حرکت دشوار و تصمیمگیری فرساینده شده است. فیلم بیش از آنکه تماشاگر را به داوری دربارهٔ ابلوموف وادارد، او را به پرسیدن از نسبت میان آرامش و گریز، محبت و اصلاحطلبی، و زندگیِ زیسته و زندگیِ بهتعویقافتاده دعوت میکند.
Пожалуйста?
« فیلم پرسش را زنده نگه میدارد، بیآنکه آن را به موعظهای سرراست فروبکاهد. »
ثبت دیدگاه