نقد و بررسی
نقد خوانندهٔ ترانههای غمگین (Torch Singer) | 1933
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زنی میان دو چهره «Torch Singer» در ظاهر ملودرامی دربارهٔ زنی است که پس از واگذاری دخترش برای فرزندخواندگی، در جهان کاباره برای خود هویتی تازه میسازد؛ اما نیروی اصلی فیلم در فاصلهای نهفته است که میان این دو زندگی شکل میگیرد. سالی ترنت، زنی گرفتار تنگنای اقتصادی و عاطفی، به میمی بنتونِ خواننده بدل میشود؛ سپس در مقام «خاله جنی» صدایی آشنا و مهربان برای کودکان مییابد.
این دگرگونیها صرفاً تغییر نام و لباس نیستند: هر کدام راهی برای بقا و پوشاندن زخمیاند که از جدایی مادر و فرزند بر جا مانده است. فیلم از همین تقابل، درامی میسازد دربارهٔ نقشی که جامعه از زن میخواهد و نقشی که او برای زنده ماندن ناچار است بازی کند. قصه از آن دست روایتهایی است که احساسات را بیپرده در مرکز قرار میدهد.
سالی نمیتواند از دخترش نگهداری کند و تصمیمی میگیرد که هم از سر ناچاری است و هم پیامدهای عاطفی آن را تا سالها با خود حمل میکند. فیلم این انتخاب را بهسادگی به داوری اخلاقی تبدیل نمیکند؛ در عوض، آن را در زمینهٔ فقر، محدودیت فرصتها و تنهایی زنی جوان مینشاند. همین زمینه به جستوجوی بعدی او معنایی فراتر از کنجکاوی میبخشد: بازگشت به گذشته، تلاشی است برای رویارویی با تصمیمی که هیچگاه واقعاً از ذهنش بیرون نرفته است.
«Torch Singer» محصول سال ۱۹۳۳ و از ملودرامهای آمریکایی آن دوره است؛ فیلمی که مسیر شخصیتش را میان شهرت نمایشی و اندوه خصوصی دنبال میکند. بازی کلودت کولبرت کلودت کولبرت در نقش سالی و میمی، ستون عاطفی فیلم است. او باید زنی را بازی کند که هم آسیبپذیر است و هم میکوشد آسیبپذیریاش دیده نشود؛ کسی که از تجربههای تلخ، ظاهری سرسخت و گاه گزنده ساخته، اما در لحظههایی کوتاه میتوان شکاف این ظاهر را دید.
« قصه از آن دست روایتهایی است که احساسات را بیپرده در مرکز قرار میدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
کولبرت تغییر لحن شخصیت را با اغراقهای بزرگ پیش نمیبرد. تفاوت میان مادر جوان، خوانندهٔ شبانه و میزبان مهربان رادیو بیشتر در نگاه، آهنگ صدا و شیوهٔ حضور او آشکار میشود. از این رو، نقشآفرینیاش به فیلم پیوستگی میبخشد: هرچند سالی در موقعیتهای بسیار متفاوت قرار میگیرد، تماشاگر زنی واحد را در پس آن چهرههای گوناگون تشخیص میدهد.
بخش درخشان بازی کولبرت در کنار هم گذاشتن قدرت و درماندگی است. میمی ممکن است در معاشرت، شوخی یا مواجهه با مردان چنان رفتار کند که گویی هیچکس نمیتواند به او صدمه بزند؛ اما اشتیاقش به یافتن دختر، لایهای دیگر از شخصیت را آشکار میکند. این تضاد، شخصیت را از کلیشهٔ «زن سقوطکردهای که باید نجات یابد» دور میکند، هرچند فیلم همیشه از زبان دراماتیک زمانهٔ خود فراتر نمیرود.
نقشآفرینی کولبرت چنان پررنگ است که برخی از ناپیوستگیهای روایت را جبران میکند و لحظههای عاطفی را باورپذیرتر از آنچه ساختار داستان بهتنهایی اقتضا میکند، جلوه میدهد. مادر و دختر؛ قلب عاطفی روایت پیوند مادر و دختر موتور اصلی قصه است، اما فیلم این پیوند را نه از راه حضور مداوم دختر، بلکه از طریق جای خالی او پرورش میدهد.
جدایی از کودک به نقطهای تبدیل میشود که زمان بر آن میگذرد، اما آن را محو نمیکند. سالی به کار و شهرت رو میآورد و ظاهراً زندگی تازهای میسازد؛ بااینحال، گذشته همچون نیرویی خاموش در تصمیمهای او باقی میماند. جستوجوی دختر از طریق برنامهٔ رادیویی، به داستان امکان میدهد تا اشتیاقی خصوصی را به رویدادی عمومی تبدیل کند: صدایی که برای شنوندگان کودک قصه میگوید، در همان حال از فاصلهای دور مادر را به فرزندش نزدیکتر میکند.
« کولبرت تغییر لحن شخصیت را با اغراقهای بزرگ پیش نمیبرد. »
شخصیتها و اجرا
این ایده از نظر عاطفی ثمربخش است، زیرا رادیو را به چیزی بیش از وسیلهای برای ارتباط بدل میکند. صدای سالی از راه امواج به خانههای دیگر میرسد، اما نمیتواند گذشته را بهسادگی پاک کند یا فاصله را بیهزینه از میان ببرد. از همین رو، لحظههای مربوط به برنامهٔ کودکان در کنار فضای کاباره معنایی دوگانه مییابند: یک فضا بر نمایش، شهرت و جذابیت عمومی تکیه دارد و دیگری بر قصهگویی، مراقبت و صمیمیت.
فیلم در بهترین لحظههایش از این دو جهان برای نشان دادن دو وجه متضاد شخصیت بهره میبرد؛ زنی که در انظار نقش میآفریند و مادری که همچنان در پی رابطهای ازدسترفته است. کاباره و رادیو؛ دو صحنه برای هویت فضای کاباره و رادیو، وجه متمایز و دلنشین فیلم را شکل میدهد. کاباره عرصهٔ دیدهشدن است؛ جایی که میمی با لباس، آواز و رفتار حسابشده خود را عرضه میکند و از نگاه دیگران نیروی اجتماعی و مالی میگیرد.
در مقابل، برنامهٔ رادیویی با لحنی نرم و کودکانه از راه صدا به مخاطب نزدیک میشود. این تقابل، امکان خوبی برای نمایش انعطاف شخصیت فراهم میآورد: سالی نه کاملاً در نقش خواننده خلاصه میشود و نه در شخصیت ساختگی خاله جنی. هر دو چهره ابزارهاییاند که او برای حرکت در جهان به کار میگیرد، و هر دو در عین حال چیزی از نیازهای درونیاش را آشکار میکنند.
فیلم بهخوبی از تفاوت تصویری و عاطفی این دو محیط استفاده میکند، اما ظرفیت نمادین آنها را همیشه تا پایان نمیپرورد. کاباره میتوانست بیش از آنکه پسزمینهای پرزرقوبرق باشد، بازتاب نظامی باشد که زنان را بر اساس جذابیت و قابلیت سرگرمکردن ارزیابی میکند؛ رادیو نیز میتوانست با پیچیدگی بیشتری به موضوع شنیدهشدن و ناشناسماندن بپردازد.
« این ایده از نظر عاطفی ثمربخش است، زیرا رادیو را به چیزی بیش از وسیلهای برای ارتباط بدل میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، همین رفتوآمد میان صحنهٔ پرنور و استودیوی پخش، به فیلم رنگوبویی ویژه میدهد و آن را از ملودرامی صرفاً خانوادگی متمایز میکند. ریتم، گرهگشایی و محدودیتهای فیلمنامه روایت در بخشهایی که به اندوه سالی و پیگیری گذشتهاش میپردازد، گاه کشدار میشود. فیلم برای ایجاد وزن عاطفی، بر مکثها و گفتوگوهای ملودرامی تکیه دارد؛ اما همهٔ این لحظهها به یک اندازه پیشبرنده نیستند.
در نتیجه، حرکت داستان نوسان پیدا میکند: موقعیتهایی که باید احساس تعلیق یا انتظار بسازند، گاهی بیشتر از حد لازم امتداد مییابند. همین مسئله بهویژه در پیوند میان دگرگونیهای زندگی سالی محسوس است؛ گذار از ناچاری به شهرت، در بعضی نقاط سریعتر از آن است که باورپذیری کامل پیدا کند. بخشی از گرهگشاییها نیز بیش از اندازه تابع ضرورتهای قصهاند.
فیلم میخواهد مسیرهای عاطفی گوناگون را در زمانی محدود به هم برساند و برای این کار، از همزمانیها و برخوردهایی بهره میبرد که تصادفی یا ساختگی جلوه میکنند. به همین دلیل، پایانبندی از پیش قابل حدس به نظر میرسد و نظم نهایی رویدادها از پیچیدگی عاطفی میکاهد. این ضعفها، لزوماً نیروی لحظههای منفرد را از میان نمیبرند، اما فاصلهای میان صداقت عاطفی شخصیت و آسانی راهحلهای داستانی ایجاد میکنند.
فیلم گاهی میخواهد هم تلخی انتخابهای سالی را حفظ کند و هم همهچیز را به نظمی آرامبخش برساند؛ این دو خواسته همیشه با هم سازگار نیستند. عشق قدیمی و شخصیتهای پیرامونی خط عاشقانه بهواسطهٔ بازگشت مایکل، گذشتهٔ سالی را دوباره وارد زندگی او میکند و ظرفیت آن را دارد که دربارهٔ سوءتفاهم، غیبت و مسئولیت سخن بگوید.
« بخشی از گرهگشاییها نیز بیش از اندازه تابع ضرورتهای قصهاند. »
قوتها و کاستیها
بااینهمه، این رابطه در قیاس با پیوند مادر و دختر کمپرداختتر است. فیلم بیشتر به تأثیری توجه دارد که بازگشت مایکل بر سالی میگذارد تا به ساختن رابطهای دوطرفه و پیچیده میان آنها. شخصیت مرد نیز کمتر از آنچه برای چنین خطی لازم است، استقلال دراماتیک پیدا میکند؛ بنابراین، عشق قدیمی بیشتر کارکردی روایی دارد تا آنکه به رابطهای کاملاً پرورده بدل شود.
شخصیتهای فرعی نیز گاهی برای پیشبرد قصه حاضرند، نه برای گشودن جهان مستقل خود. این مسئله بهویژه در اطراف سالی محسوس است: مردان داستان معمولاً نقشهایی کمرمقتر از قهرمان زن دارند و نمیتوانند با نیروی بازی کولبرت رقابت کنند. در سوی دیگر، حضور دوستان و همکاران به فیلم گرما میبخشد، اما ظرفیت برخی از آنان بهسرعت کنار گذاشته میشود.
حاصل، اثری است که تمرکز روشن و قابلفهمی بر قهرمان خود دارد، ولی برای همین تمرکز، بخشی از عمق روابط پیرامونی را قربانی میکند. جمعبندی «Torch Singer» بیش از آنکه بهواسطهٔ منطق بینقص داستانی ماندگار شود، با بازی کلودت کولبرت و تضاد میان زندگی نمایشی و اشتیاق مادرانه در ذهن میماند.
فضای کاباره و رادیو به روایت بافتی خاص میدهد و داستانِ جدایی و جستوجو، بار عاطفی لازم را فراهم میکند؛ اما ریتم ناهماهنگ، گرهگشاییهای تصنعی و خط عاشقانهٔ کمجان مانع میشوند فیلم به تمامی از ظرفیت خود بهره ببرد. با وجود این نارساییها، اثر در تصویر کردن زنی که میان سرسختی آموختهشده و دلتنگی پنهان رفتوآمد میکند، لحظههایی صادق و اثرگذار دارد.
« بااینهمه، این رابطه در قیاس با پیوند مادر و دختر کمپرداختتر است. »
جمعبندی
ارزش تماشایش بیش از هر چیز در همین کشمکش است: در چهرهٔ زنی که هویتهای گوناگون میسازد، اما نمیتواند صدای گذشته را خاموش کند.
ثبت دیدگاه