نقد و بررسی
نقد رکسان (Roxanne) | 1987
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازخوانی یک افسانه در شهری کوچک «Roxanne» بازآفرینی معاصر نمایشنامهٔ «سیرانو دو برژراک» است؛ قصهای که هستهٔ آن نه صرفاً مثلثی عاشقانه، بلکه کشمکش میان ظاهر و باطن، اعتمادبهنفس و خودکمبینی، و توانایی گفتنِ عشق در برابر ناتوانی از زیستنِ آن است. فیلم این الگوی کلاسیک را از فضای تاریخی بیرون میآورد و در شهری کوچک در شمالغرب اقیانوس آرام مینشاند؛ جایی که آدمها یکدیگر را میشناسند و پیوندهای اجتماعی، هم به موقعیتهای طنزآمیز جان میدهند و هم به داستان صمیمیتی ملموس میبخشند.
این جابهجایی زمانی، صرفاً تعویض لباس و دکور نیست. فیلم میکوشد بپرسد که در روزگاری ظاهراً سادهتر و روزمرهتر، آیا هنوز ممکن است کسی بهخاطر ویژگی ظاهریاش از عشق کناره بگیرد و صدای خود را از زبان دیگری به گوش محبوبش برساند؟ پاسخ اثر در قالب کمدی رمانتیک داده میشود: با سبکی دلنشین، اما همراه با اندوهی آرام که از فاصلهٔ میان آنچه شخصیتها هستند و آنچه جرئت میکنند نشان دهند، پدید میآید.
سی. دی. بیلز؛ زبانی بلندتر از اعتمادبهنفس نقش محوری فیلم را Steve Martin با ترکیبی از شوخطبعی، چابکی بدنی و نوعی اندوه پنهان پیش میبرد. سی. دی. بیلز در نگاه نخست مردی است که همیشه پاسخ حاضر و آماده دارد؛ باهوش، محبوب و در موقعیتهای دشوار شجاع است. اما این تسلط بیرونی نمیتواند ناامنی او دربارهٔ بینی بزرگش را از میان ببرد.
او میتواند دیگران را بخنداند، ولی در برابر زنی که دوستش دارد، از احتمال رد شدن میترسد و پیش از آنکه فرصت انتخاب به روکسان بدهد، خودش را کنار میکشد. بازی مارتین بر تضاد میان زبان و بدن بنا شده است. کلام او چالاک و پرآرایه است؛ حرکاتش نیز گاه چنان آکروباتیک و بیقرار میشود که انگار انرژی شخصیت باید از راه جسم بیرون بریزد.
« این جابهجایی زمانی، صرفاً تعویض لباس و دکور نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این وجه بدنی، تنها زینت کمیک نیست: سی. دی. با حرکات و شوخیهایش میکوشد توجه را از چیزی که خود نقص میپندارد منحرف کند. در نتیجه، خندهها همیشه سبُک و بیدغدغه نیستند؛ پشت آنها مردی دیده میشود که شوخطبعی را سپری برای محافظت از خود ساخته است. روکسان و مسئلهٔ دیدن روکسان با بازی Daryl Hannah بیش از آنکه صرفاً موضوع دلباختگی دو مرد باشد، حضوری مستقل در جهان فیلم دارد.
او باهوش و کنجکاو است و به زندگی کوچک و آشنای شهر بسنده نمیکند. بااینحال، پرداخت شخصیتش در مقایسه با سی. دی. محدودتر میماند. فیلم از درون او به اندازهٔ کافی نمیکاود و گاه روکسان را بیشتر به نقطهٔ تلاقی احساسات مردان بدل میکند تا شخصیتی با کشمکشهای همسنگ آنان. با وجود این محدودیت، حضور او پرسشی مهم را در مرکز داستان نگه میدارد: عشق به چه چیزی تعلق میگیرد؛ چهره، کلام، یا شناختی که میان دو انسان شکل میگیرد؟
روکسان در مواجهه با مردانی قرار میگیرد که هر یک بخشی از خود را پنهان میکنند؛ یکی پشت ظاهر آراسته و دیگری پشت شوخی و انکار. فیلم از پاسخهای ساده پرهیز کامل نمیکند، اما همین موقعیت فرصت میدهد تا تماشاگر به معنای اصالت در رابطه فکر کند. جذابیت روکسان در این نیست که صرفاً انتخاب شود، بلکه در آن است که معیار انتخاب و شناخت را به پرسشی زنده تبدیل میکند.
مثلث عاشقانه و تناقض اخلاقی ماجرای سی. دی.، روکسان و کریس مککانل بر سوءتفاهمی بنا شده که هم موتور کمدی است و هم سرچشمهٔ ناراحتی اخلاقی. کریس خجالتی است و در ابراز احساساتش توان چندانی ندارد؛ سی. دی. واژههایی را در اختیار او میگذارد که خود از گفتنشان به روکسان عاجز است. این تمهید، از یک سو موقعیتهایی خندهآور میآفریند و از سوی دیگر پرسشی جدی پیش میکشد: آیا زیباییِ کلام، وقتی از زبان کسی دیگر بیان میشود، همچنان نشانهٔ صداقت است؟
« با حرکات و شوخیهایش میکوشد توجه را از چیزی که خود نقص میپندارد منحرف کند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم این تناقض را بهخوبی میشناسد، اما همیشه با عمق یکسانی به آن نمیپردازد. گاهی رابطهٔ میان سه شخصیت نامتعارف به نظر میرسد و رفتارها چنان به پیشنیازهای قصه وابسته میشوند که باورپذیری عاطفی اندکی سست میشود. در عوض، همین ساختار به فیلم امکان میدهد دربارهٔ ارزش صداقت و سهم هر فرد در یک رابطه مکث کند، بیآنکه به درامی سنگین تبدیل شود.
تماشاگر میداند که این بازیِ نیابتی نمیتواند برای همیشه ادامه یابد؛ پیشبینیپذیری مسیر، بخشی از لذت کلاسیک فیلم است و همزمان از شگفتی آن میکاهد. طنز؛ از لحظههای درخشان تا افتوخیز بهترین لحظههای کمدی فیلم زمانی شکل میگیرند که شوخی از موقعیت و شخصیت بیرون میآید، نه آنکه صرفاً برای گرفتن خنده به صحنه افزوده شود.
صحنهٔ بار نمونهٔ برجستهای از این رویکرد است: سی. دی. با شوخیهای پیاپی دربارهٔ بینیاش، موضوعی که میتوانست صرفاً مایهٔ تحقیر باشد، به مادهٔ خام نمایشی تبدیل میکند. تماشاگر هم به جسارت او میخندد و هم درمییابد که این خودافشایی، راهی برای در دست گرفتن روایتِ چیزی است که دیگران ممکن است علیه او به کار ببرند.
بااینهمه، کیفیت طنز یکنواخت نیست. بعضی شوخیها، بهویژه بیرون از لحظههای شاخص، بیش از آنکه از کنش شخصیتها بجوشند، رنگی تصنعی دارند. در این بخشها، ریتم شوخی گاهی بر مکث و تکرار تکیه میکند و نتیجه همیشه بهاندازهٔ مقصودش مؤثر نیست. همین تفاوت سبب میشود فیلم درخششهایی بسیار بهیادماندنی داشته باشد، اما میان آنها لحظاتی هم پیدا کند که کشدار یا کمرمق به نظر میرسند.
« فیلم این تناقض را بهخوبی میشناسد، اما همیشه با عمق یکسانی به آن نمیپردازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
کارگردانی، فضا و ریتم روایت Fred Schepisi شهر کوچک فیلم را با گرمایی آرام و بیتکلف تصویر میکند. محیط، نه پسزمینهای خنثی، بلکه بخشی از بافت اجتماعی داستان است: مردم در زندگی یکدیگر حضور دارند و همین نزدیکی، هم امکان یاری و هم زمینهٔ دخالت و سوءبرداشت را فراهم میکند. فضای شهری به اثر حالوهوایی دنج میدهد؛ گویی قصه در جایی رخ میدهد که آدمها با عادتها، شوخیها و ضعفهای هم آشنا هستند.
از نظر ریتم، فیلم میان کمدی پرتحرک و مکثهای رمانتیک در رفتوآمد است. این جابهجایی در بخشهایی دلپذیر است و به احساسات فرصت میدهد تهنشین شوند، اما گاهی نیز به کندی میانجامد. دیالوگها در لحظات موفق، ظریف و بازیگوشاند؛ در لحظات ضعیفتر، به شیرینیِ بیشازحد نزدیک میشوند و از واقعنمایی فاصله میگیرند.
فیلم بهجای پیچیدگی ساختاری، بر صمیمیت، حضور بازیگر و کشش موقعیتها تکیه دارد؛ انتخابی که برای برخی تماشاگران مایهٔ جذابیت و برای برخی دیگر سبب یکنواختی خواهد بود. میراث «سیرانو» و معنای کمدی رمانتیک «Roxanne» در گفتوگو با «سیرانو دو برژراک» قرار دارد، اما قصد ندارد صرفاً روایت قدیمی را در جامهای تازه تکرار کند.
فیلم، بخشی از تلخی افسانهٔ اصلی را نرم میکند و بهجای تأکید بر تراژدیِ عشق دستنیافتنی، بر امکان دگرگونی و شادمانی تکیه دارد. همین انتخاب، رنگوبوی اثر را گرمتر میکند، اما بهایش آن است که بعضی تعارضها سادهتر از ظرفیت بالقوهشان حلوفصل شوند. با این حال، هستهٔ عاطفی روایت همچنان کار میکند، زیرا ناامنی سی.
« کارگردانی، فضا و ریتم روایت Fred Schepisi شهر کوچک فیلم را با گرمایی آرام و بیتکلف تصویر میکند. »
قوتها و کاستیها
دی. موضوعی آشناست: آدمی ممکن است پیش از آنکه دیگران او را داوری کنند، خود به جای آنان حکم صادر کند. در این معنا، بینی بزرگ شخصیت فقط یک ویژگی ظاهری نیست؛ نمادی است از هر تفاوتی که فرد آن را دلیلِ دوستداشتنینبودن میپندارد. فیلم این نماد را گاه با لطافتی مؤثر و گاه با شوخیهایی مستقیمتر به کار میگیرد، اما همواره به رابطهٔ میان تصویر از خود و امکان صمیمیت بازمیگردد.
جمعبندی «Roxanne» کمدی رمانتیکی گرم و دوستداشتنی است که نیروی اصلیاش را از بازی پرانرژی Steve Martin و از بازآفرینی خوشذوق یک قصهٔ کلاسیک میگیرد. فیلم در صحنههای کمدی برجستهاش بسیار زنده است و فضای شهر کوچک به آن صمیمیتی میبخشد که حتی لحظههای کندتر را نیز قابلتحمل میکند.
در سوی دیگر، قصه و رابطهٔ عاشقانه گاه قابلپیشبینی یا نامتعارف میشوند، بعضی دیالوگها از شیرینی به آبکیبودن میلغزند و طنز همیشه یکدست نیست. با این همه، اثر بیش از آنکه به غافلگیری وابسته باشد، بر لذت حضور در کنار شخصیتها تکیه دارد. تماشای آن یادآور این است که گاه یک فیلم لازم نیست جهان را زیرورو کند؛ کافی است با مهربانی، شوخی و اندکی صداقت، آدمی را از پشت نقابی که برای خودش ساخته بیرون بیاورد.
« موضوعی آشناست: آدمی ممکن است پیش از آنکه دیگران او را داوری کنند، خود به جای آنان حکم صادر کند. »
ثبت دیدگاه