نقد و بررسی
نقد گبه (Ghabe) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جنگل بهمثابه پناهگاه در «Ghabe»، جنگل صرفاً مکانی برای پناهگرفتن از سرما یا دوری از شهر نیست؛ فضایی است که منیر میتواند در آن، دستکم برای لحظاتی، از فشار بیرونیِ آوارگی فاصله بگیرد و به تجربهای شخصی از آرامش دست یابد. فیلم، بهجای آنکه رنج پناهندگی را تنها از مسیر شرح مستقیم جنگ و پیامدهای سیاسی آن بازگو کند، ما را به جهان حسیِ مردی نزدیک میکند که میان خاطرههای آسیبزا و محیطی ناآشنا گرفتار است.
طبیعت در این جهان هم پناهگاه است و هم آینه: سکوت و وسعتش به منیر مجال میدهد با خود روبهرو شود، اما همین انزوا، فاصلهٔ او از آدمهای اطراف را نیز آشکار میکند. عنوان فیلم، که در عربی به معنای «جنگل» است، بر مرکزیت این مکان تأکید دارد. کارگردان، Markus Castro، جنگل را چنان میسازد که گویی نیرویی مستقل و زنده دارد؛ نیرویی که منیر را به سوی خود میکشد و تجربهٔ زیستن او را از نو شکل میدهد.
این انتخاب، فیلم را از یک درام اجتماعیِ صرف فراتر میبرد و به آن کیفیتی شاعرانه و گاه رؤیاگون میبخشد. بااینحال، همین تمرکز بر طبیعت گاهی چنان پررنگ میشود که جهان انسانیِ پیرامون منیر کمرنگتر به نظر میرسد. تصویر و زبان بصری مهمترین دستاورد «Ghabe» را باید در تصویرپردازی آن جستوجو کرد.
قابها از جنگل، آب و آسمان، فضایی آرام و خیالانگیز میآفرینند؛ فضایی که با آشفتگی درونی شخصیت اصلی تضادی معنادار دارد. حرکت دوربین و مکثهای طولانی بر منظرهها، تماشاگر را از ریتم تند روایتهای معمول دور میکند و به تجربهٔ آهستهٔ منیر نزدیک میسازد. جنگل در اینجا پسزمینه نیست؛ بخشی از زبان فیلم است، و آنچه شخصیت نمیتواند به زبان آورد، گاه در حرکت تصویر و سکون طبیعت بازتاب پیدا میکند.
« عنوان فیلم، که در عربی به معنای «جنگل» است، بر مرکزیت این مکان تأکید دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این کیفیت دیداری، به فیلم امکان میدهد احساس را بدون توضیحهای مکرر منتقل کند. نور، پهنهٔ آب و عمق درختان، به لحظههای کوچک معنایی فراتر از کنش ظاهریشان میدهند. بااینهمه، زیبایی تصویر همیشه به عمق دراماتیک نمیانجامد. در بعضی بخشها، منظره چنان بر صحنه مسلط میشود که خطر تزئینیشدن پیدا میکند؛ گویی فیلم از تماشاگر میخواهد زیبایی را تحسین کند، پیش از آنکه پیوند این زیبایی با وضعیت شخصیت بهاندازهٔ کافی بسط یافته باشد.
این دوگانگی، هم سرچشمهٔ جذابیت اثر است و هم یکی از محدودیتهای آن. منیر و بازیِ سکوت منیر شخصیتی نیست که احساساتش را با گفتوگوهای طولانی توضیح دهد. انزوا، احتیاط و سکوت او بخش مهمی از شخصیتپردازی را بر عهده دارند. بازی Adel Darwish بر همین ویژگی تکیه میکند: حضورش آرام و کمادعاست، اما زیر سطح این آرامش، تنشی دائمی احساس میشود.
نگاهها، مکثها و واکنشهای کوچک او گاه بیش از دیالوگها دربارهٔ ترس، بیاعتمادی و سردرگمیاش میگویند. او مردی را به تصویر میکشد که هنوز نمیداند در محیط تازه چگونه باید جای خود را پیدا کند، و حتی لحظههای آسودگیاش نیز کاملاً از اضطراب جدا نیستند. این بازیِ درونگرا با شیوهٔ بصری فیلم هماهنگی دارد و تماشاگر را به مشاهدهٔ دقیق فرامیخواند.
در عوض، کمگوییِ منیر گاهی باعث میشود فاصلهای عاطفی میان او و مخاطب باقی بماند. فیلم بیش از آنکه همهٔ لایههای روانی او را آشکار کند، ما را به حدسزدن و همراهی با سکوتش دعوت میکند. این رویکرد در لحظههایی اثرگذار است، اما هرجا روایت به توضیح یا تحول مشخصی نیاز دارد، کمبود گفتوگو و پرداخت میتواند به ابهامِ کمثمر بدل شود.
« این کیفیت دیداری، به فیلم امکان میدهد احساس را بدون توضیحهای مکرر منتقل کند. »
شخصیتها و اجرا
عشق، نزدیکی و شتاب روایت آشنایی منیر و موآ به فیلم امکان میدهد از انزوای فردی به تجربهٔ رابطه و صمیمیت برسد. موآ، زنی جوان که خود از فشارهای زندگی روزمره فاصله گرفته، در نگاه نخست همنشین مناسبی برای مردی است که در پی مکانی برای آرامگرفتن میگردد. پیوند میان آن دو بر کنجکاوی و کشش متقابل بنا میشود و طبیعت، همچون قلمرویی مشترک، مجال نزدیکیشان را فراهم میکند.
لحظههای عاشقانهٔ فیلم در بهترین حالت، بیش از آنکه رمانتیک و نمایشی باشند، لطیف و متأملانهاند؛ گویی رابطه راهی است برای لمس امکانِ اعتماد در جهانی که اعتماد در آن آسان نیست. اما رشد این رابطه گاه شتابزده به نظر میرسد. تماشاگر همیشه فرصت کافی پیدا نمیکند تا تغییرات عاطفی میان دو شخصیت را مرحلهبهمرحله ببیند و درک کند.
برخی واکنشها یا تصمیمها نیز از زمینهٔ روانیِ لازم برخوردار نیستند؛ در نتیجه، رابطهای که قرار است بار مهمی از معنای فیلم را بر دوش بکشد، در بعضی لحظات بیش از آنکه بهتدریج ساخته شود، مفروض گرفته میشود. این مسئله از اثرگذاری بخشهایی از داستان میکاهد و فاصلهای میان ظرفیت عاطفی ایده و تحقق روایی آن ایجاد میکند.
پناهندگی و نگاه اجتماعی «Ghabe» بحران مهاجرت سال ۲۰۱۵ را در زندگی روزمرهٔ یک پناهنده بازتاب میدهد؛ نه فقط بهعنوان واقعهای سیاسی، بلکه بهمثابه وضعیتی که بر احساس تعلق، امنیت و امکان ساختن رابطه سایه میاندازد. فیلم نشان میدهد رسیدن به کشوری تازه بهمعنای پایانِ ناامنی نیست. منیر از جنگ فاصله گرفته، اما خاطره و ترس همچنان در تجربهٔ اکنون او حضور دارند.
« عشق، نزدیکی و شتاب روایت آشنایی منیر و موآ به فیلم امکان میدهد از انزوای فردی به تجربهٔ رابطه و صمیمیت برسد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در سوی دیگر، نگاه اطرافیان و پیشداوریهای اجتماعی یادآوری میکنند که پذیرش، صرفاً با جابهجایی جغرافیایی به دست نمیآید. بااینحال، فیلم در پرداخت جهان پیرامون شخصیت اصلی به اندازهٔ پرداخت تجربهٔ درونی او موفق نیست. اعضای خانوادهٔ منیر و بسیاری از مردم محلی، جز در چند لحظه، فردیت و پیچیدگی کافی پیدا نمیکنند.
برخی بیشتر کارکردی در خدمت واکنش یا بحران دارند تا آنکه انسانهایی مستقل با انگیزهها و تناقضهای روشن باشند. ازاینرو، تقابل میان همدلی و پیشداوری، هرچند در ایدهٔ مرکزی فیلم مهم است، گاهی سادهتر از آنچه میتوانست باشد به تصویر درمیآید. اثر از طرح پرسشهای اجتماعی سود میبرد، اما فرصت پرداخت چندلایهتر آنها را همیشه به کار نمیگیرد.
ریتم و انسجام دراماتیک روایت «Ghabe» بیش از آنکه بر زنجیرهای محکم از رخدادها استوار باشد، بر حالوهوا، مشاهده و تجربهٔ ذهنی تکیه دارد. این شیوه با شخصیت منیر و اهمیت جنگل در فیلم تناسب دارد، اما در عین حال باعث میشود برخی خطهای داستانی پراکنده یا کمپرورده بمانند. فیلم چند موضوع مهم را کنار هم قرار میدهد: زخم جنگ، دشواری سازگاری، عشق، تفاوت فرهنگی و واکنش جامعه.
هر یک از این محورها ظرفیت یک درام گسترده را دارند، اما تمرکز اثر چنان نزدیک به منیر باقی میماند که بخشی از پیرامون این تجربه بهسرعت از نظر میگذرد. ریتم آرام فیلم میتواند برای مخاطبی که با روایتهای تأملی همراه میشود، امتیازی مهم باشد. مکثها به تصویر فرصت میدهند تا احساس را بسازد و مخاطب را در تنهایی شخصیت شریک کنند.
« بااینحال، فیلم در پرداخت جهان پیرامون شخصیت اصلی به اندازهٔ پرداخت تجربهٔ درونی او موفق نیست. »
قوتها و کاستیها
اما آرامش ریتم در برخی مقاطع با کمبود تحول دراماتیک اشتباهپذیر میشود؛ صحنهها گاه بیشتر در کنار هم قرار گرفتهاند تا آنکه ضرورت رواییِ هرکدام کاملاً روشن باشد. نتیجه، اثری است که لحظههای درخشان و تصاویر ماندگار دارد، ولی انسجام کلیاش همیشه به اندازهٔ کیفیت بصریاش استوار نیست.
جمعبندی «Ghabe» در بهترین لحظههایش فیلمی دربارهٔ یافتن پناه در جایی غیرمنتظره است: در جنگلی آرام، در سکوتی که پس از رنج شکل میگیرد، و در رابطهای که نوید نزدیکی میدهد. تصویرپردازی رؤیاگون و بازی درونگرای Adel Darwish، تماشاگر را به جهان عاطفی منیر نزدیک میکنند و تجربهٔ پناهندگی را از سطح خبر و مفهوم به سطح حس و زیستن میآورند.
در مقابل، شتاب شکلگیری رابطه، کمپرداختماندن بسیاری از شخصیتهای پیرامونی و پراکندگی برخی مضمونها، مانع از آن میشوند که همهٔ ظرفیتهای دراماتیک اثر شکوفا شود. بااینهمه، فیلم بهسبب نگاه شاعرانهاش به طبیعت و توجهش به سکوتهای یک انسان آواره، در ذهن باقی میماند. «Ghabe» بیش از آنکه اثری کاملاً یکپارچه باشد، تجربهای حسی و نابرابر است: گاه عمیقاً لطیف و دیدنی، و گاه محدود در پرداخت داستانی.
ارزش آن در همین تلاش برای دیدن پناهندگی از درون یک زندگی مشخص نهفته است؛ تلاشی که حتی با کاستیهایش، تصویرهایی آرام و اندوهگین از تنهایی، تعلق و امکانِ آرامش بهجا میگذارد.
« بااینهمه، فیلم بهسبب نگاه شاعرانهاش به طبیعت و توجهش به سکوتهای یک انسان آواره، در ذهن باقی میماند. »
ثبت دیدگاه