نقد و بررسی
نقد بیوهٔ سن پیرеце (The Widow of Saint-Pierre) | 2000
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جزیرهای در انتظار حکم فیلم «بیوهٔ سنپیر» ساختهٔ پاتریس لوکنت، در ظاهر با ماجرایی جنایی آغاز میشود: در سال ۱۸۵۰، قتلی در جزیرهٔ دورافتادهٔ سنپیر رخ میدهد و نیل اوگوست به مرگ محکوم میشود. اما جزیره نه گیوتین دارد و نه جلاد؛ بنابراین اجرای حکم به تعویق میافتد و محکوم را به کاپیتانی ارتشی میسپارند.
همین تأخیر، که در آغاز میتواند صرفاً تمهیدی برای پیشبرد داستان به نظر برسد، به محور اخلاقی و عاطفی فیلم بدل میشود. زمانِ انتظار، فرصتی میسازد تا محکوم، نگهبانان و مردم جزیره از نو به معنای مجازات و امکان دگرگونی بیندیشند. لوکنت بهجای آنکه فیلم را به یک معمای جنایی یا داستانی پرحادثه تبدیل کند، بر پیامدهای یک حکم قطعی تمرکز دارد.
پرسش اصلی این نیست که چه اتفاقی خواهد افتاد، بلکه این است که جامعه با انسانی که محکومش کرده چه میکند؛ و آیا میتواند میان عدالت، انتقام و بخشایش تمایزی روشن بگذارد؟ فیلم از همان ابتدا فضایی میسازد که در آن، حکم مرگ همچون سایهای سنگین بر زندگی روزمره افتاده است. این انتخاب، اثری تأملبرانگیز پدید میآورد، هرچند کندی روایت در بخش آغازین ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار پیشرفت سریع داستان را دارند، دشوار باشد.
اخلاق در فاصلهٔ میان حکم و اجرا در قلب فیلم، فاصلهای طولانی میان محکومیت و اجرای مجازات قرار دارد؛ فاصلهای که نظم اداری جزیره آن را پدید آورده، اما معنایش از محدودیتهای اجرایی فراتر میرود. وقتی مجازات هنوز به اجرا درنیامده، آیا محکوم همچنان فقط یک پرونده و یک حکم است؟ آیا رفتار تازهٔ او میتواند نگاه دیگران را تغییر دهد؟
« زمانِ انتظار، فرصتی میسازد تا محکوم، نگهبانان و مردم جزیره از نو به معنای مجازات و امکان دگرگونی بیندیشند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
و اگر تغییر کند، آیا قانون نیز باید امکان بازنگری داشته باشد؟ فیلم این پرسشها را پاسخ نمیدهد، بلکه آنها را در موقعیتهای روزمره و روابط میان شخصیتها میپرورد. حضور اوگوست در میان مردم جزیره، مناسباتی را که ابتدا ساده و روشن به نظر میرسند، پیچیده میکند. او مردی است که جرمی مرتکب شده و در عین حال، در برابر دیدگان دیگران به انسانی زنده و دارای ظرفیت عمل بدل میشود.
این دو وجه در فیلم بهآسانی با هم آشتی نمیکنند. از همین رو، «بیوهٔ سنپیر» نه میکوشد جرم را نادیده بگیرد و نه میپذیرد که انسان را بتوان به لحظهٔ ارتکاب آن فروکاست. کشاکش میان این دو نگاه، بنیان فکری اثر را شکل میدهد. سه شخصیت و یک پیوند عاطفی رابطهٔ کاپیتان و همسرش، مادام لا، یکی از ظریفترین محورهای فیلم است.
پیوند آنها صرفاً حاشیهای عاشقانه در کنار ماجرای محکوم نیست؛ بلکه از راه آن میتوان فهمید که هر یک از این دو شخصیت، اخلاق و وظیفه را چگونه تجربه میکند. کاپیتان، با بازی دنیل اوتوی، میان وفاداری به مسئولیت رسمی و دلبستگی عمیق به همسرش قرار میگیرد. فیلم این کشمکش را با فریاد و خطابه پیش نمیبرد؛ بیشتر به سکوتها، نگاهها و تصمیمهایی توجه دارد که بهتدریج معنای خود را آشکار میکنند.
مادام لا، با بازی ژولیت بینوش، نیروی عاطفی و اخلاقی مهمی در روایت است. همدلی او با اوگوست از جنس سادهانگاری نیست؛ او نمیکوشد جرم را پاک کند، بلکه در برابر این تصور میایستد که مجرم دیگر شایستهٔ دیدهشدن بهعنوان انسان نیست. بینوش نقش را با وقاری کمادعا ایفا میکند و بخش مهمی از اثرگذاریاش را نه از سخنرانی، بلکه از حضور و واکنشهای کوچک میگیرد.
« و اگر تغییر کند، آیا قانون نیز باید امکان بازنگری داشته باشد؟ »
شخصیتها و اجرا
بازی او به شخصیت عمق میدهد، هرچند گاه قدرت اجرای بازیگران از ظرافت فیلمنامه پیشی میگیرد. نقشآفرینی امیر کوستوریتسا نیز به اوگوست کیفیتی زمینی و نامتظاهر میبخشد؛ شخصیتی که بهتدریج در نگاه اطرافیان از یک محکومِ دورافتاده فراتر میرود. بازیگری؛ نیرویی فراتر از واژهها سه بازیگر اصلی، هر یک با شیوهای متفاوت، بار عاطفی فیلم را حمل میکنند.
اوتوی در نقش کاپیتان، تناقض میان اقتدار نظامی و عاطفهٔ خصوصی را با خویشتنداری نشان میدهد. شخصیت او قرار نیست از آغاز به صورت قهرمانی اخلاقی معرفی شود؛ بلکه در طول روایت، موقعیتش در برابر قانون و خواست همسرش معنای تازهای پیدا میکند. همین تدریج، بازی او را باورپذیر میسازد. بینوش بهویژه در لحظاتی موفق است که فیلم به جای توضیح احساسات، امکان مشاهدهٔ آنها را فراهم میکند.
او مادام لا را نه قدیسی بیخطا، بلکه انسانی با اراده و حساسیت نشان میدهد. این تفاوت مهم است: اگر شخصیت تنها نماد بخشایش بود، احتمال داشت به ابزاری برای بیان پیام فیلم تبدیل شود؛ اما بازی بینوش به او زندگی مستقل میبخشد. کوستوریتسا نیز در برابر این دو بازیگر، حضوری خاموشتر و جسمانیتر دارد.
مجموعهٔ این اجراها، اثری را نجات میدهد که گاهی فیلمنامهاش برای پرداخت کامل موقعیتهای ساختهشده توان کافی ندارد. فضاسازی؛ سرمای بیرون و فشار درون جزیره در فیلم تنها پسزمینهای تاریخی نیست؛ انزوای جغرافیایی آن، محدودیتهای اجتماعی و اخلاقی داستان را تشدید میکند. اجتماع کوچک، آدمها را در معرض نگاه دائمی یکدیگر قرار میدهد و هر رفتار شخصی میتواند به مسئلهای عمومی بدل شود.
« بازی او به شخصیت عمق میدهد، هرچند گاه قدرت اجرای بازیگران از ظرافت فیلمنامه پیشی میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نبود ابزار اجرای حکم نیز تصویری ملموس از فاصلهٔ این جامعه با قدرت مرکزی میسازد: قانونی از بیرون رسیده، اما امکانات اجرای آن در محل وجود ندارد. در نتیجه، انتظار برای رسیدن گیوتین به بخشی از زندگی جزیره تبدیل میشود. لحن اندوهگین اثر از همین پیوند میان محیط و سرنوشت شخصیتها پدید میآید.
فیلم از تزیین تاریخی پرزرقوبرق فاصله میگیرد و به فضایی نسبتاً سرد و مهارشده تکیه میکند. این خویشتنداری، با داستانی دربارهٔ مرگ و بخشایش تناسب دارد و اجازه نمیدهد احساسات بهسادگی به ملودرامی آشکار تبدیل شوند. در عین حال، سکون بصری و ریتم آرام فیلم ممکن است برای برخی تماشاگران به یکنواختی نزدیک شود.
فضاسازی مؤثر است، اما همیشه نمیتواند کندی روایت را به تعلیقی پربار تبدیل کند. روایت و محدودیتهای فیلمنامه بزرگترین کاستی فیلم در نسبت میان مضمونهای بلندپروازانه و استحکام روایت آن دیده میشود. ایدهٔ مرکزی ظرفیت دراماتیک فراوانی دارد: محکومی که باید در انتظار مرگ بماند، زنی که از انسانیت او دفاع میکند و کاپیتانی که میان وظیفه و عشق گرفتار است.
با این همه، برخی بخشهای داستان به اندازهٔ کافی رشد نمیکنند و گذار میان موقعیتها گاهی بیش از آنکه از تحول شخصیتها برآید، تابع نیاز فیلمنامه به پیشبردن ماجرا به نظر میرسد. کندی آغاز فیلم نیز دو وجه دارد. از یک سو، با انزوای جزیره و سنگینی فضای تاریخی هماهنگ است و تماشاگر را وارد جهان کمتحرک و بستهٔ داستان میکند؛ از سوی دیگر، زمان لازم برای شکلگیری کشمکش را گاه بیش از حد طولانی میسازد.
« در نتیجه، انتظار برای رسیدن گیوتین به بخشی از زندگی جزیره تبدیل میشود. »
قوتها و کاستیها
در ادامه نیز فیلم نمیتواند همیشه به اندازهٔ بازیها و پرسشهای اخلاقیاش، موقعیتهایی به همان قدرت خلق کند. فرجام روایت نیز، بیآنکه لازم باشد جزئیاتی از آن گفته شود، ممکن است برای برخی تماشاگران شتابزده یا کماقناعکننده جلوه کند؛ گویی داستان در لحظاتی که باید پیچیدگیهایش را به کمال برساند، ترجیح میدهد زودتر به نقطهٔ پایان برسد.
جمعبندی «بیوهٔ سنپیر» بیش از آنکه فیلمی دربارهٔ انتظار برای اجرای یک حکم باشد، اثری دربارهٔ آن چیزی است که این انتظار در آدمها آشکار میکند. لوکنت، در بهترین لحظات، نشان میدهد که بخشایش نه انکار جرم است و نه راهحلی آسان؛ بلکه مواجههای دشوار با پرسش ارزش انسان و حدود اقتدار قانون است.
رابطهٔ کاپیتان و مادام لا، بازی تأثیرگذار بینوش و فضای اندوهگین جزیره، به فیلم نیرویی عاطفی میدهند که از ضعفهای رواییاش فراتر میرود. با این حال، اثر به همهٔ ظرفیتهای خود دست نمییابد. ریتم کند آغازین، نابرابری میان بازیهای قدرتمند و فیلمنامهای کمتوانتر، و جمعبندیای که ممکن است کاملاً رضایتبخش نباشد، مانع از آن میشوند که فیلم در تمام لحظات به اندازهٔ مضمونهایش استوار بماند.
حاصل، درامی تاریخی و انسانی است که بیشتر بهواسطهٔ شخصیتها و پرسشهای اخلاقیاش در ذهن میماند تا بهسبب ساختاری بینقص؛ فیلمی غمگین و کمادعا که تماشاگر را به داوری دربارهٔ مرز میان مجازات و انسانیت فرامیخواند.
« در ادامه نیز فیلم نمیتواند همیشه به اندازهٔ بازیها و پرسشهای اخلاقیاش، موقعیتهایی به همان قدرت خلق کند. »
ثبت دیدگاه