نقد و بررسی
نقد تاریکی (The Darkness) | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه اثر در میان جناییهای شمال اروپا «تاریکی» مجموعهای تلویزیونی ششقسمتی است، نه فیلمی بلند؛ اقتباسی انگلیسیزبان از رمان همنامِ راگنار یوناسون و ساختهٔ لاسه هالستروم. این تمایز مهم است، زیرا اثر میکوشد همزمان از ظرفیت روایت جناییِ چندقسمتی بهره ببرد و حالوهوای سینماییِ یک تریلر سرد و فشرده را حفظ کند.
حاصل، اثری است که در آن فضای نوردیکنوآر و دغدغههای شخصیِ شخصیت محوری به هم گره میخورند، اما همیشه به توازنی پایدار نمیرسند. معما؛ پروندهای که گذشته را باز میکند هولدا هرمانسدوتیر، بازرس کارکشتهای که در آستانهٔ بازنشستگی قرار دارد، برای پیگیری پروندهای قدیمی انتخاب میشود: مرگ زن جوانی که پیکرش در یخچالی طبیعی پیدا شده و مرگش بهسرعت خودکشی تلقی شده است.
بازگشت به پرونده، فقط تلاشی برای یافتن قاتل نیست؛ راهی است برای بازبینی تصمیمهایی که در گذشته گرفته شدهاند و پرسیدن این پرسش که چه کسانی از بستهشدن زودهنگام حقیقت سود بردهاند. در کنار این خط اصلی، ناپدیدشدن زنان دیگر و سرنخهایی که به شبکههای مجرمانه و فساد اداری میرسند، دامنهٔ معما را گسترش میدهند.
این طرح، از ابتدا وعدهٔ روایتی چندلایه میدهد: پروندهای حلنشده، قربانیای که صدایش در نظام اداری گم شده، و کارآگاهی که خود نیز در آستانهٔ حذفشدن از همان نهادی است که عمرش را در آن گذرانده. بااینحال، مجموعه در معرفی این لایهها گاه شتابزده عمل میکند. چند رشتهٔ روایی در آغاز کنار هم قرار میگیرند، بیآنکه پیوندشان فوراً روشن شود؛ همین ابهام، بهجای آنکه همواره کنجکاوی بسازد، در بخشهایی از قسمتهای نخست حس پراکندگی ایجاد میکند.
« بااینحال، مجموعه در معرفی این لایهها گاه شتابزده عمل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
هولدا؛ کارآگاهی میان فرسودگی و سماجت هولدا نقطهٔ ثقل مجموعه است؛ زنی که تجربه و شهود حرفهایاش هنوز کارآمد است، اما محیط کار از پیش او را به حاشیه رانده و برای جایگزینیاش آماده شده است. فشار بازنشستگی اجباری، تنها مسئلهای شغلی نیست؛ نشانهای است از مناسبات قدرتی که در آن سن، جنسیت و سابقه میتوانند بهجای اعتبار، به بهانهای برای کنارگذاشتن فرد تبدیل شوند.
او در برابر این سازوکار مقاومت میکند، نه با قهرمانی بینقص، بلکه با سماجتی که گاهی به خشونت عاطفی و انزوا نزدیک میشود. مجموعه همچنین سوگ خانوادگی و ناتوانی هولدا در گفتوگو دربارهٔ آن را به شخصیتپردازی او پیوند میزند. این انتخاب، پروندهٔ جنایی را از سطح معمایی صرف فراتر میبرد: زنی که میکوشد حقیقت مرگ دیگری را روشن کند، در زندگی خود با حقیقتی دردناک روبهروست که نمیتواند بهآسانی به زبانش بیاورد.
بازی لنا اولین در انتقال این گسست درونی، لحظاتی اثرگذار دارد؛ بااینحال، اجرای او گاهی بهجای ظرافت و زیرپوستیبودن، به انفجارهای ناگهانیِ احساس یا سکوتی بیش از حد بسته متکی میشود. بنابراین، هولدا شخصیتی جذاب باقی میماند، اما پیوند عاطفی با او در تمام لحظات به یک اندازه شکل نمیگیرد.
فضای ایسلند؛ سرمای بیرونی و تاریکی درونی یکی از موفقترین عناصر «تاریکی»، اتمسفر آن است. شبهای بلند، برف و یخ، جادههای خلوت و چشماندازهای دورافتاده، صرفاً پسزمینهٔ خوشتصویری برای تعقیبوگریزها نیستند؛ جهان بصری مجموعه حس بیپناهی و فاصله از امنیت را تقویت میکند. آدمها در چشماندازهای وسیع و سرد، کوچک و تنها به نظر میرسند و همین تضاد، با وضعیت هولدا و قربانیان پرونده هماهنگ است.
« مجموعه همچنین سوگ خانوادگی و ناتوانی هولدا در گفتوگو دربارهٔ آن را به شخصیتپردازی او پیوند میزند. »
شخصیتها و اجرا
کارگردانی هالستروم در ساختن قابهای تیره و کنترل نور، به این فضای تهدیدآمیز کمک میکند. اما اتمسفر بهتنهایی نمیتواند جایگزین ریتم و انسجام شود. گاه مجموعه چنان به مکثهای طولانی و نماهای سرد تکیه میکند که تعلیق بهجای فشردهترشدن، سست میشود. کندیِ روایت در برخی بخشها با مضمون فرسودگی و انجماد عاطفی تناسب دارد، ولی در بخشهای دیگر به کشآمدن صحنهها میانجامد.
در نتیجه، تماشاگر ممکن است از نظر بصری در جهان اثر غوطهور شود، اما از نظر دراماتیک برای مدتی احساس کند داستان پیش نمیرود. تلفیق جنایت، وحشت و بحران خانوادگی «تاریکی» در پی آن است که جنایت واقعی را با حس وهمآلود و اضطراب روانی درآمیزد. بخش فراطبیعی یا شبهفراطبیعیِ روایت، ظرفیت جالبی دارد: مرگ و ناپدیدشدنها فقط مسئلهٔ کشف یک مجرم نیستند، بلکه به تجربهٔ ترس، خاطره و ناتوانی آدمها در مواجهه با گذشته نیز مربوط میشوند.
این ترکیب میتوانست به اثری بدل شود که مرز میان تهدید بیرونی و آشفتگی درونی را عمداً مبهم نگه میدارد. بااینحال، پیوند این عناصر همیشه بهاندازهٔ کافی پرورده نمیشود. در لحظاتی، جنبهٔ معمایی بر فضای وهمی غلبه میکند و در لحظاتی دیگر، نشانههای ترسناک چنان گذرا میمانند که نمیتوانند به لایهای مستقل و معنادار تبدیل شوند.
درام خانوادگی هولدا نیز گاهی بیشتر بهصورت بار عاطفیِ همراه پرونده حضور دارد تا نیرویی که مسیر تحقیق را به شکلی روشن دگرگون کند. ایدهٔ مرکزی وعدهای پربار میدهد، اما پرداخت آن به یکپارچگیِ کامل نمیرسد. بازیگران و رابطههای انسانی لنا اولین با حضور مقتدر خود به هولدا وزن و سابقه میبخشد؛ حتی هنگامی که شخصیت در سکوت فرو میرود، حس میشود پشت چهرهٔ بستهٔ او سالها تجربه و رنج انباشته است.
« کارگردانی هالستروم در ساختن قابهای تیره و کنترل نور، به این فضای تهدیدآمیز کمک میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
جک بنن در نقش لوکاس، همکار تازهوارد هولدا، تضادی مفید با او میسازد: یکی در محیطی ناآشنا بهدنبال جای خود میگردد و دیگری در محیطی آشنا دیگر پذیرفته نمیشود. این رابطه ظرفیت شکلگیری همکاریای پربرخورد و پیچیده را دارد، هرچند مجموعه گاهی جزئیات گذشته و انگیزههای لوکاس را تنها به اشاره برگزار میکند.
دیگر بازیگران نیز به باورپذیری تنشهای خانوادگی و حرفهای کمک میکنند، اما نابرابری در میزان پرداخت شخصیتها محسوس است. بعضی چهرهها بهسرعت وارد داستان میشوند و پیش از آنکه فردیتشان بهخوبی شکل بگیرد، در خدمت پیشبرد معما قرار میگیرند. این مسئله بهویژه در روایتی که به آسیبپذیری زنان و بیاعتنایی نهادها میپردازد اهمیت دارد: برای آنکه قربانیان از جایگاه صرفاً روایی فراتر بروند، باید زندگی و حضورشان در داستان مجال بیشتری بیابد.
ریتم، ساختار و میزان تعلیق ساختار ششقسمتی به داستان فرصت میدهد که پرونده را مرحلهبهمرحله بگشاید و همزمان زندگی شخصی هولدا را دنبال کند. اما گسترش روایت همیشه به عمق بیشتر منجر نمیشود. چند خط داستانی با سرعت معرفی میشوند و سپس در بخشهایی از مسیر کمرنگ میمانند؛ در سوی دیگر، برخی مکثها و گفتوگوها بیش از اندازه طول میکشند.
این نوسان، ضرباهنگی نامتوازن میسازد: مجموعه گاه آهسته و تأملی است و گاه ناگهان به سوی آشکارشدن سرنخها و رخدادهای پرتنش میشتابد. همین ناهمواری بر تعلیق نیز اثر میگذارد. بعضی نشانهها بهدرستی حس خطر را افزایش میدهند، اما شماری از پیچشها قابلحدساند یا آنقدر سریع عرضه میشوند که فرصت اثرگذاری کامل پیدا نمیکنند.
« اما گسترش روایت همیشه به عمق بیشتر منجر نمیشود. »
قوتها و کاستیها
تماشاگرِ آشنا با الگوهای جنایی ممکن است زودتر از آنچه روایت انتظار دارد، مسیر برخی افشاگریها را حدس بزند. بااینهمه، کشش اصلی فقط در پاسخ به پرسش «چه کسی؟» نیست؛ چگونگیِ نادیدهگرفتهشدن حقیقت و هزینهٔ انسانیِ آن نیز بخش مهمی از جذابیت مجموعه را تشکیل میدهد. جمعبندی «تاریکی» اثری دیدنی و از نظر بصری گیراست که ایدهٔ پروندهٔ حلنشده را با سوگ، فرسودگی شغلی و تنهاییِ کارآگاهی در آستانهٔ حذفشدن پیوند میزند.
فضای سرد ایسلند و حضور محوری لنا اولین، پایههای نیرومندی برای یک نوردیکنوآر فراهم میکنند؛ همچنین ترکیب جنایت با اضطراب خانوادگی و عناصر وهمآلود، به داستان هویتی فراتر از یک معمای پلیسی میبخشد. در برابر این امتیازها، شروع پراکنده، ریتم کشدار، پرداخت نابرابر خطوط فرعی و پیچشهایی که گاه بیش از حد آشنا یا کمپروردهاند، از نیروی نهایی اثر میکاهند.
نتیجه، مجموعهای با حالوهوای ماندگار و شخصیت مرکزیِ قابلتوجه است که بیش از آنکه در گرهگشایی بینقص بدرخشد، در تصویرکردن تنهایی، سرمای اجتماعی و دشواریِ زیستن با حقیقت تأثیر میگذارد.
« تماشاگرِ آشنا با الگوهای جنایی ممکن است زودتر از آنچه روایت انتظار دارد، مسیر برخی افشاگریها را حدس بزند. »
ثبت دیدگاه