نقد و بررسی
نقد ایکس/وای (X/Y) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عنوانی میان دو سوی رابطه فیلم «ایکس/وای» ساختهٔ رایان پیرز ویلیامز، در ظاهر دربارهٔ چهار دوست نیویورکی و روابط عاطفی درهمتنیدهٔ آنان است؛ اما علاقهاش به ماجراهای عاشقانه بهانهای برای پرسشی بنیادیتر میشود: آدمها چگونه به یکدیگر نزدیک میشوند، و چرا گاهی درست در لحظهای که بیش از همیشه به نزدیکی نیاز دارند، از گفتن حقیقت خود میگریزند؟
مارک، جن، سیلویا و جیک هر کدام در نوعی تعلیق عاطفی بهسر میبرند؛ نه کاملاً در پیوندی استوارند و نه توانستهاند از آنچه میانشان گذشته دل بکنند. فیلم این وضعیت را نه با حادثهای بزرگ، بلکه از خلال گفتوگوها، کششهای گذرا و برخوردهای روزمره میکاود. عنوان «ایکس/وای» نیز حالوهوای اثر را بهخوبی تداعی میکند: دو سوی یک رابطه، دو مجهول که گاه در پی یافتن راهی برای فهم یکدیگرند و گاه به شکلی ناخواسته از هم فاصله میگیرند.
فیلم از ابتدا وعدهٔ قصهای پرشتاب نمیدهد؛ محور آن بیشتر نوسان میان میل به ارتباط و ترس از آسیبپذیری است. این انتخاب، به اثر کیفیتی صمیمی و گاه بیقرار میبخشد، هرچند همواره به انسجام دراماتیک نمیانجامد. تنهایی در میان جمع یکی از مضمونهای برجستهٔ فیلم، تنهاییای است که با حضور دیگران از میان نمیرود.
شخصیتها در شهر و میان دوستان و آشنایان زندگی میکنند، اما نزدیکی جسمانی یا معاشرت مداوم لزوماً به صمیمیت نمیرسد. گاه رابطه به ابزاری برای فرار از خلأ بدل میشود: راهی موقت برای آنکه کسی تنها نماند، بیآنکه واقعاً بتواند خود را برای دیگری آشکار کند. از همینرو، فیلم بیش از آنکه دربارهٔ عشق رمانتیک به معنای آرمانی آن باشد، دربارهٔ نیاز انسانی به دیدهشدن و دشواریِ تحمل بیپناهی عاطفی است.
« فیلم این وضعیت را نه با حادثهای بزرگ، بلکه از خلال گفتوگوها، کششهای گذرا و برخوردهای روزمره میکاود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ویلیامز از شخصیتها نمیخواهد که نمونههایی اخلاقی یا دوستداشتنی باشند. آنان تصمیمهایی میگیرند که میتواند آزاردهنده یا خودخواهانه به نظر برسد، و همین امر به روابطشان ظاهری زمینی میدهد. فیلم در بهترین لحظههایش رفتارهای متناقض را توضیح نمیدهد، بلکه اجازه میدهد تماشاگر در فاصلهٔ میان میل و عمل، میان آنچه شخصیتها میگویند و آنچه از گفتنش میپرهیزند، تنش را حس کند.
البته این امتناع از داوری همیشه به پیچیدگی نمیانجامد؛ گاهی فقط رفتار نامطبوع را بیآنکه لایهٔ تازهای به آن بیفزاید، طولانی میکند. بازیها و نیروی حضور بازیهای گروهی از امتیازهای اصلی فیلماند. آمریکا فررا در نقش سیلویا حضوری بهیادماندنی دارد؛ او به شخصیتش ترکیبی از صراحت، شکنندگی و اندکی مقاومت میبخشد و در صحنههایی که فیلم به سکوت یا مکث تکیه میکند، همچنان توجه را حفظ میکند.
بازی او بر پایهٔ اغراق یا تأکیدهای نمایشی نیست؛ بیشتر از تغییرات کوچک در لحن و واکنش نیرو میگیرد. همین کیفیت، سیلویا را در مجموعهای از روابط ناپایدار به نقطهای نسبتاً ملموس بدل میکند. رایان پیرز ویلیامز در نقش مارک، ملونی دیاز در نقش جن و جان پل فیلیپس در نقش جیک نیز به شکلگیری فضای گروهی فیلم کمک میکنند.
نقشآفرینیها عموماً حس گفتوگویی طبیعی دارند و بازیگران میکوشند آدمهایی را نشان دهند که نه همیشه از انگیزههای خود آگاهاند و نه قادرند آنها را بیپرده بیان کنند. دیوید هاربر، امبر تامبلین و کامن نیز در ترکیب بازیگران حضور دارند و به جهان اجتماعی فیلم دامنه میدهند. با این همه، پراکندگی روایت گاهی مانع میشود که همهٔ نقشها به یک اندازه پرورده شوند؛ برخی حضورها بیشتر کارکردی در مسیر روابط دارند تا استقلالی کامل.
« ویلیامز از شخصیتها نمیخواهد که نمونههایی اخلاقی یا دوستداشتنی باشند. »
شخصیتها و اجرا
دیالوگ؛ صمیمیت و غرابت گفتوگوها در «ایکس/وای» صرفاً وسیلهای برای پیشبرد داستان نیستند؛ بخش مهمی از شخصیت فیلم را میسازند. بعضی دیالوگها نامتعارف، تند یا حتی غافلگیرکنندهاند، و همین غرابت به اثر رنگی مستقل میدهد. شخصیتها گاه چیزی میگویند که در نگاه نخست بیربط یا بیش از اندازه صریح به نظر میرسد، اما در همان بیقاعدگی میتوان نشانی از اضطرابشان یافت: انگار سخن نامنتظر سپری است برای آنکه گفتوگو به نقطهٔ حساس و واقعاً دردناک نرسد.
این شیوه در لحظههایی موفق است که زبان، فاصلهٔ میان آدمها را آشکار میکند. آنها حرف میزنند، اما لزوماً با یکدیگر ارتباط نمیگیرند؛ حتی اعترافی ظاهراً صادقانه ممکن است به جای گشودن راهی تازه، پوششی برای خودداری از مواجهه باشد. با این حال، دیالوگهای عجیب همیشه به عمق روانشناختی منجر نمیشوند.
برخی لحظهها چنان به دنبال اثرگذاری یا متفاوتبودناند که طبیعیبودن گفتوگو را کمرنگ میکنند. فیلم در این مرز میان صدای شخصی و تصنع، گاه به نتیجه میرسد و گاه از تعادل خارج میشود. ریتمی نوسانی و روایتی آشنا ساختار فیلم از دنبالکردن چند شخصیت و چند مسیر عاطفی شکل میگیرد؛ بنابراین جابهجایی میان رابطهها و موقعیتها بخشی از منطق روایت است.
این پراکندگی در ابتدا امکان میدهد که وضعیت هر شخصیت در نسبت با دیگران دیده شود. هیچ رابطهای در خلأ شکل نمیگیرد و حضور یک نفر میتواند معنای رفتار دیگری را تغییر دهد. اما چنین ساختاری به پیوندی محکم میان خطوط داستانی نیاز دارد؛ «ایکس/وای» همیشه نمیتواند این پیوند را برقرار کند.
« بعضی دیالوگها نامتعارف، تند یا حتی غافلگیرکنندهاند، و همین غرابت به اثر رنگی مستقل میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ریتم اثر نوسان دارد: لحظههایی که رابطهای تازه جان میگیرد یا گفتوگویی مسیر صحنه را عوض میکند، جذاب و پرتحرکاند؛ سپس فیلم ممکن است به الگویی آشنا بازگردد و همان چرخهٔ کشش، دلزدگی و سوءتفاهم را دوباره پیش ببرد. از این رو، بعضی فرازونشیبها حس کشف دارند و بعضی دیگر قابلحدس میشوند.
مسئله این نیست که روابط باید کاملاً پیشبینیناپذیر باشند، بلکه تکرار موقعیتها گاهی پیش از آنکه معنای تازهای پیدا کنند، به چشم میآید. فاصلهٔ تماشاگر با مارک مارک از آن شخصیتهایی است که بستهبودنشان میتواند هم نقطهٔ قوت باشد و هم مانع. او برای فهمیدهشدن بیدرنگ دسترسی نمیدهد؛ تماشاگر باید از رفتارهای پراکنده و واکنشهایش تصویری از درون او بسازد.
این ابهام با مضمون فیلم، یعنی دشواری ارتباط، همخوان است؛ آدمها در این جهان نهفقط از دیگران، بلکه گاهی از شناخت خواستههای خود نیز ناتواناند. اما ابهام زمانی بارور است که نشانههای کافی برای مشارکت عاطفی مخاطب فراهم شود. در مورد مارک، فاصلهٔ میان سکوت و شخصیتپردازی گاه بیش از اندازه زیاد است.
تماشاگر ممکن است بستهبودن او را نه رازآلود، بلکه دورکننده تجربه کند و نتواند به انگیزههایش راه یابد. در نتیجه، فیلم بخشی از نیروی خود را از دست میدهد: رفتارهای او دیده میشوند، اما همیشه به تجربهای درونی تبدیل نمیشوند. این کمبود بهویژه در کنار بازیهای پرجاذبهٔ دیگر، برجستهتر به نظر میرسد.
« از این رو، بعضی فرازونشیبها حس کشف دارند و بعضی دیگر قابلحدس میشوند. »
قوتها و کاستیها
پایانبندی و واقعگرایی عاطفی فیلم در پایان میکوشد مسیر عاطفی شخصیتها را به نقطهای برساند که تأثیر احساسی آن فراتر از پراکندگی پیشین باشد. این تلاش با مضمون پیوند و گسست سازگار است، اما شیوهٔ رسیدن به اثر مورد نظر کاملاً با واقعگرایی روانشناختی بخشهایی از فیلم همسطح نمیماند.
جایی که روایت پیشتر بر آشفتگی، تردید و ناتوانی در گفتوگوی صریح تکیه کرده، پایانبندی گاهی چنان جهتدار میشود که حس میکنیم فیلم برای کاملکردن بار عاطفی خود، اندکی از ظرافت مشاهدهگرانهاش فاصله گرفته است. این نکته به معنای بیاثر بودن پایان نیست؛ برعکس، فیلم میداند که چه نوع واکنشی میخواهد برانگیزد.
مسئله آن است که شدت احساسیِ مطلوب، همیشه از دل همان رفتارهای پیشین بهطور طبیعی سر برنمیآورد. در نتیجه، ممکن است بخشی از مخاطبان آن را جمعبندیای قابلقبول بدانند و برخی دیگر آن را بیش از اندازه ساختهوپرداخته احساس کنند. برای پرهیز از آشکارشدن جزئیات، میتوان گفت پایانبندی بیش از آنکه بر غافلگیری تکیه کند، میخواهد وزن عاطفی آنچه را دیدهایم تثبیت کند.
جمعبندی «ایکس/وای» در پرداخت میل به ارتباط، تنهایی و رابطههای ناتمام، فیلمی صادقانه اما نابرابر است. بازیهای گیرا، بهویژه حضور آمریکا فررا، و دیالوگهای نامتعارف به آن هویت میبخشند؛ همچنین نگاهش به آدمهایی که برای فرار از تنهایی به دیگری نزدیک میشوند، در لحظههایی به دریافتهای عاطفی روشنی میرسد.
« این نکته به معنای بیاثر بودن پایان نیست؛ برعکس، فیلم میداند که چه نوع واکنشی میخواهد برانگیزد. »
جمعبندی
در مقابل، روایت گاهی در الگوهای آشنای درام رابطهای گرفتار میشود، برخی شخصیتها برای همدلی دشوار میمانند و پایانبندی برای افزایش تأثیر احساسی، از خویشتنداری واقعگرایانهٔ اثر فاصله میگیرد. با وجود این نارساییها، فیلم در پرسش مرکزی خود قانعکننده است: نزدیکی به دیگری بهخودیخود تنهایی را درمان نمیکند؛ ارتباط زمانی معنا مییابد که آدمها حاضر شوند خطرِ آشکارشدن را بپذیرند.
«ایکس/وای» پاسخی ساده برای این دشواری ندارد، اما در ثبت لحظههایی که آدمها به هم نزدیک میشوند و همزمان از نزدیکی میگریزند، تصویری زنده و گاه تکاندهنده از روابط معاصر ارائه میکند.
ثبت دیدگاه