نقد و بررسی
نقد یک مرد و یک زن (A Man and a Woman) | 1966
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای کوچک، عاطفهای گسترده «مرد و زن» ساختهٔ کلود للوش، در ظاهر بر طرحی ساده بنا شده است: مردی و زنی که برای دیدار فرزندانشان به مدرسهٔ شبانهروزی میروند، اتفاقی با هم آشنا میشوند و بهتدریج دریچهای از اعتماد و صمیمیت میانشان گشوده میشود. فیلم از پیچیدگیهای روایی پرهیز میکند و نیروی خود را نه از انبوه حوادث، بلکه از مکثها، نگاهها و فاصلهٔ محتاطانهٔ دو شخصیت میگیرد.
سادگی قصه، البته بهخودیخود امتیاز نیست؛ اهمیتش در این است که للوش آن را بهانهای برای تأمل دربارهٔ امکان دوباره دوستداشتن، پس از تجربهٔ فقدان و سوگ، قرار میدهد. آن و ژانلویی هر دو گذشتهای عاطفی دارند که در رابطهٔ تازهشان حضور مییابد، بیآنکه فیلم آن را به یک مانع داستانی صرف تقلیل دهد.
خاطره در اینجا چیزی نیست که بتوان بهسادگی کنار گذاشت؛ بخشی از شخصیت آدمهاست و بر شیوهٔ نزدیکشدنشان اثر میگذارد. فیلم بهجای آنکه از تماشاگر بخواهد دربارهٔ عشق حکم صادر کند، او را در فضای نامطمئن و شکنندهٔ شکلگیری آن نگه میدارد: جایی که میل به نزدیکی با ترس از تکرار رنج در هم میآمیزد.
عشق در فاصلههای میان کلمات یکی از ظریفترین دستاوردهای فیلم، نمایش تدریجی رابطه است. آشنایی آن و ژانلویی با اعترافهای پرشور یا گفتوگوهای طولانی آغاز نمیشود؛ صمیمیت از کنشهای کوچک پدید میآید: همراهی، توجه، سکوتهای بیتکلف و لحظههایی که شخصیتها هنوز دقیقاً نمیدانند چه چیزی را باید دربارهٔ خود آشکار کنند.
« عشق در فاصلههای میان کلمات یکی از ظریفترین دستاوردهای فیلم، نمایش تدریجی رابطه است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در این زمینه به جزئیات رفتاری اعتماد دارد و از توضیحدادن مداوم احساساتش پرهیز میکند. این خویشتنداری باعث میشود رابطه به تجربهای باورپذیر و انسانی نزدیک شود. جذابیت میان دو شخصیت را میتوان در مکثها و تغییرهای جزئی چهره دید؛ در اینکه چگونه حضور دیگری کمکم از یک تصادف خوشایند به ضرورتی عاطفی بدل میشود.
بازی آنوک امه و ژانلویی ترنتینیان نیز بر همین ظرافت استوار است. امه وقار و رازآلودگی شخصیتش را بدون سردی به نمایش میگذارد و ترنتینیان، در برابر او، آمیزهای از شور و تردید را به نقش میبخشد. حاصل، رابطهای است که بیش از آنکه با کلمات تعریف شود، در فضای میان دو نفر شکل میگیرد. سوگ؛ گذشتهای حاضر در اکنون در «مرد و زن»، گذشته صرفاً از راه توضیح یا خاطرهگویی بازسازی نمیشود؛ همچون نیرویی زنده در اکنون حضور دارد.
شخصیتها تنها با یکدیگر روبهرو نیستند، بلکه با خاطرهٔ کسانی نیز مواجهاند که دیگر در زندگیشان نیستند. به همین دلیل، دلبستگی تازه نه آغاز سادهای از صفحهای سفید، بلکه تلاشی برای پذیرفتن امکان آینده در کنار وفاداری به گذشته است. فیلم در این کشاکش، پاسخ قطعی عرضه نمیکند. آیا عشق تازه به معنای کنارگذاشتن خاطره است؟
آیا میتوان دلبستگی پیشین را حفظ کرد و در عین حال به دیگری نزدیک شد؟ للوش بیش از آنکه به این پرسشها جواب دهد، پیچیدگیشان را در رفتار شخصیتها میگنجاند. همین ابهام به احساسات فیلم عمق میدهد، هرچند گاه برخی تصویرها و خاطرهپردازیها به سوی آرمانسازی میروند. گذشته ممکن است در ذهن بازمانده زیباتر و یکدستتر از واقعیت جلوه کند؛ فیلم این امکان را لمس میکند، اما همیشه آن را با فاصلهٔ انتقادی بررسی نمیکند.
« فیلم در این زمینه به جزئیات رفتاری اعتماد دارد و از توضیحدادن مداوم احساساتش پرهیز میکند. »
شخصیتها و اجرا
تصویر؛ میان واقعیت و رؤیا تصویربرداری فیلم یکی از مهمترین ابزارهای بیان آن است. جابهجایی میان رنگ، سیاهوسفید و رنگمایههای نزدیک به قهوهای، به جهان فیلم کیفیتی حافظهگون میدهد. این تغییرها را میتوان همچون انعکاس وضعیت عاطفی شخصیتها دید: لحظههای اکنون، یادهای گذشته و برداشتهای آرمانی از زندگی گاه در یکدیگر نفوذ میکنند.
تصویر نه فقط مکان و چهرهها، بلکه شیوهٔ تجربهکردن زمان را نیز شکل میدهد. لوکیشنهای ساحلی، جادهها و فضای شهری نیز در این بیان نقش دارند. چشماندازها گاه از پس پنجره یا در گذر خودرو دیده میشوند و حرکت، حس گذرا و ناپایدار لحظهها را تقویت میکند. بااینحال، زیبایی بصری فیلم همیشه به معنای واقعگرایی نیست.
بعضی صحنهها چنان پرداختی شاعرانه و صیقلی دارند که به تصویری تبلیغاتی از عشق نزدیک میشوند؛ گویی عاطفه نه در آشفتگی زندگی روزمره، بلکه در قابهایی مهآلود و دلنشین اتفاق میافتد. این انتخاب برای تماشاگرانی که از رمانس آرمانی لذت میبرند بخشی از افسون اثر است، اما برای کسانی که دنبال واقعنمایی بیپیرایهاند ممکن است فاصلهساز باشد.
موسیقی؛ ملودی بهمثابه حافظه موسیقی فرانسیس لای در فیلم حضوری فراتر از همراهی صحنهها دارد. ملودی مشهور اثر بهسرعت به نشانهای عاطفی بدل میشود: آهنگی که حالوهوای دلتنگی و اشتیاق را در خود جمع میکند و حتی پس از پایان تماشا در ذهن باقی میماند. موسیقی گاه چیزی را بیان میکند که شخصیتها نمیتوانند یا نمیخواهند به زبان بیاورند؛ از همین رو، در فیلمی که بر نجوا و سکوت تکیه دارد، نقش آن اساسی است.
« تصویر؛ میان واقعیت و رؤیا تصویربرداری فیلم یکی از مهمترین ابزارهای بیان آن است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
البته همین تأکید موسیقایی میتواند به احساسگرایی اثر شدت ببخشد. در لحظههایی، ملودی نه فقط زیرمتن عاطفی را همراهی، بلکه جهت آن را نیز تعیین میکند و به تماشاگر میگوید چگونه باید صحنه را احساس کند. این شیوه برای برخی ممکن است بیش از اندازه هدایتگر باشد. اما در بهترین لحظات، موسیقی با تصویر و بازی هماهنگ میشود و تجربهای میسازد که از جمع سادهٔ این عناصر فراتر میرود؛ انگار خاطره و احساس با هم به صدا درمیآیند.
ریتم و روایت؛ کشش در برابر کمحادثگی روایت فیلم کمحادثه و آرام است. زمان زیادی صرف شکلگرفتن تدریجی رابطه میشود و تغییرهای مهم، گاه در فاصلهٔ میان دیدارها یا در سکوتهای کوتاه رخ میدهند. این ریتم با موضوع اثر تناسب دارد: عشق در فیلم همچون تصمیمی ناگهانی و بیمقدمه تصویر نمیشود، بلکه در تکرار دیدارها و انتظارها رسوب میکند.
در مقابل، همین کماتفاقی ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار گرهافکنی پرشتاب دارند، کشدار جلوه کند. برخی حرکتهای داستانی نیز بیش از آنکه از منطق روزمره پیروی کنند، به منطق رمانتیک فیلم وابستهاند. تصمیم ناگهانی برای سفر، نمونهای از این فاصله است: لحظهای که بهخوبی میل و بیقراری شخصیت را منتقل میکند، اما از نظر واقعنمایی میتواند تصنعی به نظر برسد.
فیلم در چنین لحظههایی ترجیح میدهد به شتاب عاطفه وفادار بماند، نه به سنجشپذیری رفتارها. این انتخاب، هم سرچشمهٔ بخشی از جذابیت اثر است و هم یکی از محدودیتهای آن. اجرای احساسی و مرز ملودرام «مرد و زن» در مرز میان لطافت و ملودرام حرکت میکند. فقدان، اشتیاق و تردیدهای عاطفی بهگونهای کنار هم قرار گرفتهاند که ظرفیت تأثیرگذاری بالایی دارند، اما گاهی شدت موسیقی و زیباییپردازی تصویری احساس را تا آستانهٔ اغراق پیش میبرند.
« البته همین تأکید موسیقایی میتواند به احساسگرایی اثر شدت ببخشد. »
قوتها و کاستیها
در چنین لحظههایی ممکن است تماشاگر بهجای کشف عاطفه، متوجه تلاش فیلم برای برانگیختن آن شود. بااینحال، این گرایش به ملودرام، اثر را از صداقت عاطفی محروم نمیکند. دلیل اصلیاش آن است که فیلم پیش از اوجهای احساسی، زمان کافی برای شکلدادن به رابطه و آسیبپذیری شخصیتها صرف میکند. بنابراین اندوه و دلبستگی ناگهان از بیرون بر قصه تحمیل نمیشوند؛ ریشهشان در نزدیکیای است که آرامآرام ساخته شده است.
پایانبندی نیز عمداً عاطفه را به نقطهای پرتنش میرساند، اما بدون افشای جزئیات میتوان گفت که اثر در این بخش بیش از هر جای دیگر به ملودرام نزدیک میشود؛ شیوهای که برای گروهی تکاندهنده و برای گروهی دیگر بیش از اندازه احساساتی خواهد بود. جمعبندی «مرد و زن» فیلمی است که بیش از روایت پرپیچوخم، با فضا، موسیقی و کیفیت حضور دو بازیگر اصلی در خاطر میماند.
سادگی قصه مانع از آن نمیشود که فیلم به موضوعاتی چون سوگ، حافظه و امکان آغاز دوباره نزدیک شود؛ بلکه به آنها فرصتی میدهد تا در نگاهها، فاصلهها و لحظههای روزمره جلوه کنند. تصویرهای شاعرانه و موسیقی ماندگار، جهانی رمانتیک میسازند که گاهی به آرمانسازی و احساسگرایی میگراید، اما همین جهان برای بسیاری از تماشاگران سرچشمهٔ افسون اثر است.
اگر انتظار روایتی پرحادثه و شخصیتپردازی روانشناختی موشکافانه وجود داشته باشد، کماتفاقی و برخی تصمیمهای نامحتمل فیلم ممکن است فاصله ایجاد کند. اما برای تماشاگرانی که از سینمای آرام و عاطفی استقبال میکنند، اثر تجربهای ماندگار فراهم میآورد: یادآوری اینکه عشق تازه الزاماً گذشته را محو نمیکند و گاهی لطافت یک پیوند، درست از آگاهی به شکنندگی آن نیرو میگیرد.
« در چنین لحظههایی ممکن است تماشاگر بهجای کشف عاطفه، متوجه تلاش فیلم برای برانگیختن آن شود. »
ثبت دیدگاه