نقد و بررسی
نقد ثانیهها (Seconds) | 1966
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی یا فرار از خویشتن «ثانیهها» فیلمی است درباره رؤیایی آشنا و هراسانگیز: کنار گذاشتن زندگیای که دیگر تابپذیر نیست و آغاز دوباره در کالبدی تازه. آرتور همیلتون، بانکداری میانسال و گرفتار روزمرگی، با پیشنهادی روبهرو میشود که وعده میدهد گذشتهاش را پاک کند و او را به هویتی دیگر برساند.
اما فیلم از همان ابتدا روشن میکند که این وعده، ماجرایی ساده درباره جوانشدن نیست؛ پرسشی است درباره اینکه آیا میتوان از خود گریخت، یا فقط شکلِ قفس را عوض کرد. جان فرانکنهایمر این مضمون را در قالب تریلری روانشناختی و علمیتخیلی پیش میبرد، اما علاقهاش بیش از آنکه به سازوکار فنیِ این دگرگونی باشد، معطوف به پیامدهای انسانی آن است.
فیلم نمیخواهد صرفاً تماشاگر را با یک ایده نامتعارف سرگرم کند؛ میکوشد او را در دل اضطراب شخصیتی قرار دهد که فرصتِ انتخاب دوباره یافته، ولی نمیداند با این فرصت چه کند. «ثانیهها» در بهترین لحظههایش نه درباره زندگی دوم، بلکه درباره میلِ بیپایان به زندگیای دیگر است. هویت زیر فشارِ میل به تغییر یکی از پرسشهای محوری فیلم این است که هویت تا چه اندازه به ظاهر، نام و موقعیت اجتماعی وابسته است.
« ثانیهها» در بهترین لحظههایش نه درباره زندگی دوم، بلکه درباره میلِ بیپایان به زندگیای دیگر است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
آیا آرتور با تغییر چهره و نامش به انسانی تازه بدل میشود، یا همان نارضایتیهای پیشین را با خود به زندگی جدید میبرد؟ فیلم پاسخ را در قالب گزارهای روشن عرضه نمیکند؛ در عوض، تضاد میان آنچه شخصیت میخواهد باشد و آنچه از درون تجربه میکند، آرامآرام برجسته میشود. این ابهام از نقاط قوت اثر است.
دگرگونی بیرونی، بهتنهایی، آزادی نمیآورد؛ زیرا خواستههای سرکوبشده، ترسها و عادتهای دیرپا با پوست و چهره تازه ناپدید نمیشوند. با این حال، فیلم در بسط کامل این ایده همیشه موفق نیست. گاه به نظر میرسد ظرفیت فلسفی داستان از پرداخت شخصیتها پیشی میگیرد و پرسشهای مهمی مطرح میشوند که فرصت کاوش کافی نمییابند.
در نتیجه، برخی لایههای هویتی بیشتر در فضای اثر حس میشوند تا اینکه در مسیر دراماتیک آن بهروشنی گسترش یابند. بازیها و دگرگونیِ نقش بازی راک هادسن یکی از ارکان اصلی فیلم است. شهرت او بهعنوان ستارهای خوشچهره و آشنا با نقشهای رمانتیک، در اینجا به ابزاری دراماتیک بدل میشود: حضورش حامل وعدهای از جذابیت و امکان تازه است، اما زیر این ظاهر، ناامنی و بیگانگی مدام سر برمیآورد.
« با این حال، فیلم در بسط کامل این ایده همیشه موفق نیست. »
شخصیتها و اجرا
هادسن نقش را با اغراقهای معمول یک تریلر اجرا نمیکند؛ در عوض، نوعی تردید در رفتار و گفتارش مینشاند که به شخصیت امکان میدهد میان اعتمادبهنفسِ نمایشی و آشفتگیِ درونی نوسان کند. جان رندالف نیز در بخش آغازین، با حضوری کمادعا و فرسوده، زندگیِ پیشین آرتور را ملموس میسازد. تفاوت میان دو بازیگر فقط تفاوت سنی یا ظاهری نیست؛ هر کدام حالوهوای متفاوتی از یک انسان را به نمایش میگذارند که در جستوجوی گریز از خود است.
بازیهای مکمل نیز به فضای رازآلود و نامطمئن داستان کمک میکنند، هرچند فیلم گاهی شخصیتهای پیرامونی را بیشتر در خدمت موقعیتها نگه میدارد تا اینکه به آنها مجال استقلال و عمق بدهد. تصویرهایی که به اضطراب بدل میشوند سیاهوسفید بودن فیلم صرفاً انتخابی زیباشناختی نیست؛ جهان «ثانیهها» را از گرمای زندگی روزمره تهی میکند و آن را به فضایی سرد و بیقرار بدل میسازد.
جیمز ونگ هاو با زاویههای نامتعارف، نماهای نزدیکِ فشرده و استفاده از عدسیهای اعوجاجزا، تصویری میسازد که گویی از نگاه ذهنی آشفته دیده میشود. دوربین در بسیاری از لحظهها بهجای آنکه جهان را منظم و قابلاعتماد ثبت کند، آن را کج، ناپایدار و غریب جلوه میدهد. این زبان بصری بهخوبی با مضمون داستان پیوند دارد.
« جان رندالف نیز در بخش آغازین، با حضوری کمادعا و فرسوده، زندگیِ پیشین آرتور را ملموس میسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شخصیت نهفقط در مناسبات اجتماعی، بلکه در نسبت با بدن و چهره خود نیز احساس بیگانگی میکند؛ بنابراین، قابهای نامتوازن و ترکیببندیهای ناخوشایند، حالتی تزئینی ندارند و بخشی از تجربه روانی فیلم میشوند. با این همه، تأکید مداوم بر فضای وهمآلود ممکن است برای برخی تماشاگران بیش از اندازه خودنمایانه جلوه کند.
فیلم گاهی چنان به نمایش اضطراب بصری دل میبندد که ظرافت روایت در پس آن کمرنگ میشود. ریتم و بخشهای کماثر «ثانیهها» از آغاز، با ریتمی سنجیده و حسابشده پیش میرود، اما این خویشتنداری در بخش میانی به کندیِ محسوس بدل میشود. فیلم پس از طرح ایده مرکزی، در چند موقعیت مکث میکند که نه همگی به تحول شخصیت عمق تازهای میبخشند و نه هر بار تنش داستانی را افزایش میدهند.
همین مکثها ممکن است حس تعلیق را برای مدتی کاهش دهند و مسیر روایت را کشدار کنند. پارهای از خردهروایتها و صحنههای میانی نیز در قیاس با نیروی مفهومی داستان، زائد به نظر میرسند. میتوان دریافت که هدفشان ساختن تضاد میان آزادیِ وعدهدادهشده و ناتوانی شخصیت در تجربه آن است، اما گاهی این مضمون تکرار میشود، بیآنکه به کشف تازهای برسد.
« با این همه، تأکید مداوم بر فضای وهمآلود ممکن است برای برخی تماشاگران بیش از اندازه خودنمایانه جلوه کند. »
قوتها و کاستیها
این ناهمواری ریتم، بهویژه برای تماشاگرانی که انتظار تریلری پیوسته و پرشتاب دارند، میتواند مانع ارتباط کامل با اثر شود. با وجود این، کندی فیلم در همهجا ضعف نیست؛ بخشی از آن، حس تعلیق و انتظار را تقویت میکند، هرچند مرز میان مکثِ معنادار و درنگِ اضافی همیشه دقیق حفظ نمیشود. آزادی، مصرف و زندگیِ طراحیشده در پسِ خیالِ شروع دوباره، «ثانیهها» نگاهی بدبینانه به سازوکارهایی دارد که آزادی را به کالا تبدیل میکنند.
وعده زندگی تازه، در این جهان، بیقیدوشرط نیست: هویتِ جدید در چارچوبی از قواعد و انتظارات شکل میگیرد و هرچه بیشتر به رؤیای شخصی شباهت دارد، بیشتر میتواند به محصولی از پیش طراحیشده بدل شود. فیلم از این راه پرسشی اجتماعی نیز مطرح میکند: اگر خواستههای ما را دیگران صورتبندی کنند و مسیر رسیدن به آنها را هم خودشان بفروشند، آیا واقعاً زندگیِ تازهای به دست آوردهایم؟
این وجه از اثر، آن را از داستانی صرفاً فردی فراتر میبرد. نارضایتی آرتور فقط حاصل خستگی شخصی نیست؛ با تصویری از جامعهای پیوند دارد که موفقیت و خوشبختی را در قالبهایی محدود تعریف میکند. با این حال، فیلم همه پیامدهای این ایده را به یک اندازه نمیکاود. طرح کلیِ مناسبات قدرت و وابستگی جذاب است، ولی سازوکارهای آن گاه مبهم میمانند و برخی پرسشهای منطقی بیپاسخ رها میشوند.
« این وجه از اثر، آن را از داستانی صرفاً فردی فراتر میبرد. »
جمعبندی
این ابهام، از سویی به فضای کابوسوار فیلم کمک میکند و از سوی دیگر، ممکن است انسجام جهان داستان را تضعیف کند. جمعبندی «ثانیهها» اثری نامتعارف و ناآرام است که جذابیتش بیش از آنکه در روانیِ روایت باشد، در پرسشهایی است که پس از پایان تماشا باقی میگذارد. فرانکنهایمر داستانِ فرصت دوباره را به کاوشی تلخ درباره هویت، نارضایتی و توهمِ گریز بدل میکند؛ هادسن و رندالف نیز دو سویه از یک بحران را با ظرافتی قابلتوجه مجسم میسازند.
تصویرپردازی نامتوازن و فضای سرد فیلم، تجربهای از اضطراب و بیگانگی میآفریند که با مضمون آن سازگار است. در برابر این کامیابیها، کندی بخش میانی، چند صحنه کماثر و بسطنیافتن برخی ایدهها از انسجام کلی میکاهند. با این حال، کاستیها نیروی اصلی فیلم را از میان نمیبرند: «ثانیهها» تماشاگر را وادار میکند به بهای رؤیای شروع دوباره بیندیشد و بپرسد آیا تغییر چهره و جایگاه میتواند خلأیی را پر کند که از رابطه انسان با زندگی خویش سرچشمه گرفته است.
پاسخ فیلم نه آرامشبخش است و نه ساده؛ همین امتناع از آسودگی، اثر را در ذهن ماندگار میکند.
« این ابهام، از سویی به فضای کابوسوار فیلم کمک میکند و از سوی دیگر، ممکن است انسجام جهان داستان را تضعیف کند. »
ثبت دیدگاه