نقد و بررسی
نقد نقاب شیطان (Black Sunday) | 1960
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشتِ کابوس از دل تاریخ «یکشنبهٔ سیاه» ساختهٔ ماریو باوا، از همان دقایق آغازین اعلام میکند که قرار نیست وحشت را با تعقیبوگریزهای پرشتاب یا نمایش پیاپی هیولاها بنا کند. فیلم با آیینی خشن و تصویری تکاندهنده آغاز میشود: چهرهای محکوم به مرگ، نقابی مرگبار و خشونتی که بهجای پایاندادن به تهدید، آن را در حافظهٔ تماشاگر حک میکند.
این افتتاحیه نه فقط قلابی مؤثر برای ورود به داستان، بلکه فشردهای از منطق زیباییشناختی فیلم است؛ زیبایی و شکنجه، مرگ و میل به بازگشت، و گذشتهای که حاضر نیست در گور آرام بگیرد. باوا قصهٔ انتقام آسا وایدا و تهدیدی را که متوجه کاتیا، نوادهٔ او، میشود در قالبی گوتیک پیش میبرد. این چارچوب، آشنا و حتی ساده به نظر میرسد، اما فیلم بیش از آنکه بر پیچیدگی علتومعلولها تکیه کند، از تقابلهای تصویری نیرو میگیرد: چهرهٔ زنده و مرده، خانهٔ اشرافی و دخمه، روشنایی و سایه، و بدن انسانی بهمثابه مرزی آسیبپذیر میان جهان طبیعی و ماورایی.
«یکشنبهٔ سیاه» در ظاهر داستانی دربارهٔ بازگشت شر است؛ در لایهٔ زیرین، دربارهٔ بازگشت ترسهایی است که هیچگاه واقعاً دفن نشدهاند. کارگردانی و معماریِ هراس مهمترین دستاورد فیلم، تسلط باوا بر ساختن فضاست. او قاب را به محفظهای بسته و تهدیدآمیز بدل میکند؛ دریچهها، راهروها و زوایای تاریک همیشه گویی چیزی را پنهان میکنند، حتی وقتی هنوز هیچ خطری در تصویر حضور ندارد.
« باوا قصهٔ انتقام آسا وایدا و تهدیدی را که متوجه کاتیا، نوادهٔ او، میشود در قالبی گوتیک پیش میبرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
حرکت دوربین، مکثها و انتخاب زاویهها به تماشاگر فرصت میدهند تا در دل قاب دنبال نشانه بگردد. از همین رو، هراس فیلم تنها از آنچه میبینیم برنمیخیزد؛ از آنچه انتظار داریم در گوشهای تاریک ظاهر شود نیز تغذیه میکند. باوا در نخستین تجربهٔ رسمی کارگردانیاش، بهجای آنکه صحنهها را صرفاً بهصورت رویدادهایی برای پیشبرد داستان ثبت کند، برایشان کیفیتی آیینی میآفریند.
ورود به دخمه یا مواجهه با نیرویی ناشناخته، فقط یک مرحله از روایت نیست؛ نوعی عبور از آستانه است. این رویکرد گاه به کندی میانجامد، اما همان کندی در لحظات موفق، اضطراب را انباشته میکند و به تصاویر مجال میدهد تا اثر خود را بگذارند. فیلم همواره در حرکت نیست؛ گاهی میایستد تا تماشاگر در انتظار بماند.
سیاهوسفید؛ زبانِ مرگ و میل تصویربرداری سیاهوسفید در «یکشنبهٔ سیاه» پوششی نوستالژیک یا صرفاً محصول دورهٔ ساخت فیلم نیست؛ به زبان اصلی آن بدل میشود. تضادهای تند میان روشنایی و تیرگی، چهرهها را از زمینه جدا میکنند و مکانها را از واقعگرایی روزمره دور میسازند. مه، سنگ، درختان و دیوارهای نمور، در چنین ترکیبی بیش از آنکه اجزای یک محیط طبیعی باشند، به نشانههایی از جهانی گرفتار نفرین شباهت دارند.
« حرکت دوربین، مکثها و انتخاب زاویهها به تماشاگر فرصت میدهند تا در دل قاب دنبال نشانه بگردد. »
شخصیتها و اجرا
این تصویرپردازی بهویژه در نمایش دوگانگی آسا و کاتیا اهمیت مییابد. شباهت این دو زن فقط ابزار پیشبرد ماجرا نیست؛ تصویری از پیوند نگرانکنندهٔ گذشته و حال است. یک چهره میتواند همزمان حامل معصومیت و تهدید باشد، و همین ابهام، نگاه تماشاگر را بیقرار میکند. فیلم از چهرهٔ انسان همچون منظرهای رازآلود استفاده میکند: چیزی که در نگاه نخست شناختهشده است، اما با اندکی تغییر نور یا حالت، به موجودی بیگانه بدل میشود.
بدن، نقاب و میراثِ خشونت نقاب در فیلم تنها وسیلهای برای شکنجه نیست؛ نماد تحمیل هویت و تبدیل بدن به میدان مجازات است. در جهان «یکشنبهٔ سیاه»، خشونت صرفاً جسم را زخمی نمیکند، بلکه میکوشد چهره و فردیت را نیز از میان ببرد. از این منظر، آغاز تکاندهندهٔ فیلم نقش محوری دارد: آنچه بر بدن آسا اعمال میشود، گذشته را به زخمی باز بدل میکند و زمینهٔ بازگشتش را فراهم میسازد.
در ادامه، تهدید نسبت به کاتیا نیز از همین منطق نیرو میگیرد. بدن او به هدفی برای تصاحب تبدیل میشود و شباهتش به آسا، مرز میان وارث و قربانی را سست میکند. فیلم در اینجا به یکی از هراسهای کهن داستانهای گوتیک نزدیک میشود: اینکه فرد نتواند مالک چهره و سرنوشت خویش باقی بماند. باوا مضمون را بهجای گفتوگوهای توضیحی، بیشتر با تصویر پیش میبرد؛ به همین دلیل، ایده از نظر حسی نیرومند است، هرچند روایت گاه برای روشنکردن جزئیات خود به اندازهٔ کافی مکث نمیکند.
« این تصویرپردازی بهویژه در نمایش دوگانگی آسا و کاتیا اهمیت مییابد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازیگری و شخصیتپردازی باربارا استیل مرکز ثقل فیلم است. حضور او، با چهرهای که هم شکنندگی و هم صلابت را در خود دارد، به دوگانهٔ آسا و کاتیا نیرویی ویژه میبخشد. نقشآفرینی او بیش از آنکه به ظرافت روانشناختی متکی باشد، بر کیفیت بصری و دگرگونیهای رفتاری استوار است؛ بااینحال، در فیلمی که هویت را به تصویری ناپایدار بدل میکند، همین شیوه کارآمد است.
استیل میتواند با تغییری کوچک در نگاه یا حالت چهره، فضای صحنه را از اندوه به تهدید منتقل کند. دیگر بازیها، در قیاس با حضور او، یکدست نیستند. برخی شخصیتها بیشتر کارکردی روایی دارند تا عمقی مستقل، و در پارهای لحظات، بازیها حالتی نمایشی و مصنوعی پیدا میکنند. این مسئله با دیالوگهایی که گاه بیش از حد توضیحی یا نامأنوساند تشدید میشود.
در نتیجه، فیلم هرگاه به گفتوگو تکیه میکند، بخشی از جادوی خود را از دست میدهد؛ اما وقتی به تصویر، حرکت و سکوت بازمیگردد، دوباره جان میگیرد. نسخهٔ دوبلهشده نیز ممکن است این فاصله میان بازی و گفتار را برجستهتر کند. ریتم و روایت؛ میان تعلیق و کشآمدن روایت فیلم، همچون بسیاری از داستانهای گوتیک، میان چند رشته حرکت میکند: نفرینی قدیمی، خانوادهای گرفتار در سایهٔ گذشته و چهرههایی که نمیتوان بهسادگی به آنها اعتماد کرد.
« بازیگری و شخصیتپردازی باربارا استیل مرکز ثقل فیلم است. »
قوتها و کاستیها
این عناصر در آغاز کنجکاویبرانگیزند، اما پیوندشان همیشه با وضوح کامل شکل نمیگیرد. بعضی گذارها ناگهانیاند و اطلاعات داستانی چنان عرضه میشوند که تماشاگر ممکن است برای فهم مناسبات شخصیتها ناچار شود به نشانههای پراکنده تکیه کند. ریتم نیز نوسان دارد. بخشهایی از فیلم با سکون و مکث، تعلیقی مؤثر میسازند؛ بخشهایی دیگر همان سکون را بیآنکه به کشف تازه یا افزایش محسوس خطر بینجامد ادامه میدهند.
از سوی دیگر، در لحظات ترسناک، تدوین و چیدمان صحنهها هنوز توان ضربهزدن دارند. فیلم در روایتپردازی همیشه به اندازهٔ تصویرهایش منسجم نیست، اما همین نابرابری نیز بخشی از تجربهٔ آن است: اثری که گاه در قصه لغزش میکند و ناگهان با یک قاب یا صحنهٔ بهیادماندنی دوباره تماشاگر را به دام میاندازد.
میراثِ گوتیک و ماندگاریِ تصاویر اهمیت «یکشنبهٔ سیاه» تنها به تأثیر فوری صحنههای هراسآورش محدود نمیشود. این فیلم یکی از آثاری است که به سینمای وحشت ایتالیایی چهرهای متمایز بخشید: سینمایی که در آن، نورپردازی، طراحی فضا و ترکیببندی تصویر گاه همسنگ خود داستان اهمیت مییابند. باوا بهجای پنهانکردن مصنوعبودن جهان فیلم، آن را به امتیاز بدل میکند.
« این عناصر در آغاز کنجکاویبرانگیزند، اما پیوندشان همیشه با وضوح کامل شکل نمیگیرد. »
جمعبندی
قلعهها، دخمهها و مناظر مهآلود از جنس واقعیت روزمره نیستند؛ صحنههاییاند برای نمایش کابوس. البته برخی جلوهها و شیوههای بازیگری امروز آشکارا متعلق به زمان خود به نظر میرسند. اما تصویرهایی که بر پایهٔ تضاد، انتظار و حضور تهدید شکل گرفتهاند، بهسادگی کهنه نمیشوند. فیلم در حافظه بیش از آنکه با جزئیات تمام مسیر داستان باقی بماند، با لحظههای دیداریاش زنده میماند؛ همان لحظههایی که از دل تاریکی بیرون میآیند و پیش از آنکه عقل فرصت توضیحدادن بیابد، واکنشی غریزی برمیانگیزند.
جمعبندی «یکشنبهٔ سیاه» فیلمی بینقص نیست: روایتش گاهی گنگ میشود، ریتمش در بخشهایی از حرکت بازمیماند و همهٔ بازیها و دیالوگها به یک اندازه باورپذیر نیستند. بااینهمه، نیروی بصری و فضاسازی گوتیک آن چنان پررنگ است که کاستیهایش را بهکلی زیر سایه نمیبرد، اما مانع از آن میشود که تجربهٔ تماشایش صرفاً به داوری دربارهٔ منطق داستان فروکاسته شود.
اینجا تصویر، نور و سکوت اغلب بیش از واژهها سخن میگویند. برای تماشاگرانی که از وحشت کلاسیک انتظار ضرباهنگی مدرن و توضیحی روشن برای هر گره دارند، فیلم ممکن است دشوار و نابرابر جلوه کند. اما برای دوستداران سینمای گوتیک، چهرههای وهمآلود و تعلیقی که از دل تاریکی زاده میشود، «یکشنبهٔ سیاه» اثری بهیادماندنی است؛ کابوسی که مهمترین دستاوردش نه پاسخدادن به همهٔ پرسشها، بلکه باقیگذاشتن چند تصویر ناآرام در ذهن تماشاگر است.
« قلعهها، دخمهها و مناظر مهآلود از جنس واقعیت روزمره نیستند؛ صحنههاییاند برای نمایش کابوس. »
ثبت دیدگاه