نقد و بررسی
نقد The Cry | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تعلیقی که از فقدان آغاز میشود «The Cry» از موقعیتی ساده و هولناک نیرو میگیرد: ناپدیدشدن نوزادی در شهری ساحلی و کوچک در استرالیا. این حادثه نه فقط زندگی والدین را از مسیر عادی خارج میکند، بلکه همهچیز را به صحنهای برای گمانهزنی، داوری و سوءظن بدل میسازد. سریال از همان آغاز میکوشد مخاطب را در فضایی نگه دارد که در آن هیچ برداشت قطعی، کاملاً مطمئن به نظر نمیرسد.
تماشاگر همچون اطرافیان زوج جوان، نشانهها را کنار هم میچیند و پیوسته میپرسد چه رخ داده است؛ اما «The Cry» بیش از آنکه معمایی صرف درباره یافتن پاسخ باشد، درباره تأثیر یک فاجعه بر ذهن انسان و رابطهای است که زیر فشار آن قرار میگیرد. اهمیت این نقطهٔ شروع در آن است که بحران، بهسرعت به مسئلهای عمومی تبدیل میشود.
آنچه باید سوگی خصوصی باشد، زیر نگاه رسانهها و افکار عمومی قرار میگیرد و هر حرکت، سکوت یا واکنشی میتواند به نشانهای برای قضاوت بدل شود. سریال از این وضعیت برای ایجاد تعلیق بهره میبرد، اما همزمان نشان میدهد که نگاه بیرونی چگونه به تجربهای شخصی هجوم میآورد و آن را دگرگون میکند.
حاصل، روایتی است که هم پرسشبرانگیز است و هم از نظر عاطفی سنگین. بازی جنا کولمن؛ مرکز ثقل عاطفی مهمترین دستاورد سریال، بازی جنا کولمن است. او نقش زنی را ایفا میکند که در مرکز فشاری طاقتفرسا قرار گرفته؛ فشاری که از یک سو با فقدان و اضطراب گره خورده و از سوی دیگر با انظار عمومی و تنشهای خانوادگی تشدید میشود.
« سریال از همان آغاز میکوشد مخاطب را در فضایی نگه دارد که در آن هیچ برداشت قطعی، کاملاً مطمئن به نظر نمیرسد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
کولمن این وضعیت را نه با نمایشهای اغراقآمیز، بلکه با تغییرات ظریف در نگاه، مکثها و واکنشهای کنترلشده پیش میبرد. همین خویشتنداری سبب میشود آشفتگی شخصیت باورپذیرتر شود: مخاطب احساس میکند در حال مشاهده انسانی است که میکوشد خود را نگه دارد، نه بازیگری که صرفاً اندوه را به نمایش میگذارد.
این بازی، بهویژه در لحظاتی که شخصیت ناچار است میان احساسات درونی و رفتار قابلقبول در برابر دیگران فاصله بگذارد، تأثیرگذار است. کولمن به نقش نوعی脆ندگی میبخشد که با قدرت و سرسختی در هم میآمیزد؛ او نه شخصیتی یکدست و آسانفهم است و نه قربانیای که صرفاً برای برانگیختن ترحم در داستان حضور داشته باشد.
نتیجه، حضوری است که بسیاری از بار عاطفی سریال را بر دوش میکشد و باعث میشود حتی در بخشهایی که روایت کند میشود، تماشاگر همچنان به سرنوشت شخصیت اصلی توجه نشان دهد. رابطهای زیر فشار بحران «The Cry» در کنار معمای ناپدیدشدن کودک، به فرسایش رابطهٔ زوج جوان میپردازد. بحران، هر یک از آنها را به شیوهای متفاوت دگرگون میکند و فاصلهای میان زندگی مشترکشان میاندازد.
سریال در این زمینه بهجای تکیه بر توضیحهای مستقیم، از رفتارها و واکنشهای کوچک بهره میگیرد: سکوتهایی که طولانی میشوند، گفتوگوهایی که از مسیر اصلی منحرف میشوند و لحظاتی که حمایت مورد انتظار جای خود را به انزوا یا سرزنش میدهد. این رویکرد به درام امکان میدهد تا از الگوی سادهٔ «زوجی که با هم با فاجعه روبهرو میشوند» فاصله بگیرد.
« رابطهای زیر فشار بحران «The Cry» در کنار معمای ناپدیدشدن کودک، به فرسایش رابطهٔ زوج جوان میپردازد. »
شخصیتها و اجرا
دشواری ماجرا فقط در این نیست که چه اتفاقی افتاده؛ مسئله این است که شخصیتها چگونه در برابر آن واکنش نشان میدهند و آیا میتوانند همچنان یکدیگر را بفهمند. سریال در ترسیم این شکاف، گاه تند و گاه تدریجی عمل میکند و از مخاطب میخواهد رفتارها را در زمینهٔ فشار روانی و نگاه بیرونی بسنجد.
در عین حال، بعضی لحظات تنش میان شخصیتها ممکن است واکنشی شدید برانگیزد؛ این واکنش بخشی از طراحی درام است، هرچند همیشه به رابطهای بهتمامی پیچیده و متوازن منتهی نمیشود. ساختار زمانی؛ میان تعلیق و سردرگمی روایت «The Cry» با رفتوبرگشتهای زمانی پیش میرود و اطلاعات را یکباره در اختیار تماشاگر نمیگذارد.
این ساختار به حفظ ابهام کمک میکند: صحنهها و جزئیاتی که در ابتدا معنای محدودی دارند، ممکن است در پرتو بخشهای دیگر دوباره تعبیر شوند. به همین دلیل، سریال از همان قسمتهای نخست حس ناپایداری میآفریند و مخاطب را وادار میکند نسبت به آنچه دیده، محتاط بماند. در بهترین لحظات، این جابهجایی زمانی تعلیق را به تجربهای ذهنی تبدیل میکند؛ تماشاگر نه فقط منتظر پاسخ، بلکه درگیر بازبینی برداشتهای خود میشود.
بااینحال، همین انتخاب روایی نقطهضعف اثر نیز هست. تکرار جابهجاییها، بهخصوص زمانی که تغییر زمانی اطلاعات تازه یا زاویهٔ دید معناداری به همراه ندارد، میتواند گیجکننده و خستهکننده شود. گاهی ساختار بهجای آنکه پیچیدگی روانی شخصیتها را بازتاب دهد، صرفاً روند دریافت اطلاعات را به تأخیر میاندازد.
« بااینحال، همین انتخاب روایی نقطهضعف اثر نیز هست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این مسئله برای مخاطبی که انتظار دارد معما با ریتمی پیوسته پیش برود، محسوستر است. سریال از ظرفیت فلشبکها و فلشفورواردها بهره میبرد، اما همیشه میان ابهام سازنده و ابهام فرساینده تعادل کامل برقرار نمیکند. ریتمی کند با اوجی دیرهنگام مینیسریال در آغاز با شتاب محدود پیش میرود. فضای پرتنش و پرسش مرکزی از همان ابتدا توجهبرانگیز است، اما داستان برای گشودن لایههای خود زمان میخواهد و بهسرعت به نقطهٔ اوج نمیرسد.
بخشی از این کندی از تصمیم سازندگان برای تمرکز بر واکنشهای شخصیتها و فضای پیرامون بحران ناشی میشود؛ بهجای آنکه هر صحنه صرفاً سرنخی تازه عرضه کند، سریال میکوشد حس فرسایش و فشار را نیز منتقل کند. این انتخاب به عمق عاطفی اثر کمک میکند، اما هزینهاش آن است که در بخشهایی از مسیر، حرکت دراماتیک کمشتاب به نظر میرسد.
با پیشروی روایت، تعلیق بهتر جا میافتد و پرسشها وزن بیشتری پیدا میکنند. آنچه در آغاز ممکن است پراکنده یا بیش از اندازه آرام جلوه کند، بهتدریج در چارچوبی روشنتر قرار میگیرد. بااینحال، این تغییر ریتم برای همهٔ مخاطبان به یک اندازه رضایتبخش نخواهد بود. برخی از طولانیشدن مقدمه لذت میبرند، زیرا فرصت مییابند در فضای ناامن و رازآلود داستان غرق شوند؛ برخی دیگر ممکن است احساس کنند سریال دیرتر از حد لازم به حرکت درمیآید.
این تفاوت، بیش از آنکه به کیفیت مطلق اثر مربوط باشد، به میزان علاقهٔ تماشاگر به درامهای روانشناختی کمشتاب وابسته است. ابهام، افکار عمومی و حقیقت یکی از جنبههای قابلتأمل سریال، نمایش شیوهٔ شکلگیری قضاوت عمومی است. در شرایط بحرانی، مردم اغلب پیش از آنکه همهٔ واقعیت را بدانند، از رفتار و ظاهر افراد نتیجهگیری میکنند.
« این مسئله برای مخاطبی که انتظار دارد معما با ریتمی پیوسته پیش برود، محسوستر است. »
قوتها و کاستیها
«The Cry» این فشار را به بخشی از فضای داستان تبدیل میکند: شخصیتها فقط با رنج خود روبهرو نیستند؛ ناچارند در برابر تصویری نیز زندگی کنند که دیگران از آنان ساختهاند. همین وضعیت، مرز میان حقیقت، برداشت و نمایش را مبهم میکند و به تعلیق اثر بُعد اجتماعی میبخشد. البته سریال در پرداخت بعضی از پیچشها و توضیحها کاملاً بینقص نیست.
هرچه داستان به بخشهای پایانی نزدیک میشود، برخی پاسخها ممکن است برای مخاطبی که انتظار واقعگرایی دقیق دارد، کمی نامحتمل به نظر برسند. در چنین لحظاتی، منطق معمایی اثر گاه بر ظرافت روانشناختی آن غلبه میکند و احتمال دارد تماشاگر بیش از آنکه درگیر معنای عاطفی رویدادها باشد، به سازوکار پیچشها فکر کند.
بااینهمه، این لغزشها ارزش فضاسازی و بازی محوری سریال را از میان نمیبرند؛ بیشتر یادآور آناند که «The Cry» در مرز میان درام روانشناختی و معمای پرتعلیق حرکت میکند و همیشه نمیتواند این دو وجه را هموزن نگه دارد. جمعبندی «The Cry» اثری است که بیش از هر چیز با بازی جنا کولمن و فضای پراضطرابش در ذهن میماند.
ناپدیدشدن یک کودک، نقطهٔ آغاز روایتی دربارهٔ سوگ، فشار افکار عمومی و گسست در رابطهای نزدیک است؛ روایتی که میخواهد هم راز بسازد و هم آشفتگی درونی آدمها را نشان دهد. ساختار زمانیِ غیرخطی به ایجاد ابهام و تعلیق کمک میکند، اما در بخشهایی به تکرار و سردرگمی میانجامد. ریتم آغازین نیز آرام است و اوجگیری داستان برای تماشاگرانی که انتظار کشش فوری دارند، دیرهنگام خواهد بود.
« همین وضعیت، مرز میان حقیقت، برداشت و نمایش را مبهم میکند و به تعلیق اثر بُعد اجتماعی میبخشد. »
جمعبندی
با وجود این کاستیها، سریال بهواسطهٔ حضور عاطفی کولمن و تواناییاش در حفظ حس ناامنی، تماشایی و بحثبرانگیز باقی میماند. بهترین لحظات آن زمانی شکل میگیرند که معما از پرسش «چه رخ داده است؟» فراتر میرود و به این میپردازد که بحران چگونه ذهن و رابطهٔ انسان را تغییر میدهد. «The Cry» اثری بینقص نیست، اما برای مخاطبی که درامهای رازآلود و روانشناختی را میپسندد، تجربهای تأثیرگذار فراهم میکند؛ تجربهای که قدرت بازیگریاش از برخی لغزشهای روایی آن ماندگارتر است.



ثبت دیدگاه