نقد و بررسی
نقد دختر ریو (The Girl from Rio) | 1969
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای جذاب در جامهای رنگارنگ «دختر ریو» ساختهٔ خسوس فرانکو، از آن فیلمهایی است که پیش از آنکه با انسجام قصه سنجیده شوند، با جهان عجیبوغریبشان به یاد میمانند. فیلم از دل سنت ماجراجوییهای جاسوسی و بهرهکشی سینمایی دههٔ شصت بیرون میآید، اما خیلی زود از مسیر یک تریلر معمولی فاصله میگیرد و به نمایشی رنگین، اغراقآمیز و نامتعارف بدل میشود.
نیروی اصلی آن نه در تعلیقی دقیق یا روایتی حسابشده، بلکه در تصویر شهر پنهان فمینا و گروهی از زنان مسلحی است که زیر فرمان سومورو رؤیای تسلط بر جهان را در سر دارند. جف ساتن، مردی که با ادعای همراه داشتن میلیونها دلار دزدیدهشده به ریو آمده، در میانهٔ کشمکش میان گروههای تبهکار و زنان سومورو گرفتار میشود.
سرگذشت او مسیری برای ورود به دنیای فیلم فراهم میکند؛ دنیایی که در آن پول، قدرت، وسوسه و تهدید پیوسته به یکدیگر گره میخورند. ایدهٔ محوری، با وجود ظرفیت بالایش، بیشتر بهانهای برای حرکت میان موقعیتهای نمایشی است تا پایهای محکم برای ساختن روایتی منسجم. فمینا؛ جاذبهٔ اصلی فیلم شهر مخفی فمینا مهمترین دستاورد تخیلی فیلم است.
مکانی دور از نظم معمول جهان، با ارتشی زنانه و رهبری مقتدر که میخواهد قواعد قدرت را به سود خود بازنویسی کند، امکان ساختن جهانی پرزرقوبرق و ناآشنا را فراهم میآورد. فمینا در عین حال بیش از آنکه جامعهای باورپذیر با سازوکارهای روشن باشد، صحنهای برای تخیل نمایشی فیلم است؛ مکانی که معماری، لباسها و صفآراییها در آن از منطق واقعگرایانه مهمترند.
« فمینا؛ جاذبهٔ اصلی فیلم شهر مخفی فمینا مهمترین دستاورد تخیلی فیلم است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین فاصله از واقعیت، هم نقطهٔ قوت اثر است و هم محدودیت آن. تماشاگر میتواند از تماشای جهانی که قواعدش عمداً اغراقآمیزند لذت ببرد، اما فیلم کمتر میکوشد این جهان را از درون بسط دهد یا انگیزهها و ساختارهایش را با دقتی دراماتیک روشن کند. فمینا بیش از آنکه به مکانی زنده تبدیل شود، تصویری چشمگیر باقی میماند؛ تصویری که جذابیتش را از غرابت میگیرد، نه از عمق روایی.
سومورو و بازی قدرت سومورو در مقام رهبر فمینا، چهرهای است که میان جذابیت و تهدید حرکت میکند. او فرمانروایی میخواهد که کنترل کامل را در دست داشته باشد و برای رسیدن به آن، از نمایش اقتدار و خشونت ابایی ندارد. بااینحال، فیلم بهجای آنکه شخصیت او را با لایههای روانشناختی پیچیده کند، بیشتر بر تصویر نمادینش تکیه دارد: زنی که در مرکز یک قلمرو غیرعادی ایستاده و دیگران را به حرکت وامیدارد.
این تصویر، ظرفیت پرسشهایی دربارهٔ قدرت، سلطه و وارونگی نقشهای جنسیتی دارد؛ اما فیلم بهندرت آن پرسشها را جدی و پیگیرانه دنبال میکند. جامعهٔ زنانهٔ فمینا میتوانست بستری برای بررسی معنای قدرت و سازوکارهای سرکوب باشد، ولی اثر بیشتر به نمایش شورانگیز و گاه هوسانگیزِ این نظم خیالی بسنده میکند.
از این رو، سومورو نه چهرهای کاملاً پرداختشده، بلکه نمادی بهیادماندنی در دل یک جهان کموبیش کمیکوار است. روایت پراکنده و ریتم کشدار ضعف عمدهٔ «دختر ریو» در نحوهٔ پیشبرد داستان آشکار میشود. ماجرا از یک تعقیب جاسوسی و جنایی آغاز میشود، اما بهتدریج میان فرار، اسارت، نجات و رقابت گروههای مختلف جابهجا میشود؛ بیآنکه همهٔ این مسیرها با ریتمی قانعکننده به هم پیوند بخورند.
« همین فاصله از واقعیت، هم نقطهٔ قوت اثر است و هم محدودیت آن. »
شخصیتها و اجرا
فیلم پیوسته موقعیت تازهای عرضه میکند، ولی بسیاری از این موقعیتها بیش از آنکه به گسترش داستان کمک کنند، آن را از خط اصلی دور میسازند. نتیجه، روایتی است که گاهی حس بداههپردازی و بیقراری دارد. پراکندگی آن میتواند برای علاقهمندان به سینمای عامهپسندِ نامتعارف جذاب باشد، اما برای تماشاگرانی که انتظار یک داستان جاسوسی روان و روشن دارند، احتمالاً خستهکننده خواهد شد.
ریتم نیز به این مشکل دامن میزند: صحنهها گاه بیش از اندازه امتداد مییابند و فیلم در لحظاتی که باید تنش را بالا ببرد، مکث میکند یا به مسیر فرعی میرود. به همین دلیل، جذابیت ایده همیشه به تجربهای پرکشش تبدیل نمیشود. رنگ، لباس و مکان اگر فیلم در روایت ناپایدار است، در ساختن تصویرهای بهیادماندنی دستکم لحظاتی موفق عمل میکند.
لباسهای عجیب و رنگارنگ زنان فمینا، بخشی از هویت بصری اثرند؛ پوششهایی که نه به واقعگرایی، بلکه به جلوهٔ صحنهای و نمایشی خدمت میکنند. رنگهای تند، طراحیهای نامتعارف و حالوهوای آشکارا متعلق به دههٔ شصت، فیلم را به اثری بدل میکنند که حتی هنگام لغزش قصه نیز چیزی برای تماشا دارد.
لوکیشنهای ریو نیز به این کیفیت بصری میافزایند. شهر و فضاهای پیرامونی، حس مکانی ملموسی به ماجرا میدهند، هرچند فیلم همیشه از این ظرفیت برای ساختن فضایی یکپارچه بهره نمیبرد. گاهی تصاویر رنگین و مکانهای واقعی بیش از پیشبرد داستان اهمیت پیدا میکنند و همین امر، فاصلهٔ میان جلوهٔ بصری و انسجام روایی را آشکارتر میسازد.
« نتیجه، روایتی است که گاهی حس بداههپردازی و بیقراری دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم را میتوان اثری دانست که لباس و فضا در آن از پیرنگ ماندگارتر میشوند. اجرا و صحنههای اکشن در میان بازیگران، جورج سندرز با خونسردی و لحنی متمایز به فیلم رنگی از طنز میبخشد. حضور او در نقش مازیوس، بهویژه در کنار آشفتگی کلی ماجرا، نوعی فاصلهگذاری ایجاد میکند؛ گویی شخصیتش از اغراقهای جهان فیلم آگاه است و با رفتاری کنترلشده در آن حرکت میکند.
این ویژگی همیشه برای نجات صحنهها کافی نیست، اما به فیلم حضوری کاریزماتیک میدهد که در بخشهایی از آن غایب است. در سوی دیگر، صحنههای درگیری از ضعیفترین اجزای اثرند. طراحی مبارزهها و اجرای آنها اغلب فاقد ضرباهنگ و باورپذیری لازم است و بهجای افزایش هیجان، محدودیتهای تولید را به رخ میکشد.
این کاستی بهخصوص در فیلمی که بر تعقیب، فرار و رویارویی تکیه دارد، محسوس است. هنگامی که کنش جسمانی باید بار تعلیق را به دوش بکشد، اجرای ناهماهنگ مانع شکلگیری تأثیر لازم میشود. جایگاه فیلم در سینمای عامهپسند «دختر ریو» را بهتر است در مقام یک ماجراجویی جاسوسیِ نامتعارف دید، نه تریلری دقیق و خوشساخت.
اثر از همان عناصری نیرو میگیرد که همزمان آن را محدود میکنند: اغراق، جذابیتهای نمایشی، ایدههای جسورانه و بیاعتنایی نسبی به انسجام کلاسیک. جهان آن چنان غیرعادی است که گاهی شلختگی روایت را به بخشی از تجربه بدل میکند؛ اما این توجیه، کندی و ضعف صحنههای اکشن را از میان نمیبرد.
« فیلم را میتوان اثری دانست که لباس و فضا در آن از پیرنگ ماندگارتر میشوند. »
قوتها و کاستیها
بنابراین، فیلم برای کسی که بیش از هر چیز در پی داستانی فشرده و پرتعلیق است، انتخاب آسانی نخواهد بود. اما تماشاگر علاقهمند به رنگپردازی، مد و فضای فیلمهای عامهپسند دههٔ شصت، ممکن است در همین بیقاعدگیها نوعی جذابیت پیدا کند. اثر نه شاهکاری پنهان، بلکه نمونهای گویا از سینمایی است که خیالپردازی بصری را بر منطق روایی مقدم میداند.
جمعبندی «دختر ریو» بر ایدهای سرگرمکننده بنا شده است: شهر مخفی فمینا، فرمانروایی به نام سومورو و مردی که میان نقشههای تبهکاران و زنان او گرفتار میشود. اما فیلم هرگز این مواد خام را به روایتی کاملاً منسجم و پرکشش تبدیل نمیکند. کندی ریتم، پراکندگی ماجرا و اجرای ناشیانهٔ درگیریها، تجربهٔ تماشایش را فرسوده میسازند.
بااینحال، لباسهای رنگارنگ، فضای نامتعارف فمینا، لوکیشنهای ریو و حضور جورج سندرز به فیلم هویتی ویژه میدهند. ارزش آن بیش از آنکه در استحکام داستان باشد، در حالوهوای عجیب و تصویرهایش نهفته است. اثری نابرابر و گاه ملالآور، اما برای تماشاگر کنجکاوی که از سینمای عامهپسندِ پرزرقوبرق و بیقاعده لذت میبرد، دارای جاذبهای انکارناپذیر.
« بنابراین، فیلم برای کسی که بیش از هر چیز در پی داستانی فشرده و پرتعلیق است، انتخاب آسانی نخواهد بود. »



ثبت دیدگاه