نقد و بررسی
نقد سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری (Three Billboards Outside Ebbing, Missouri) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خشم در جغرافیای اندوه «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» فیلمی دربارهٔ حل یک معما نیست؛ هرچند از دل پروندهای جنایی آغاز میشود. پس از آنکه میلدرد هیز، مادری سوگوار، ماهها بیپاسخماندن پروندهٔ قتل دخترش را تاب میآورد، سه تابلوی بزرگ در ورودی شهر نصب میکند و پرسشهایش را متوجه رئیس پلیس میسازد.
از این نقطه، فیلم نه در مسیر متعارف یک تحقیق پلیسی، بلکه در شبکهای از خشم، شرم، قدرت و واکنشهای زنجیرهای پیش میرود. معمای اصلی، در واقع، این است که آدمها با رنجی که قادر به جبرانش نیستند چه میکنند. مارتین مکدونا از همان آغاز، تابلوها را به چیزی بیش از وسیلهای برای جلب توجه بدل میکند: آنها نشانههایی ماندگار در چشمانداز شهرند، اتهامی عمومی که دیگر نمیتوان بهآسانی از کنار آن گذشت.
حضورشان، فضای روزمرهٔ ابینگ را دگرگون میکند و هرکس را وامیدارد موضعی بگیرد؛ خواه در دفاع از پلیس، خواه در همدلی با میلدرد، یا در مخالفت با شیوهٔ اعتراض او. فیلم با همین حرکت ساده نشان میدهد که مطالبهٔ عدالت، وقتی به عرصهٔ عمومی کشیده شود، به مسئلهای جمعی و سیاسی تبدیل میشود.
میلدرد؛ اندوهی که به نیروی کنش بدل شده است فرانسیس مکدورمند نقش میلدرد را با شدتی کمنظیر بازی میکند، اما قدرت اجرایش تنها در خشم آشکار یا پاسخهای تند خلاصه نمیشود. او زنی را میسازد که اندوهش در رفتارهای روزمره رسوب کرده است: در طرز ایستادن، نگاهکردن و سخنگفتن، و در امتناع لجوجانهاش از پذیرش پاسخی که از نظرش کافی نیست.
« معمای اصلی، در واقع، این است که آدمها با رنجی که قادر به جبرانش نیستند چه میکنند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
میلدرد نه قدیس است و نه چهرهای که فیلم بخواهد بیچونوچرا از او دفاع کند. او میتواند بیرحم، خودخواه و آسیبزننده باشد؛ بااینحال، انگیزهٔ اصلیاش را نمیتوان بهسادگی نادیده گرفت. این فاصله میان حقانیت یک خواسته و خشونتِ احتمالیِ شیوهٔ پیگیری آن، یکی از محورهای جذاب فیلم است. میلدرد در جهانی گرفتار شده که پاسخهای رسمی در آن به بنبست رسیدهاند؛ پس خشم را به زبان عمل تبدیل میکند.
مکدورمند این خشم را نمایشی و پرطمطراق نمیکند. بهجای آن، نوعی صلابت زمخت و فرسوده به شخصیت میدهد؛ گویی هر کلمه را از جایی عمیق و دردناک بیرون میکشد. نتیجه، بازیای است که هم اقتدار دارد و هم آسیبپذیری، بیآنکه یکی را قربانی دیگری کند. شهر کوچک و میدان عمومی ابینگ صرفاً پسزمینهای روستایی برای یک درام جنایی نیست.
شهر، با روابط نزدیک و حافظهٔ جمعیاش، به یکی از نیروهای مؤثر داستان بدل میشود. یک حرکت شخصی در آن بهسرعت در میان مردم میچرخد و به موضوع داوری، شایعه و موضعگیری تبدیل میشود. در چنین فضایی، مرز میان زندگی خصوصی و نمایش عمومی باریک است: سوگ میلدرد، بیآنکه از سوی او بهعنوان رویدادی خصوصی حفظ شود، به پرسشی دربارهٔ مسئولیت نهادها و رفتار جامعه تبدیل میشود.
فیلم در این زمینه بهخوبی نشان میدهد که شهرت، محبوبیت و اقتدار چگونه بر برداشت مردم از عدالت اثر میگذارند. رئیس پلیس، بیل ویلوبی، برای شهر چهرهای محبوب است؛ اما همین محبوبیت، پرسشهای میلدرد را بیاعتبار نمیکند. در مقابل، منتقدبودنِ پلیس نیز خودبهخود او را صاحب حقیقت نمیسازد.
« میلدرد نه قدیس است و نه چهرهای که فیلم بخواهد بیچونوچرا از او دفاع کند. »
شخصیتها و اجرا
شخصیتها در شبکهای از وابستگیها و قضاوتهای متقابل قرار دارند، و هیچکس نمیتواند از پیامدهای موضعش کاملاً بیرون بماند. این نگاه، فیلم را از داستانی دربارهٔ یک مجرم ناشناس فراتر میبرد و به مطالعهای دربارهٔ قدرت و پاسخگویی بدل میکند. طنز تلخ؛ فاصلهگرفتن یا نزدیکشدن؟ طنز سیاه فیلم یکی از شاخصترین ویژگیهای آن است.
مکدونا در میانهٔ موقعیتهایی سنگین و گاه تکاندهنده، لحظههایی از طعنه و عبثبودن میگنجاند. این شوخیها همیشه برای سبککردن فضا نیستند؛ گاهی درست برعکس، بیمنطقی و خشونت موقعیت را برجستهتر میکنند. خنده در این فیلم معمولاً آسوده نیست: مخاطب ممکن است بخندد و بلافاصله متوجه شود که موضوع خنده، زخمی واقعی یا رفتاری بهشدت نگرانکننده بوده است.
این آمیختگی، به فیلم هویتی متمایز میدهد، اما همیشه هم یکدست از کار درنمیآید. بعضی شوخیها به شخصیت یا موقعیت عمق میبخشند و از تضاد میان ظاهر روزمره و باطن تلخ پرده برمیدارند؛ برخی دیگر چنان برجسته و طراحیشده به نظر میرسند که گویی فیلم برای گرفتن واکنش تماشاگر بیش از اندازه به آنها فشار میآورد.
در چنین لحظههایی، طنز از دل جهان داستان نمیجوشد و به حاشیهای خودآگاه تبدیل میشود. این لغزشها از تأثیر کلی فیلم نمیکاهند، اما نشان میدهند که مرز میان طنز گزنده و شوخی زورکی در این جهان بسیار باریک است. دیکسون و دشواری همدلی جیسون دیکسون، معاون پلیس با بازی سم راکول، یکی از دشوارترین شخصیتهای فیلم است.
« طنز سیاه فیلم یکی از شاخصترین ویژگیهای آن است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
او رفتاری ناپخته و خشونتآمیز دارد و حضورش در داستان پرسشی جدی پیش میکشد: آیا شناخت گذشته و انگیزههای یک فرد، میتواند مسئولیت رفتارهایش را کمرنگ کند؟ فیلم بهجای آنکه پاسخ سادهای بدهد، تماشاگر را میان انزجار، کنجکاوی و گاه میلی ناخواسته به فهمیدن گرفتار میکند. راکول با مهارت، تناقضهای دیکسون را به نمایش میگذارد؛ اما این مهارت الزاماً شخصیت را پذیرفتنی نمیکند.
همینجا یکی از شکافهای مهم فیلم شکل میگیرد: روایت میخواهد امکان تغییر را جدی بگیرد، درحالیکه بخشی از مخاطبان ممکن است احساس کنند مسیر این تغییر، برای رفتارهای پیشین شخصیت بیش از اندازه مجال یا تخفیف قائل میشود. این اعتراض بهویژه زمانی پررنگ میشود که فیلم میان توضیحدادن یک آدم و بخشودن او فاصلهٔ روشنی نمیگذارد.
دیکسون میتواند شخصیت جالبی برای تماشا باشد، بیآنکه تماشاگر ناچار باشد با او همدل شود. خشونت، تجاوز و مرزهای بازنمایی فیلم از واقعهای خشونتبار سرچشمه میگیرد، اما توجه اصلیاش را بر زندگی پس از آن و تأثیر فقدان بر بازماندگان میگذارد. این انتخاب، امکان میدهد که سوگ و خشم در مرکز روایت قرار گیرند؛ بااینحال، نحوهٔ پیوندزدن خشونت جنسی با شوخی تلخ، خشم شخصیتها و مسیرهای احتمالی تغییر، برای همهٔ مخاطبان قانعکننده نیست.
گاه فیلم چنان به تندی و تحریککنندگی متکی میشود که خطر دارد رنج قربانی را به ابزاری برای تشدید فضای داستان بدل کند. این مسئله فقط به صحنههای صریح یا میزان نمایش خشونت مربوط نیست؛ به این نیز مربوط است که روایت به چه کسی مجال واکنش میدهد و چه کسی را به زمینهای برای دگرگونی شخصیتهای دیگر تبدیل میکند.
« راکول با مهارت، تناقضهای دیکسون را به نمایش میگذارد؛ اما این مهارت الزاماً شخصیت را پذیرفتنی نمیکند. »
قوتها و کاستیها
فیلم در برخی لحظهها به پیچیدگی پیامدهای آسیب نزدیک میشود، اما در برخی دیگر، شتاب روایی و میل به شوکدادن مانع مکث کافی میشود. به همین دلیل، برخورد اثر با این موضوعات میتواند برای تماشاگرانی آزارنده یا ناموفق جلوه کند؛ نقدی که نمیتوان آن را صرفاً به نپسندیدن تلخی فیلم فروکاست.
فیلمنامه و بازیگران؛ نیروی صحنه، لغزش روایت فیلمنامهٔ مکدونا بر دیالوگهای تیز، برخوردهای ناگهانی و تغییر سریع جایگاه قدرت میان شخصیتها بنا شده است. بسیاری از صحنهها نیروی خود را از همین جابهجایی میگیرند: کسی که در لحظهای مسلط به نظر میرسد، اندکی بعد در موضع ضعف قرار میگیرد؛ و شخصیتی که ابتدا بهسادگی میتوان محکومش کرد، ناگهان لایهای دیگر آشکار میکند.
این ساختار، ریتمی پرتنش و زنده میسازد، اما گاهی نیز به پراکندگی میانجامد. برخی چرخشها آنقدر ناگهانیاند که بیش از آنکه نتیجهٔ تحول درونی به نظر برسند، ترفندی برای بازآرایی صحنه جلوه میکنند. گروه بازیگران، این ناهمواری را تا حد زیادی مهار میکند. مکدورمند مرکز ثقل فیلم است و وودی هارلسون در نقش ویلوبی، ترکیبی از اقتدار و وجهی انسانی را به شخصیت میبخشد.
سم راکول نیز با حضوری پرانرژی و ناآرام، دیکسون را از یک تیپ ساده فراتر میبرد، هرچند همان شخصیت محل اختلاف باقی میماند. بازیگران مکمل نیز به شهر حس زندگی میدهند و کمک میکنند روابط اجتماعی ابینگ صرفاً مجموعهای از ابزارهای داستانی نباشد. کارگردانی و طراحی بصری، با تأکید بر جاده، تابلوها و فضای باز شهر، به این جهان خشکی و خلوتی مناسبی میبخشد.
« این ساختار، ریتمی پرتنش و زنده میسازد، اما گاهی نیز به پراکندگی میانجامد. »
جمعبندی
جمعبندی «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» اثری نیرومند و نابرابر است؛ فیلمی که بهترین لحظههایش از برخورد دردناک میان سوگ، خشم و نیاز به پاسخ پدید میآیند و ضعفهایش از شتاب در پیوندزدن شوخی، خشونت و دگرگونی شخصیتها. بازی فرانسیس مکدورمند، طنز تلخ و توجه فیلم به پیچیدگی اخلاقی آدمها، آن را به تجربهای ماندگار تبدیل میکند؛ در مقابل، ناهماهنگی بعضی شوخیها، شلختگی بخشهایی از روایت و برخورد بحثبرانگیزش با خشونت میتواند فاصلهای میان فیلم و تماشاگر بسازد.
ارزش فیلم در ارائهٔ پاسخهای آرامشبخش نیست، بلکه در واداشتن مخاطب به سنجیدن پرسشهای ناخوشایند است: خشم چه زمانی به نیرویی برای مطالبهٔ عدالت تبدیل میشود و چه زمانی به چرخهای از آسیب دامن میزند؟ فهمیدن یک شخصیت تا کجا با بخشیدن او فاصله دارد؟ اثر همیشه این پرسشها را با ظرافتی یکسان پیش نمیبرد، اما حتی در لغزشهایش نیز از تعارضهای واقعی و دشوار رویگردان نیست.
« فهمیدن یک شخصیت تا کجا با بخشیدن او فاصله دارد؟ »



ثبت دیدگاه