نقد و بررسی
نقد پدر مگسها (Father of Flies) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی در آستانهٔ وحشت و سوگ فیلم «پدرِ مگسها» ساختهٔ بن چارلز ادواردز، وحشتی مستقل و کمپیرایه است که تهدید را نه از دل حادثهای آشکار، بلکه از شکافهای یک خانوادهٔ ازهمگسیخته بیرون میکشد. محور قصه پسربچهای است که مادرش از خانه کنار گذاشته شده و زنی غریبه جای او را در کنار پدر گرفته است.
خانه، که باید پناهگاه کودک باشد، به مکانی بدل میشود که در آن هر نگاه و سکوت معنایی دوگانه پیدا میکند: آیا خطری فراطبیعی در کمین است، یا ترس و اندوه کودک جهان را چنین دگرگون کردهاند؟ فیلم این پرسش را زود پاسخ نمیدهد؛ در واقع، بخش مهمی از تجربهاش به ماندن در همین وضعیت تعلیق وابسته است.
ابهام میتواند سرچشمهٔ وحشت باشد، اما در «پدرِ مگسها» گاهی از مرز رازآلودگی عبور میکند و به سردرگمی میرسد. اثر بهجای آنکه تماشاگر را صرفاً کنجکاو نگه دارد، در بخشهایی چنان اطلاعات را پراکنده میکند که دنبالکردن منطق ماجرا دشوار میشود. خانهای سرد، جهانی ناآرام یکی از مهمترین امتیازهای فیلم، ساختن فضایی سرد و منزوی است.
خانه و محیط پیرامونش صرفاً پسزمینه نیستند؛ گویی خودشان بخشی از نیروی تهدیدکنندهاند. قابهای خلوت، رنگهای کمجان و فاصلهگذاری میان شخصیتها، حس بیپناهی را تقویت میکنند. دوربین اغلب بهجای آنکه با حرکتهای پرشتاب تماشاگر را به واکنشی فوری وادارد، در فضا مکث میکند و اجازه میدهد اضطراب از سکوت و انتظار شکل بگیرد.
« محور قصه پسربچهای است که مادرش از خانه کنار گذاشته شده و زنی غریبه جای او را در کنار پدر گرفته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انتخاب بصری با جایگاه کودک در داستان تناسب دارد. خانه برای بزرگسالان ممکن است مجموعهای از اتاقها و مناسبات خانوادگی باشد، اما برای پسربچهٔ آسیبپذیر، هر راهرو و دریچهای بالقوه تهدیدآمیز است. فیلم بهخوبی از این تفاوت ادراکی بهره میگیرد: محیط آشنا را بیگانه میکند و حس میدهد چیزی در آن درست نیست، بیآنکه لزوماً فوراً نشان دهد چه چیزی.
تأثیر این شیوه در لحظاتی که تصویر بهتنهایی بار روایت را بر دوش میکشد، چشمگیر است. بازیها و چهرههای رازآلود بازیها در خدمت همین فضای ناپایدارند. کیتون تتلو در نقش مایکل، ترس را بیش از آنکه با واکنشهای نمایشی ابراز کند، در سکوت و نگاههای محتاطانهاش نگه میدارد. این خویشتنداری به باورپذیری کودک کمک میکند، هرچند فیلم گاهی از محدودیت دیدگاه او برای پوشاندن خلأهای روایی استفاده میکند.
شخصیت مایکل بیش از آنکه توضیحی روشن دربارهٔ جهان فیلم به ما بدهد، دریچهای است به تجربهٔ مبهم و هراسآلود آن. کامیلا رادرفورد در نقش کورال، زن تازهوارد خانه، حضوری سرد و کنترلشده دارد. بازی او به شخصیت کیفیتی غریب میبخشد: حتی وقتی در ظاهر کاری عادی انجام میدهد، دشوار است حضورش را کاملاً طبیعی احساس کنیم.
این ابهام برای فیلم سودمند است، زیرا تماشاگر را میان بدگمانی و تردید نگه میدارد. در عین حال، رازآلودبودن کورال بهتنهایی جای پرداخت شخصیتی را نمیگیرد؛ فیلم میتوانست رابطهٔ او با اعضای خانواده و انگیزههایش را دقیقتر بپروراند، بیآنکه از ابهام مرکزی خود دست بکشد. تعلیق تدریجی و ترسهای آشنا «پدرِ مگسها» بیش از آنکه بر هجوم مداوم حوادث تکیه کند، در پی انباشتن نشانهها و بالا بردن تدریجی تنش است.
« این انتخاب بصری با جایگاه کودک در داستان تناسب دارد. »
شخصیتها و اجرا
صداگذاری و موسیقی در ایجاد این حس نقش دارند: گاه آنچه شنیده میشود پیش از آنکه دیده شود، ذهن را به سمت خطر میبرد. فیلم چند لحظهٔ واقعاً دلهرهآور دارد؛ لحظههایی که از ترکیب سکون، قاببندی و انتظار نیرو میگیرند، نه صرفاً از نمایش ناگهانی یک موجود یا حادثه. بااینحال، برخی از مؤثرترین تمهیدها آنقدر آشنا هستند که تازگی خود را از دست میدهند.
صحنهٔ زیر تخت، بهویژه، یادآور نمونههای پرتکرار سینمای وحشت است و بهجای آنکه صرفاً بر ترس کودکانه تکیه کند، خاطرهٔ نسخههای پیشین این ایده را نیز فعال میسازد. فیلم در اینجا از زبان مشترک ژانر استفاده میکند، اما آن را به اندازهای دگرگون نمیکند که به امضای ویژهٔ خودش بدل شود.
این آشنایی، بهخصوص در اثری که بر فضای نامتعارف خود حساب میکند، از شدت غافلگیری میکاهد. داستانی که میان ابهام و ناپختگی میماند ابهام در وحشت میتواند راهی برای گسترش خیال تماشاگر باشد؛ اما زمانی کار میکند که زیر آن، نظمی پنهان احساس شود. مسئلهٔ اصلی «پدرِ مگسها» این است که گاهی معلوم نیست فیلم عمداً پاسخ را عقب میاندازد یا هنوز خودش به چارچوبی منسجم برای رخدادها نرسیده است.
پرسشهای مهمی دربارهٔ خانواده، زن تازهوارد و نیروهای هولناک مطرح میشوند، اما همهٔ آنها به یک اندازه دراماتیک و روشن پی گرفته نمیشوند. این ناپیوستگی در بخشهای پایانی بیشتر به چشم میآید. فیلم میخواهد چند مسیر را همزمان پیش ببرد: فروپاشی خانواده، تجربهٔ اندوه، احتمال حضور نیروهای فراطبیعی و بیاعتمادی به آنچه دیده میشود.
« بااینحال، برخی از مؤثرترین تمهیدها آنقدر آشنا هستند که تازگی خود را از دست میدهند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
هرکدام از این عناصر ظرفیت یک روایت پرمایه را دارند، اما پیوند میانشان همیشه قانعکننده نیست. ازاینرو پایانبندی، بدون آنکه جزئیاتش را آشکار کنیم، ممکن است برای گروهی از تماشاگران بیشتر گیجکننده باشد تا تأویلبرانگیز. نتیجه آن است که ابهامِ آغازین، که میتوانست نیروی اصلی فیلم باشد، در ادامه گاه به حس ناتمامماندن بدل میشود.
ریتم؛ انتظارِ سازنده یا کشآمدن؟ کندی ریتم در ذات خود ضعف نیست. فیلمهای وحشت جویمحور اغلب به زمان نیاز دارند تا فضای تهدید را بسازند و تماشاگر را در انتظار نگه دارند. «پدرِ مگسها» نیز در آغاز از این مکثها سود میبرد: سکوتها، فاصلههای طولانی و نگاههای نگران، خانه را به محیطی میسازند که هر لحظه ممکن است معنایی تازه پیدا کند.
اما این روش در تمام مدت به یک اندازه ثمربخش نیست. گاهی صحنهها پیش از آنکه اطلاعات، رابطه یا تنش تازهای بیفزایند ادامه پیدا میکنند؛ در چنین لحظاتی، انتظار بهجای آنکه فشردهتر شود، فرساینده میشود. این مسئله با کمبود رخدادهای روشن تشدید میشود: تماشاگر ممکن است مدتی طولانی در فضایی خوشساخت بماند، بیآنکه احساس کند روایت به سوی کشف یا تحول مشخصی حرکت میکند.
فیلم کوتاه است، اما کوتاهی زمان بهتنهایی مانع کشدارشدن تجربه نمیشود. لایهٔ عاطفی زیر ظاهر فراطبیعی آنچه فیلم را از یک تمرین صرفاً بصری جدا میکند، پیوند هراس با اندوه خانوادگی است. بیرونراندن مادر و ورود زنی تازه به خانه، برای کودک فقط تغییر در ترکیب خانواده نیست؛ تغییری است که حس تعلق و امنیت او را تهدید میکند.
« هرکدام از این عناصر ظرفیت یک روایت پرمایه را دارند، اما پیوند میانشان همیشه قانعکننده نیست. »
قوتها و کاستیها
از این زاویه، نیروهای هولناک را میتوان نه فقط منشأ ترس، بلکه تجسم فضای عاطفیِ آسیبدیده دانست: چیزی که از فقدان، خشم و بیاعتمادی تغذیه میکند. این لایهٔ عاطفی در تصویر و حالوهوای فیلم حاضرتر از گفتوگوهای توضیحی آن است. تصمیم درستی است که همهچیز به شرح مستقیم احساسات فروکاسته نمیشود، اما گاه سکوت و استعاره جای پرداخت دقیق را میگیرند.
فیلم اندوه را بهخوبی القا میکند، ولی در روشنکردن چگونگی اثر آن بر هر عضو خانواده کمتر موفق است. به همین دلیل، مضمون بالقوهٔ نیرومند اثر بیشتر احساس میشود تا آنکه به ساختاری کامل و منسجم تبدیل شود. جمعبندی «پدرِ مگسها» فیلمی است که بیش از هر چیز در تصویر، صدا و ساختن فضایی سرد و مشوش توانایی نشان میدهد.
حضور رازآلود کورال، نگاه کودکانهٔ مایکل و چند لحظهٔ مؤثر تعلیق، آن را به تجربهای گاه واقعاً ناآرامکننده تبدیل میکنند. همچنین زیر پوستهٔ وحشت، اندوه خانوادهای ازهمگسیخته جریان دارد که به فیلم عمق عاطفی میبخشد. در برابر این امتیازها، قصه از انسجام و پرداخت کافی برخوردار نیست؛ ابهامش همیشه سازنده نمیماند، ریتم کند گاه فرساینده میشود و بعضی تمهیدهای ترسناک نیز بیش از حد آشنا به نظر میرسند.
بنابراین فیلم برای تماشاگرانی که از وحشت جویمحور، تصویرپردازی سرد و روایتهای نامطمئن استقبال میکنند، لحظاتی بهیادماندنی دارد؛ اما کسانی که انتظار داستانی روشن، پیشروی پرحادثه و جمعبندی استوار دارند، احتمالاً از فاصلهٔ میان وعدهٔ آغازین و پرداخت نهایی آن ناخرسند خواهند ماند.
« این لایهٔ عاطفی در تصویر و حالوهوای فیلم حاضرتر از گفتوگوهای توضیحی آن است. »



ثبت دیدگاه