نقد و بررسی
نقد صحرا تاتارها 1976 (The Desert of the Tartars) | 1976
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
دژِ انتظار؛ مقدمهای بر جهانی معلق فیلم «بیابان تارتارها» ساختهٔ والریو زورلینی، اقتباسی از رمان دینو بوتزاتی است؛ اثری که بهجای نبرد و حادثه، از تماشای گذر زمان و فرسایش امید نیرو میگیرد. ستوان جوان، جووانی دروگو، به دژ مرزیِ باستیانی فرستاده میشود؛ مکانی دورافتاده که افسران و سربازانش چشمبهراه دشمنیاند که حضورش بیش از آنکه واقعیتی قطعی باشد، به باوری جمعی و نیرویی مسلط بر زندگی آنان بدل شده است.
فیلم، بیآنکه راز انتظار را به معمایی صرفاً داستانی تقلیل دهد، از همان آغاز تماشاگر را در فضایی مینشاند که زمان در آن کش میآید و هر روز، با تکرار روز پیشین، بخشی از نیروی زندگی را میگیرد. جغرافیای تنهایی دژ باستیانی تنها یک پایگاه نظامی نیست؛ چشماندازی است که آدمها را در خود محصور میکند.
بیابان گسترده، دیوارهای فرسوده و فاصلهٔ محسوس میان دژ و جهانِ عادی، نوعی انزوای هم جغرافیایی و هم ذهنی میسازند. دوربین، فضا را نه پسزمینهای برای رویدادها، بلکه عاملی فعال در تجربهٔ شخصیتها میگیرد: افقِ خالی وعدهٔ امکان میدهد، اما همان افق با خالیماندنش امید را به عذابی آرام بدل میکند.
« جغرافیای تنهایی دژ باستیانی تنها یک پایگاه نظامی نیست؛ چشماندازی است که آدمها را در خود محصور میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تصویرهای فیلم، با معماریِ خشک و خطوطی که گویی از رؤیا یا خاطره بیرون آمدهاند، به فضا کیفیتی وهمآلود میبخشند. دژ گاه شبیه صحنهای عظیم و متروک است که آدمها در آن نقشهایی از پیش تعیینشده را تکرار میکنند. این جلوهٔ بصری، حسِ بیزمانی را تقویت میکند: دشوار است بفهمیم بیرون از حصار چه میگذرد و آیا جهانِ دیگری هنوز به این سربازان دسترسی دارد یا نه.
در چنین فضایی، انتظار به نیرویی ملموس تبدیل میشود؛ چیزی که در نگاهها، مکثها و سکوتها حضور دارد. دروگو و رؤیای قهرمانشدن دروگو در آغاز، با امید و بلندپروازی پا به دژ میگذارد. برای او خدمت نظامی میتواند مسیری به سوی شکوه، معنا و اثبات خویشتن باشد. خیالِ نبرد، در ذهنش نه فقط خطری محتمل، بلکه فرصتی برای آن است که زندگیاش را به روایتی قهرمانانه تبدیل کند.
اما فیلم بهتدریج فاصلهٔ میان رؤیای جوانانه و روزمرگیِ دژ را آشکار میکند. فرصت بزرگ همواره در آیندهای نامعلوم قرار دارد و همین تعویق، زندگی را از لحظهٔ حاضر تهی میسازد. نکتهٔ ظریف آن است که دروگو صرفاً قربانی یک نظام بیرونی نیست. او بارها امکان فاصلهگرفتن از این جهان را در ذهن خود میسنجد، اما بهتدریج با ریتم و منطق دژ خو میگیرد.
« دژ گاه شبیه صحنهای عظیم و متروک است که آدمها در آن نقشهایی از پیش تعیینشده را تکرار میکنند. »
شخصیتها و اجرا
امید به رویدادی سرنوشتساز، که ابتدا او را به ماندن ترغیب میکند، کمکم به عادتی بدل میشود؛ عادتی که تصمیم را عقب میاندازد و انتخابهای دیگر را کمرنگ میکند. فیلم در این مسیر، پرسشی تلخ طرح میکند: آیا انسان در انتظار معنا میماند، یا انتظار را جایگزین معنا میکند؟ جمعِ افسران؛ تنش در دل آیینها گروه بازیگران، با حضور ژاک پرَن، ویتوریو گاسمن، مکس فون سیدو، فیلیپ نوآره و ژانلویی ترنتینیان، به دژ بافتی انسانی میبخشد.
هرچند زندگی نظامی با قواعد، سلسلهمراتب و تشریفات تعریف میشود، شخصیتها در واکنشهای متفاوتشان به این نظم از یکدیگر جدا میشوند. برخی به وظیفه و انضباط پناه میبرند؛ برخی دیگر از بیمعناییِ روزهای تکراری آسیب میبینند؛ و عدهای میکوشند با حفظ ظاهر، اضطراب خود را پنهان کنند. بازیها بیش از آنکه بر نمایشهای پرهیاهو تکیه کنند، به فرسودگی و مهار احساسات متکیاند.
نگاههای کوتاه، مکث پیش از پاسخ و لحن خشکِ گفتوگوها نشان میدهند که فشارِ زندگی در دژ چگونه به روابط نفوذ کرده است. گاسمن به فرماندهی وقار و اندوه میبخشد؛ پرَن نیز تغییر تدریجی دروگو را با ظرافتی کمادعا پیش میبرد. اهمیت بازیها در آن است که اجازه نمیدهند مفهومِ انتظار در سطح استعارهای انتزاعی باقی بماند: انتظار را در بدنها و رفتارهای آدمها میبینیم.
« فیلم در این مسیر، پرسشی تلخ طرح میکند: آیا انسان در انتظار معنا میماند، یا انتظار را جایگزین معنا میکند؟ »
فضا و فرم؛ لحن بصری
زمان، تکرار و فرسایش ریتم کند فیلم، انتخابی بنیادی است، نه صرفاً ویژگیای فرعی. زورلینی از سکون، تکرار و فاصلههای طولانی میان رویدادها برای آن استفاده میکند که تماشاگر نیز بخشی از تجربهٔ دژ را از سر بگذراند. روزها به مراسم، نگهبانیها و گفتوگوهای تکرارشونده تقسیم میشوند؛ همین عادتها گاه خیالِ نظم و ثبات میآفرینند، اما در زیرِ آنها اضطرابی پایدار جریان دارد.
آنچه ظاهراً ثابت مانده، در حقیقت پیوسته آدمها را تغییر میدهد. این شیوه میتواند برای تماشاگر صبور، تجربهای هیپنوتیک و تأملبرانگیز باشد؛ برای تماشاگر دیگری، ممکن است خستهکننده شود. طولانیبودن فیلم و کمبودن رخدادهای پرشتاب، بهویژه در بخشهایی که تنش فروکش میکند، گاه حسِ درجا زدن ایجاد میکند.
بااینحال، همین کندی با مضمون اثر پیوند دارد: فیلم نمیخواهد انتظار را خلاصه کند؛ میخواهد وزن آن را بر دوش تماشاگر بگذارد. این پیوند میان فرم و مضمون ارزشمند است، هرچند همیشه بینقص از کار درنمیآید. موسیقی و سکوت موسیقی انیو موریکونه بهجای آنکه پیوسته احساسات را برای تماشاگر توضیح دهد، در کنار سکوتها و خلأهای صوتی معنا پیدا میکند.
« زمان، تکرار و فرسایش ریتم کند فیلم، انتخابی بنیادی است، نه صرفاً ویژگیای فرعی. »
قوتها و کاستیها
سکوت دژ، صدای حرکت و گفتوگوهای کوتاه، بخشی از بافت دراماتیک اثرند. وقتی موسیقی وارد میشود، غالباً به فضای فیلم بُعدی اندوهناک و غیرواقعی میدهد؛ گویی جهانِ بیرون از دژ نیز در حال محوشدن است. این استفادهٔ سنجیده از صدا با تصویرها همافزایی دارد. بیابانِ خاموش و دیوارهای محصور، در کنار موسیقی، حالوهوایی میآفرینند که میان واقعیت و رؤیا معلق است.
فیلم از این راه نهفقط داستانی دربارهٔ سربازان مرزی، بلکه تأملی دربارهٔ ترس، گذر عمر و نیاز انسان به یک مقصد میشود. دستاوردها و محدودیتها بزرگترین دستاورد «بیابان تارتارها» ساختن تجربهای حسی و فکری از انتظار است. فیلم دشمن را به حضوری دور و مبهم بدل میکند و توجه را از نبردِ احتمالی به زندگیِ کسانی میبرد که پیرامون آن سازمان یافتهاند.
تماشاگر بهجای آنکه صرفاً بپرسد چه اتفاقی خواهد افتاد، ناچار میشود به این بیندیشد که انتظارِ اتفاق چگونه بر حال و آیندهٔ آدمها سایه میاندازد. در مقابل، ناپیوستگی تنش و کمبود رخدادهای بیرونی گاهی انسجام روایی را سست میکند. برخی مقاطع بیشتر بر حالوهوا متکیاند تا پیشرویِ دراماتیک، و همین ممکن است احساس کندی را تشدید کند.
« سکوت دژ، صدای حرکت و گفتوگوهای کوتاه، بخشی از بافت دراماتیک اثرند. »
جمعبندی
همچنین تمرکز بر مسیر فردی دروگو، با وجود قدرت عاطفیاش، گاه مجال چندانی برای گسترشِ نقدِ سازوکارهای نظامی و جمعی باقی نمیگذارد. این محدودیتها از ارزش فیلم نمیکاهند، اما نشان میدهند که اثر بیش از آنکه بخواهد تصویری جامع از یک نظام ارائه دهد، در پی ثبتِ تجربهٔ ذهنیِ انسانی گرفتار در آن است.
جمعبندی «بیابان تارتارها» فیلمی دربارهٔ جنگی نیست که با میدان نبرد تعریف شود؛ دربارهٔ عمرهایی است که پیرامون وعدهٔ جنگ، پیروزی و شکوه شکل میگیرند. زورلینی با دقت بصری، بازیهای درونگرا و ریتمی آرام، دژ باستیانی را به تصویری از زندگیِ معلق بدل میکند: مکانی که در آن آینده همیشه نزدیک به نظر میرسد، اما هرگز به تمامی از راه نمیرسد.
کندی فیلم، هم مهمترین مانعِ آن است و هم سرچشمهٔ نیروی آن؛ تماشاگر یا در تکرارها خسته میشود، یا بهتدریج درمییابد که همین تکرارها موضوع اصلیاند. حاصل، اثری اندوهناک و ماندگار است که پس از پایان تماشا، پرسشِ دشوار خود را باقی میگذارد: چه اندازه از زندگی را میتوان به امیدِ لحظهای استثنایی سپرد؟



ثبت دیدگاه