نقد و بررسی
نقد ماتیا پاسکالِ مرحوم (The Late Mathias Pascal) | 1925
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی زندگی، نه رهایی از آن در «The Late Mathias Pascal»، مرگ در آغاز همچون دری پنهانی به سوی آزادی جلوه میکند؛ اما فیلم خیلی زود میفهماند که ناپدیدشدن از چشم دیگران با رهایی از گذشته یکی نیست. ماتیاس، مردی که زندگیاش زیر فشار تنگدستی، خانواده و مناسبات خفهکنندهٔ شهر کوچک فرسوده شده، ناگهان فرصتی مییابد تا خود را از نو تعریف کند.
پرسش محوری فیلم نه فقط این است که آدمی با هویتی تازه چه میکند، بلکه این است که آیا میتواند از قید نقشهایی که جامعه برایش نوشته، واقعاً بیرون برود. فیلم بر پایهٔ رمانی از لوئیجی پیراندلو ساخته شده و نخستین اقتباس سینمایی از آن به شمار میرود. مارسل لربیه در این اثر، قصهای را پیش میبرد که هم ظرفیت کمدی دارد و هم از اندوهی بنیادین تغذیه میکند: مردی که میخواهد از زندگیِ پیشین خود بگریزد، اما تازه در غیاب نام و جایگاه سابق است که دشواریِ زیستن را درمییابد.
همین تناقض، نیروی ماندگار فیلم است. از تلخی خانوادگی تا طنز موقعیت بخش آغازین، ماتیاس را در محیطی نشان میدهد که گویی برای فرسودن او ساخته شده است. ازدواجش، بهجای آنکه پناهگاهی در برابر دشواریهای زندگی باشد، زیر سلطهٔ مادرزن و فشارهای خانگی به تجربهای خفقانآور بدل میشود. کار او در کتابخانهٔ آشفتهٔ شهر نیز بیش از آنکه راهی به سوی رشد باشد، امتداد همان بیسامانی است.
فیلم از دل این وضعیت، طنزی تلخ بیرون میکشد: مصیبتهای ماتیاس گاه چنان اغراقآمیز و زنجیرهوارند که به کمدی نزدیک میشوند، بیآنکه اندوهشان از میان برود. این آمیختگیِ لحن، یکی از مهمترین انتخابهای روایی اثر است. فیلم مصیبت را بهانهای برای ترحم سادهدلانه نمیکند و از سوی دیگر، رنج شخصیت را نیز به شوخی تقلیل نمیدهد.
« فیلم بر پایهٔ رمانی از لوئیجی پیراندلو ساخته شده و نخستین اقتباس سینمایی از آن به شمار میرود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
لحظاتی که زندگی ماتیاس مضحک به نظر میرسد، معمولاً همزمان از بیپناهی او خبر میدهند. خنده در اینجا نه در برابر تراژدی، بلکه درون آن شکل میگیرد؛ گویی شخصیت هرچه بیشتر میکوشد بر اوضاع مسلط شود، بیشتر در وضعیتی مضحک و درمانده گرفتار میآید. هویت، نام و حقِ زیستن پس از آنکه ماتیاس درمییابد دیگران او را مرده میپندارند، داستان از یک بحران شخصی به پرسشی فلسفی تغییر مسیر میدهد.
هویت در فیلم چیزی ثابت و درونی نیست که انسان فقط آن را با خود حمل کند؛ بخشی از آن را نگاه دیگران، اسناد و قواعد اجتماعی میسازند. ماتیاس میتواند نامی تازه اختیار کند، اما همین تصمیم او را از حقوق و امکانهایی محروم میکند که زندگی عادی به افراد میبخشد. برای آغاز دوباره، باید از گذشته فاصله بگیرد؛ ولی هرچه از گذشته دورتر میشود، راه بازگشت به روابط و نهادهای معمول نیز دشوارتر میشود.
این تناقض، فیلم را از قصهٔ سادهٔ «فرصت دوباره» فراتر میبرد. آزادیِ ماتیاس حقیقی است، اما کامل نیست؛ او از بخشی از محدودیتهای پیشین رها میشود و در برابر محدودیتهایی تازه قرار میگیرد. فیلم با همین جابهجایی نشان میدهد که هویت را نمیتوان فقط با تصمیم فردی عوض کرد. شخص ممکن است نام خود را تغییر دهد، اما جامعه همچنان از او مدرک، گذشته و جایگاهی قابلشناسایی میخواهد.
در این معنا، زندگی تازه هم وعدهٔ رهایی است و هم آزمونی برای سنجشِ قیمت آن. ایوان موزوخین؛ بدنِ بازیگر بهمثابه ابزار روایت بازی ایوان موزوخین ستون اصلی فیلم است. او ماتیاس را نه با یک حالت ثابت، بلکه با مجموعهای از تغییرهای جسمانی و عاطفی میسازد: از دستوپای هراسان و واکنشهای کمیک در برابر محیط، تا لحظههایی که اندوه و سردرگمی در چهرهاش رسوب میکنند.
« لحظاتی که زندگی ماتیاس مضحک به نظر میرسد، معمولاً همزمان از بیپناهی او خبر میدهند. »
شخصیتها و اجرا
در سینمای صامت، بدن و صورت باید جای گفتوگوی شنیداری را بگیرند؛ موزوخین از این محدودیت، زبان بازیگریِ پرتحرکی میآفریند که میتواند در یک صحنه از خندهانگیزی به تلخی برسد. بااینحال، دامنهٔ بازی او گاهی به نمایشِ جلوههای مستقل نزدیک میشود. برخی حرکتها و تغییر حالتها بیش از آنکه در یک تحول روانیِ پیوسته ادغام شوند، همچون لحظههای نمایشیِ برجسته عمل میکنند.
این امر همیشه ضعف نیست؛ شخصیت ماتیاس نیز در جهانی بیثبات زندگی میکند و واکنشهای تند و متغیرش بخشی از جذابیت اوست. اما در مقاطعی، فیلم بیش از آنکه شخصیت را آرامآرام بپرورد، به توانایی ستارهاش برای جلب توجه تکیه میکند. تصویرپردازی و معماریِ جهان فیلم لربیه جهان فیلم را با ترکیبی از مکانهای واقعی و دکورهای استودیویی میسازد.
نماهای بیرونی، بافتی زمینی و ملموس به زندگی ماتیاس میدهند؛ در برابر آن، فضای داخلیِ طراحیشده گاه حالتی آشکارا نمایشی و ذهنی پیدا میکند. این تفاوت به فیلم امکان میدهد از یک روایت واقعگرا به لحظههایی خیالانگیز یا نزدیک به بیانگری بصری حرکت کند، بیآنکه ناچار باشد همهچیز را در یک سبک واحد نگه دارد.
فیلمبرداری در رم، سنجیمیگنانو و مونتهکارلو نیز به تنوع فضایی اثر میافزاید. در برخی صحنهها، نور و سایه فقط محیط را روشن نمیکنند، بلکه به کشمکش شخصیتها شکل میدهند. مه، سیلوئتها، قاببندیهای مایل، محوشدگی و همپوشانی تصویرها، جهان بیرونی را به بازتابی از آشفتگی درونی ماتیاس بدل میسازند.
« بااینحال، دامنهٔ بازی او گاهی به نمایشِ جلوههای مستقل نزدیک میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
طراحی دکورها نیز توجهبرانگیز است؛ فضاها گاهی چنان ساختهشده و آشکارا سینماییاند که تماشاگر را به تماشای خودِ تصویر فرامیخوانند، نه فقط دنبالکردن داستان. این کیفیت، از جسارت دیداری فیلم حکایت میکند، هرچند این شگردها همیشه به یک منطق سبکیِ یکپارچه بدل نمیشوند. ریتم و بارِ روایت طولانیبودن فیلم، هم امکان آن را فراهم میکند که جزئیات فراوانی از زندگی ماتیاس دیده شود و هم به یکی از موانع اصلی آن بدل میشود.
رسیدن داستان به نقطهٔ چرخشِ هویتی زمان زیادی میبرد؛ در این فاصله، فیلم بعضی موقعیتها و شخصیتهای فرعی را با مکثی بیش از نیاز روایت دنبال میکند. نتیجه آن است که بخشهایی از تجربهٔ ماتیاس بهجای آنکه در مسیری فشرده و رو به جلو قرار گیرند، پراکنده و کشدار احساس میشوند. میاننویسها نیز سهم زیادی از کار روایت را بر عهده دارند.
در دورهٔ سینمای صامت، میاننویس ابزاری طبیعی برای رساندن اطلاعات و گفتوگو بود؛ بااینحال، در این فیلم گاه توضیحِ نوشتاری جای آن چیزی را میگیرد که تصویر میتوانست بهتنهایی منتقل کند. این اتکا، در برخی صحنهها از نیروی بیان سینمایی میکاهد و فاصلهای میان تماشاگر و تجربهٔ دیداری میگذارد.
با وجود این، هرجا تصویر فرصت مییابد بیواسطه پیش برود، فیلم نشان میدهد که لربیه از امکانات تدوین و ترکیب قابها برای ساختن معنا آگاه است. جایگاه اثر و تجربهٔ تماشای امروز «The Late Mathias Pascal» را باید هم بهعنوان اقتباسی ادبی و هم بهعنوان نمونهای از سینمای بلندپروازانهٔ فرانسه در دههٔ ۱۹۲۰ دید.
« این کیفیت، از جسارت دیداری فیلم حکایت میکند، هرچند این شگردها همیشه به یک منطق سبکیِ یکپارچه بدل نمیشوند. »
قوتها و کاستیها
لربیه در اینجا به روایتگری نسبتاً روشن و شخصیتمحور وفادار میماند، اما درون آن، لحظههایی با ترکیببندی و فضاسازی غیرمتعارف میگنجاند. این همراهیِ روایت کلاسیک با جسارتهای بصری، فیلم را برای تماشاگر امروز نیز زنده نگه میدارد؛ هرچند طول اثر، کندی بخشهایی از آن و وابستگیاش به میاننویسها ممکن است فاصلهای تاریخی ایجاد کند.
ارزش فیلم فقط در این نیست که داستانی جذاب دربارهٔ هویت و شروع دوباره دارد. اثر، تناقضِ آزادی را نیز به تصویر میکشد: رهایی از یک زندگی میتواند در را به سوی امکانات تازه باز کند، اما همزمان آدمی را از پیوندها و امتیازهایی جدا سازد که پیشتر بدیهی میپنداشت. به همین دلیل، تجربهٔ تماشای فیلم بیش از آنکه یک ماجرای پیروزمندانه دربارهٔ فرار باشد، تأملی دربارهٔ هزینهٔ گسستن از نقشهای اجتماعی است.
جمعبندی «The Late Mathias Pascal» اثری پُرکشش و گاه نابرابر است؛ فیلمی که در بازی پرتوان موزوخین، طنز تلخِ موقعیتها و فضاسازی خلاقانهاش به اوج میرسد، اما در ریتم طولانی و اتکای پرشمار به میاننویسها از انسجام کامل فاصله میگیرد. لربیه قصهٔ مردی را روایت میکند که امکانِ حذف گذشته را پیدا کرده، اما درمییابد هویت تازه را نمیتوان صرفاً با فرار به دست آورد.
حاصل، فیلمی است که در کنار جذابیت روایی و دیداریاش، پرسشی ماندگار پیش میکشد: اگر نام و گذشته از انسان گرفته شود، چه چیزی از «خود» او باقی میماند؟
« ارزش فیلم فقط در این نیست که داستانی جذاب دربارهٔ هویت و شروع دوباره دارد. »



ثبت دیدگاه