نقد و بررسی
نقد سلاح عریان سیوسه و یکسوم: آخرین اهانت (Naked Gun 33⅓: The Final Insult) | 1994
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
کمدیای که با منطق دشمنی دارد «Naked Gun 33⅓: The Final Insult» سومین ماجرای فرانک دربین، کارآگاه بداقبال و بهطرز خونسردانهای بیکفایت، بر همان اصل ساده استوار است که دو فیلم پیشین را به کمدیهای متمایز بدل کرد: جهان هرچه آشفتهتر شود، دربین با جدیتی بیشتر به آن نگاه میکند. او بازنشسته شده و میکوشد با زندگی خانوادگی کنار بیاید، اما بازگشت به مأموریت پلیسی و نفوذ به زندانی ایالتی، بار دیگر او را به دل زنجیرهای از سوءتفاهمها و موقعیتهای نابخردانه میکشاند.
در کنار این خط، ماجرای جین و آرزوی فرزندآوری نیز زندگی خصوصی فرانک را به سرچشمهای دیگر از آشفتگی بدل میکند. فیلم قصد ندارد داستانی پیچیده یا واقعگرایانه روایت کند. قصه بیشتر چارچوبی است برای چیدن شوخیهای کلامی، تصویری و موقعیتی؛ رویکردی که با سنت مجموعه و کمدیهای گروه زاکر، آبراهامز و زاکر همخوان است.
نتیجه، اثری پرتحرک و گاه بیقاعده است: فیلمی که بیش از آنکه مخاطب را به دنبال سرنوشت داستان بکشاند، میخواهد در هر لحظه او را با یک شوخی غافلگیر کند. بازگشت فرانک دربین لسلی نیلسن همچنان ستون اصلی فیلم است. هنر او در این نیست که به شوخیها چشمک بزند یا واکنش اغراقشده نشان دهد؛ برعکس، همهچیز را چنان جدی ادا میکند که بیمنطقی موقعیت برجستهتر و خندهدارتر میشود.
دربین نه از آشفتگی پیرامونش آگاه است و نه گمان میکند رفتارهایش میتواند فاجعهبار باشد. همین فاصله میان ظاهر رسمی او و واقعیت مضحک صحنهها، موتور اصلی کمدی است. نیلسن در این نقش به مهارت و شناختی کامل از شخصیت دست یافته است. مکثها، لحن مطمئن و نگاه بیتفاوتش، حتی زمانی که اتفاقی عجیب در قاب رخ میدهد، به فیلم نوعی ثبات میبخشد.
« در کنار این خط، ماجرای جین و آرزوی فرزندآوری نیز زندگی خصوصی فرانک را به سرچشمهای دیگر از آشفتگی بدل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اگر بازیگر نقش اصلی هم در شوخیها شریک میشد یا بر مضحکبودنشان تأکید میکرد، بخش مهمی از اثرگذاری آنها از دست میرفت. در کنار او، پریسیلا پریسلی در نقش جین حضور دارد و جرج کندی و او.جی. سیمپسون نیز به جهان آشنای مأموران پلیس بازمیگردند. حضور این چهرهها پیوند فیلم با دو قسمت قبلی را حفظ میکند، هرچند تازگی شوخیها همیشه به همان اندازه حفظ نمیشود.
شوخی در هر گوشه قاب یکی از لذتهای فیلم، فقط در گفتوگوها نیست؛ بخش مهمی از کمدی آن در پسزمینه و حاشیه تصویر پنهان شده است. عنوانها، نوشتهها، اشیای بیربط و واکنشهای فرعی گاه بهاندازه شوخیهای اصلی اهمیت دارند. قابها بهندرت کاملاً آرام میمانند و تماشاگر میتواند در هر صحنه چیزی برای کشفکردن بیابد.
این تراکم شوخی به فیلم انرژی میدهد و بازبینی آن را نیز بیفایده نمیکند، زیرا بسیاری از جزئیات ممکن است در تماشای نخست از نظر دور بمانند. از سوی دیگر، همین شتاب و تراکم به نقطهضعف فیلم هم بدل میشود. شوخیها گاهی چنان پیدرپی و پراکندهاند که فرصت نمییابند در ذهن بنشینند؛ بعضی از آنها بهجای آنکه از موقعیت یا شخصیت رشد کنند، صرفاً برای قطعکردن جریان صحنه وارد میشوند.
فیلم در لحظههای موفق خود از تضاد، غافلگیری و زمانبندی دقیق بهره میگیرد؛ در لحظههای کماثرتر، انبوهی از ایدهها را کنار هم میچیند، بیآنکه پیوندی محکم میانشان بسازد. بنابراین ریتم پرجنبوجوش آن همیشه به معنای انسجام نیست. هجو ژانر و بازی با کلیشهها «آخرین توهین» با کلیشههای پلیسی و فیلمهای فرار از زندان بازی میکند، اما هجو آن محدود به این قالبها نمیماند.
« در کنار او، پریسیلا پریسلی در نقش جین حضور دارد و جرج کندی و او.جی. »
شخصیتها و اجرا
داستانِ مأمور مخفی و توطئه تروریستی، بهانهای میشود تا فیلم با لحن جدی آثار جنایی مقابله کند و آن را به عرصهای برای اغراق و بیمنطقی تبدیل سازد. در این جهان، نقشهها هرقدر خطرناک باشند، اجرای آنها میتواند به شکلی مضحک از مسیر منحرف شود؛ قهرمان نیز نه با نبوغی خارقالعاده، بلکه با همان سردرگمی همیشگی پیش میرود.
فیلم در بخشهایی که بر هجو یک ژانر مشخص تکیه دارد، انسجام بیشتری پیدا میکند؛ زیرا شوخیها از شناخت قراردادهای همان ژانر نیرو میگیرند. اما گاهی دامنه ارجاعها آنقدر گسترده میشود که پیوستگی کمدی کاهش مییابد. بهجای آنکه هر شوخی پلهای برای شوخی بعدی باشد، بعضی صحنهها مجموعهای از قطعات مستقل به نظر میرسند.
از این جهت، فیلم بیش از آنکه یک هجویه منسجم باشد، نمایشگاهی از شوخیهای کوچک و بزرگ است؛ نمایشگاهی که آثار درخشان دارد، اما همه غرفههایش به یک اندازه جذاب نیستند. جین و زندگی خصوصی فرانک ماجرای میل جین به بچهدارشدن، تضادی تازه به شخصیت فرانک میافزاید. او که در محیط کار نیز بهسختی از عهده موقعیتهای عادی برمیآید، در زندگی زناشویی با مسئلهای روبهروست که نه با اقتدار پلیسی حل میشود و نه با همان منطق سرد و رسمی همیشگی.
این خط داستانی ظرفیت آن را دارد که جنبهای انسانیتر از دربین نشان دهد، اما فیلم بیش از آنکه به رابطه زوجین عمق ببخشد، از آن برای تولید موقعیتهای کمدی استفاده میکند. این انتخاب با ماهیت کلی اثر سازگار است، اما بخشی از مخاطبان را ممکن است از نظر احساسی دور نگه دارد. جین گاهی بیش از آنکه شخصیتی مستقل با خواستهها و تناقضهای خود باشد، نیرویی است که گرفتاریهای فرانک را افزایش میدهد.
« اما گاهی دامنه ارجاعها آنقدر گسترده میشود که پیوستگی کمدی کاهش مییابد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در نتیجه، پیوند خانوادگی او با قهرمان بیشتر به کارکرد روایی و کمدی نزدیک میشود تا یک رابطه پرورشیافته و چندلایه. این خط فرعی بااینحال به فیلم امکان میدهد تا از فضای پلیسی فاصله بگیرد و نشان دهد بازنشستگی برای فرانک بهمعنای آرامش نیست. اجرای گروهی و نوسان کیفیت کارگردانی پیتر سگال، در نخستین تجربه بلند سینماییاش، ریتم و لحن مجموعه را در کلیت حفظ میکند.
فیلم میداند که برای چنین کمدیای، وضوح میزانسن و زمانبندی شوخی اهمیت دارد؛ بسیاری از لحظهها با اتکا به واکنش بازیگران و آنچه در پسزمینه رخ میدهد، کار میکنند. بااینحال، این قسمت نسبت به دو فیلم پیشین گاه کمتمرکزتر به نظر میرسد. انگار فیلم میخواهد همزمان تعداد زیادی مسیر کمدی را دنبال کند و از همین رو، بعضی ایدهها پیش از آنکه به اوج برسند رها میشوند.
ماجرای مراسم اسکار نمونه برجستهای از دوگانگی فیلم است. از یک سو، موقعیت بزرگی برای هجو نمایش و تشریفات سینمایی فراهم میکند و به صحنههایی پرتحرک و بهیادماندنی میانجامد. از سوی دیگر، این بخش ممکن است برای برخی تماشاگران بیش از اندازه عجیبوغریب یا نامنسجم جلوه کند؛ زیرا فیلم میان داستان جنایی، نمایشهای صحنهای و هجو فضای سرگرمی پیوندی نهچندان محکم برقرار میکند.
با وجود این، همین بیپروایی به آن لحظههایی میبخشد که از فیلم در ذهن میمانند. در مقایسه با دو قسمت پیشین سومین فیلم مجموعه ناگزیر با معیار قسمتهای قبلی سنجیده میشود؛ آثاری که در معرفی جهان کمیک فرانک دربین و تثبیت لحن آن تازگی بیشتری داشتند. «آخرین توهین» هنوز بسیاری از عناصر دوستداشتنی آن جهان را در اختیار دارد: اجرای نیلسن، شوخیهای تصویری، جدیت مضحک شخصیتها و علاقه به بازی با قراردادهای ژانر.
« بااینحال، این قسمت نسبت به دو فیلم پیشین گاه کمتمرکزتر به نظر میرسد. »
قوتها و کاستیها
اما در اینجا گاهی احساس میشود فیلم برای تولید خنده، بیش از اندازه به پراکندگی و انباشت متکی است و آن سادگی دقیق و بیتکلف قسمتهای پیشین را کمتر به کار میگیرد. این تفاوت به معنای ازدسترفتن کامل جذابیت نیست. فیلم همچنان میتواند خندههای ناگهانی برانگیزد و لحظههای موفقش نشان میدهند که شخصیت دربین هنوز نیرویی زنده و مؤثر دارد.
مسئله بیشتر در یکنواختی کیفیت است: صحنهای ممکن است با زمانبندی عالی بدرخشد و صحنه بعدی با شوخیهایی کمرمقتر ادامه یابد. ازاینرو، تجربه تماشای آن برای علاقهمندان مجموعه احتمالاً لذتبخشتر است؛ آنان نهفقط با داستان، بلکه با زبان کمدی و رفتار آشنای شخصیتها نیز همراه میشوند.
جمعبندی «Naked Gun 33⅓: The Final Insult» کمدیای پرتحرک، جسور و آکنده از شوخیهای ریز و درشت است که بیش از هر چیز بر حضور بیبدیل لسلی نیلسن تکیه دارد. فیلم در بهترین لحظههایش از جدیت فرانک دربین برای ساختن طنزی دقیق بهره میگیرد و در هجو کلیشههای پلیسی و نمایشهای پرزرقوبرق، به صحنههایی فراموشنشدنی میرسد.
در مقابل، پراکندگی گَگها و پیوند سست برخی خطهای داستانی، از انسجام کلی آن میکاهد و ماجرای اسکار را برای بعضی تماشاگران به تجربهای نامتوازن بدل میکند. این اثر نه بینقصترین فصل ماجراهای دربین است و نه صرفاً تکراری کمجان از دو قسمت پیشین. فیلمی است با خندههای فراوان اما نوساندار؛ اثری که ممکن است همه شوخیهایش کارگر نیفتند، ولی شخصیت محوریاش هنوز توان آن را دارد که در میانه آشوب، تماشاگر را با خونسردی خود بخنداند.
« این تفاوت به معنای ازدسترفتن کامل جذابیت نیست. »



ثبت دیدگاه