نقد و بررسی
نقد پتولیا (Petulia) | 1968
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان آزادی و درماندگی «پتولیا» ساختهٔ ریچارد لستر، در ظاهر قصهٔ دو آدم تنهاست که در لحظهای آشفته به یکدیگر نزدیک میشوند: آرچی بولن، پزشکی که زندگی زناشوییاش رو به پایان است، و پتولیا دانر، زنی جوان و پرجنبوجوش که در ازدواجش گرفتار وضعیتی هراسآور شده است. اما فیلم خیلی زود از الگوی آشنای رمانس فاصله میگیرد.
نزدیکی این دو نه پناهگاهی مطمئن میسازد و نه وعدهٔ رهایی میدهد؛ بلکه شکافهای زندگی خصوصی، خشونتِ پنهان در روابط و ناتوانی شخصیتها در تشخیص خواستههای خود را آشکار میکند. لستر بهجای آنکه این رابطه را همچون مسیری سرراست به سوی کشف عشق یا نجات روایت کند، آن را در میان تکههایی از زمان و خاطره میگستراند.
در نتیجه، تماشاگر با داستانی روبهروست که هم دربارهٔ دلبستگی است و هم دربارهٔ بیثباتی؛ هم میل به آغاز دوباره را نشان میدهد و هم محدودیتهای آن را. «پتولیا» بهجای ارائهٔ پاسخهای آرامشبخش، پرسشی دشوار را پیش میکشد: در جهانی که آدمها مدام از یکدیگر فاصله میگیرند، آیا میل به نزدیکی برای تغییر زندگی کافی است؟
روایتِ تکهتکه و زمانِ ناآرام مهمترین انتخاب فرمی فیلم، روایت غیرخطی آن است. صحنهها به ترتیب زمانی معمول کنار هم نمینشینند و خاطره، اکنون و احتمال، گاه بیمقدمه به یکدیگر راه پیدا میکنند. این ساختار در آغاز میتواند سردرگمکننده باشد؛ اطلاعاتی که در فیلمی کلاسیک زود روشن میشدند، اینجا پراکنده میمانند و پیوند میان بعضی لحظهها دیرتر به چشم میآید.
« اما فیلم خیلی زود از الگوی آشنای رمانس فاصله میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
لستر از تماشاگر نمیخواهد صرفاً ماجرا را دنبال کند؛ او را وامیدارد از میان گسستها، موقعیت عاطفی شخصیتها را حدس بزند. این شیوه، در بهترین لحظات، با تجربهٔ درونی شخصیتها هماهنگ است. ذهنِ گرفتار در ترس یا بحران، گذشته را مرتب و روشن به یاد نمیآورد؛ زمان در آن تجربهای خطی و منظم نیست.
بااینحال، فیلم همیشه در این هماهنگی موفق نمیشود. برخی پرشها بهجای آنکه لایهای تازه به روایت بیفزایند، پیوستگی آن را میپوشانند و توجه را از خود رابطهها به معمای ترتیب صحنهها میبرند. به همین دلیل، گسست روایی هم ابزار بیانی فیلم است و هم یکی از دشواریهای اصلی آن. تدوینی که معنا را از برخورد میسازد تدوین «پتولیا» شتابان و گسسته است و گاه تصاویری را کنار هم میگذارد که ارتباطشان بیشتر حسی است تا توضیحی.
این برخوردها میتوانند معنایی بسازند که در گفتوگوها بیان نمیشود: تصویری از زندگی روزمره در کنار نشانهای از خشونت، یا لحظهای صمیمی در مجاورت فضایی سرد و بیروح. فیلم به این ترتیب از تدوین برای شرح ماجرا استفاده نمیکند، بلکه آن را به بخشی از نگاهش به جهان تبدیل میسازد. اما هر گسستی الزاماً مولد نیست.
بعضی برشها چنان سریع یا ناگهانیاند که بهجای تعمیق موقعیت، ریتم را ناپایدار میکنند. تماشاگر ممکن است برای مدتی بیشتر سرگرم بازسازی پیوندهای روایی باشد تا همراهی با احساس شخصیتها. این فاصلهگذاری، با سردی کلی اثر همخوان است، ولی در برخی لحظات به قیمت از دست رفتن نیروی عاطفی تمام میشود.
« این شیوه، در بهترین لحظات، با تجربهٔ درونی شخصیتها هماهنگ است. »
شخصیتها و اجرا
بااینهمه، همین تدوینِ نامتعارف است که «پتولیا» را از یک درام عاشقانهٔ متعارف جدا میکند و به آن کیفیتی ذهنی و ناآرام میبخشد. جولی کریستی و چهرهٔ دوگانهٔ پتولیا جولی کریستی نقش زنی را بازی میکند که شور و سرزندگیاش بهآسانی میتواند با آزادی اشتباه گرفته شود. پتولیا پرتحرک است، رفتارهای نامنتظر دارد و گاه با شوخطبعی یا بازیگوشی قواعد موقعیت را برهم میزند؛ اما این ظاهر پرانرژی، تضمینی برای اختیار واقعی او نیست.
کریستی این تضاد را با ظرافت حفظ میکند: پتولیا نه به نمادی ساده از رهایی بدل میشود و نه به قربانیای یکبعدی. در پس سرزندگی او، اضطراب و آسیبپذیری حضور دارند، بیآنکه فیلم آنها را به توضیحی کامل و تسکینبخش فروبکاهد. این بازی بهویژه در لحظاتی اثرگذار است که رفتار پتولیا همزمان خندهدار و نگرانکننده به نظر میرسد.
تماشاگر میتواند مجذوب او شود، اما بهسختی میتواند مطمئن باشد که این سرخوشی از کجا میآید یا چه چیزی را پنهان میکند. کریستی به شخصیتش نوعی تناقض زنده میدهد: او میخواهد خود را از قیدها برهاند، اما راهی مطمئن برای این کار ندارد. حاصل، تصویری پیچیده از زنی است که انرژیاش نه نشانهٔ مصونیت، بلکه گاهی پوششی بر ترس اوست.
جورج سی. اسکات و مردی در میانهٔ گسست آرچی در دست جورج سی. اسکات قهرمانی پرشور یا نجاتدهنده نیست. او پزشکی است که در زندگی حرفهایاش با بدنهای آسیبدیده و موقعیتهای اضطراری سروکار دارد، اما در زندگی شخصی خود از وضوح و قاطعیت محروم است. اسکات، بهجای آنکه شخصیت را با هیجانهای آشکار پیش ببرد، بر خستگی، مکث و نوعی بیاعتنایی تدریجی تکیه میکند.
« کریستی این تضاد را با ظرافت حفظ میکند: پتولیا نه به نمادی ساده از رهایی بدل میشود و نه به قربانیای یکبعدی. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
آرچی گاه به نظر میرسد بیش از آنکه بداند چه میخواهد، از شکل کنونی زندگیاش گریزان است. همین کمبود قطعیت، رابطهٔ او با پتولیا را از خیال نجاتبخش یکطرفه دور میکند. آرچی میتواند برای او مهم باشد، اما تواناییاش برای تغییر شرایط به همان اندازه پرسشبرانگیز است. اسکات شخصیت را با مهار بازی میکند و از تبدیلکردن او به مردی با اعتمادبهنفس کامل میپرهیزد.
در نتیجه، آرچی هم شاهد بحرانهای پیرامون خود است و هم بخشی از همان جهانی که نمیداند چگونه از آن بیرون بیاید. خشونت، امتیاز و زندگیِ مصرفی خشونت در فیلم تنها به رابطهٔ زناشویی محدود نمیماند؛ در فضاهای عمومی و در برخوردهای روزمره نیز سایه میاندازد. «پتولیا» با تقابل میان ظاهر مدرن و آسودهٔ جامعه و واقعیت خشنِ زیرین آن، تصویری تلخ از محیط اجتماعیاش میسازد.
رفاه، فناوری و تشریفات میتوانند چهرهای مرتب به زندگی بدهند، اما این نظم ظاهری لزوماً به معنای امنیت یا همدلی نیست. بیمارستان، خانه و محفلهای مرفه هر یک به شکلی نشان میدهند که خشونت میتواند در دل عادیترین فضاها حضور داشته باشد. دیوید، همسر پتولیا، در این بافت فقط یک فرد خشن نیست؛ حضور او با قدرت و امتیاز اجتماعی پیوند دارد.
نفوذ خانوادگی و جایگاه او، نابرابری میان شخصیتها را برجسته میکند و نشان میدهد که فرار از خشونت به ارادهٔ فردی محدود نمیشود. در برابر این قدرت، رفتارهای نامتعارف پتولیا معنایی تلختر پیدا میکنند: مخالفت با قاعدهها آسانتر از یافتن راهی امن برای خروج از آنهاست. فیلم در این بخشها سرد و گاه آزاردهنده است؛ خشونت را نه به وسیلهای برای هیجان، بلکه به واقعیتی فرساینده بدل میکند.
« آرچی گاه به نظر میرسد بیش از آنکه بداند چه میخواهد، از شکل کنونی زندگیاش گریزان است. »
قوتها و کاستیها
تصویر، شهر و موسیقی تصویربرداری نیکلاس روگ به فیلم کیفیتی ناپایدار و گاه رؤیاگون میبخشد. سانفرانسیسکو صرفاً پسزمینهای زیبا برای رابطهٔ شخصیتها نیست؛ شهر با خیابانها، ساختمانها و فضاهای عمومیاش در ساختن حس بیگانگی و فاصله نقش دارد. قابها گاهی شخصیتها را در محیطهایی بزرگ یا راهروهایی کشیده جای میدهند، چنانکه به نظر میرسد میان آدمها و دنیای اطرافشان فاصلهای بیش از فاصلهٔ فیزیکی وجود دارد.
دوربین بهجای آنکه همیشه بر احساسات چهرهها تکیه کند، گاه اجازه میدهد فضا خود به نشانهای از انزوا تبدیل شود. موسیقی و حضور فرهنگ موسیقایی آن دوره نیز فیلم را به لحظهٔ تاریخی خود پیوند میزنند، اما «پتولیا» از شور و رنگ این فضا بهعنوان راه گریزی ساده استفاده نمیکند. انرژی زمانه در کنار سردی روابط قرار میگیرد و تضادی میسازد میان وعدهٔ آزادی فرهنگی و واقعیت محدودیتهای خصوصی.
این تقابل، لحن اثر را غنیتر میکند: فیلم نه نوستالژیِ بیدغدغهٔ دههٔ شصت است و نه تصویری یکنواخت از تباهی؛ بلکه نشان میدهد چگونه جنبوجوش بیرونی میتواند همزمان با درماندگی درونی وجود داشته باشد. جمعبندی «پتولیا» اثری نامتعارف و آگاهانه دشوار است که قصهٔ رابطهای عاطفی را به تأملی دربارهٔ خشونت، قدرت، تنهایی و میل به تغییر بدل میکند.
روایت گسسته و تدوین پرشتابش گاهی تماشاگر را از شخصیتها دور میسازند، اما در لحظات موفق، همین آشفتگی فرمی تجربهٔ روانی آنان را بازتاب میدهد. بازیهای جولی کریستی و جورج سی. اسکات نیز به فیلم نیرویی انسانی میبخشند: یکی سرزندگی را با آسیبپذیری درمیآمیزد و دیگری خستگی را با تردیدی آرام.
« تصویر، شهر و موسیقی تصویربرداری نیکلاس روگ به فیلم کیفیتی ناپایدار و گاه رؤیاگون میبخشد. »
جمعبندی
سردی فیلم ممکن است برای برخی مخاطبان فاصلهای عاطفی بسازد، و خشونت بیپردهاش تماشایی آسان فراهم نمیکند. بااینحال، این دشواری بخشی از صداقت هنری اثر است. «پتولیا» رمانسی برای تسلیدادن نیست؛ فیلمی است دربارهٔ آدمهایی که خواهان دگرگونیاند، اما در جهانی گرفتارند که خواستههایشان را با محدودیتهای واقعی روبهرو میکند.
« سردی فیلم ممکن است برای برخی مخاطبان فاصلهای عاطفی بسازد، و خشونت بیپردهاش تماشایی آسان فراهم نمیکند. »



ثبت دیدگاه