نقد و بررسی
نقد دوباره بیست سالگی (Twenty Again) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به عشقی کهنه، نه به جوانی «Twenty Again» درامی عاشقانه دربارهٔ دیدار دوبارهٔ دو انسانی است که زمانی یکدیگر را دوست داشتهاند، اما سالها زندگی و انتخابهای ناگفته میانشان فاصله انداخته است. مینها، چشمپزشکی در میانسالی، و مینگو، کارگردان سینما، در پروازی به مقصد میلان تصادفاً همدیگر را میبینند.
ملاقاتشان در تورینو و سفر مشترک به توسکانی، گذشته را از نو به سطح میآورد؛ نه برای آنکه جوانی را عیناً بازگرداند، بلکه برای آنکه هر دو با تصویری که از خود و دیگری ساختهاند روبهرو شوند. فیلم از همان آغاز وعدهٔ یک عاشقانهٔ پرشتاب نمیدهد. نقطهٔ اتکایش مکث است: مکث میان دو جمله، نگاههایی که گویی بخشی از تاریخ مشترکشان را به یاد میآورند، و سکوتهایی که از آنچه شخصیتها هنوز قادر به گفتنش نیستند خبر میدهند.
عنوان اثر نیز از همین زاویه معنا پیدا میکند؛ «دوباره بیستساله شدن» نه بازگشت واقعی به سن جوانی، بلکه فرصتی برای مرور انتخابهایی است که در بیستسالگی انجام شده و پیامدهایشان تا میانسالی ادامه یافته است. گذشته بهمثابه پرسشی ناتمام پیوند مرکزی فیلم بر پرسشی ساده اما پربار بنا شده است: اگر دو نفر سالها پیش بهسبب سوءتفاهمی از هم جدا شده باشند، آیا روشنشدن حقیقت میتواند گذشته را جبران کند؟
پاسخ فیلم، برخلاف خیالپردازیهای معمول عاشقانه، چندان سرراست نیست. شناخت تازه از آنچه رخ داده، شاید بتواند سوءبرداشتها را کنار بزند، اما زمان ازدسترفته را بازنمیگرداند و زخمهای انباشته را نیز یکباره درمان نمیکند. این نگاه، اثر را از روایتهایی که دیدار دوباره را معادل فرصتی بیقیدوشرط برای شروعی عاشقانه میدانند، تا اندازهای متمایز میکند.
« مینها، چشمپزشکی در میانسالی، و مینگو، کارگردان سینما، در پروازی به مقصد میلان تصادفاً همدیگر را میبینند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مینها و مینگو با نسخههای جوان خود روبهرو نمیشوند؛ آنان آدمهاییاند که تجربه، اندوه و مسئولیتهای خانوادگی شکلشان داده است. همین تفاوت، بار اصلی درام را میسازد: پرسش فقط این نیست که آیا هنوز احساسی میان آن دو وجود دارد، بلکه این است که آیا آن احساس میتواند با زندگیای که هرکدام ساختهاند سازگار شود.
ایتالیا؛ چشمانداز دیدن و پنهانکردن سفر به ایتالیا یکی از عناصر مؤثر فیلم است. میلان، تورینو و توسکانی تنها پسزمینههایی زیبا برای یک داستان عاشقانه نیستند؛ فضای دور از خانه به شخصیتها امکان میدهد از نقشهای روزمرهشان فاصله بگیرند و لحظهای خود را بیرون از عادتهای آشنا ببینند.
قدمزدن در گالریها و تماشای آثار کاراواجو، بهویژه، با مضمون نگاهکردن و پنهانماندن پیوند میخورد: نقاشیهایی که روشنایی و تاریکی را در کنار هم مینشانند، با وضع عاطفی دو شخصیت همنوا میشوند. بااینحال، فیلم از زیبایی بصری ایتالیا گاه بیش از اندازه بهره میگیرد. منظرههای دلپذیر و گردشهای دونفره، گرمایی دلنشین به اثر میبخشند، اما در بعضی لحظهها جای تعارضی را میگیرند که میتوانست عمیقتر کاویده شود.
سفر از نظر احساسی کارکردی روشن دارد، ولی حضور مداوم چشماندازهای چشمنواز گاهی خطر آن را ایجاد میکند که تماشاگر بیش از آنکه در پیچیدگی رابطه درگیر شود، به تماشای کارتپستالهایی زیبا بنشیند. دو شخصیت در میانهٔ زندگی مینها و مینگو با تضاد میان ظاهر آرام و درون زخمیشان تعریف میشوند.
« ایتالیا؛ چشمانداز دیدن و پنهانکردن سفر به ایتالیا یکی از عناصر مؤثر فیلم است. »
شخصیتها و اجرا
هر دو میکوشند گذشته را پشت رفتار سنجیده و گفتوگوهای محتاطانه پنهان کنند، اما سفر نشان میدهد که این خویشتنداری بیش از آنکه نشانهٔ بیتفاوتی باشد، شیوهای برای محافظت از خود است. فیلم در بهترین لحظههایش به جای آنکه احساسات را با گفتارهای پرشور توضیح دهد، اجازه میدهد از مکثها، تغییر لحن و فاصلهٔ میان دو نفر فهمیده شوند.
بازی کیم سونگوو و لی تهران در همین محدودهٔ کمادعا اثرگذار است. هر دو به شخصیتها وقاری متناسب با سن و تجربهشان میدهند و رابطه را از شور بیواسطهٔ عاشقانههای جوانانه دور میکنند. جذابیت بازیها در این است که احساس را نه بهصورت هیجانی پیوسته، بلکه در لحظههای کوتاه و گاه متناقض آشکار میکنند.
در مقابل، خطهای داستانی مربوط به شخصیتهای جوانتر اهمیت کمتری پیدا میکنند. حضور آنان میتواند زندگی جاری و پیچیدهٔ دو شخصیت اصلی را یادآور شود، اما این بخشها گاه کمکششاند و بازیهای جوانتر نیز همیشه از همان ظرافتی برخوردار نیست که رابطهٔ محوری فیلم طلب میکند. ریتمی آرام، گاه بیش از اندازه کشدار آرامش روایت یکی از انتخابهای آگاهانهٔ فیلم است.
اثر میخواهد تماشاگر را با ضرباهنگ دیدارهای دوباره، گفتوگوهای تدریجی و کشف لایههای پنهان همراه کند؛ اما این صبر همیشه به انباشت معنایی نمیانجامد. شکلگیری دوبارهٔ رابطه گاهی آنقدر طول میکشد که انتظار عاطفی مخاطب از خود رابطه پیشی میگیرد. برخی صحنهها بهجای آنکه شناخت ما را از شخصیتها گسترش دهند، مضمون پیشتر مطرحشده را با صورتی تازه تکرار میکنند.
« بازی کیم سونگوو و لی تهران در همین محدودهٔ کمادعا اثرگذار است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
از سوی دیگر، فیلم در بخشهایی به الگوهای آشنای درام عاشقانهٔ کرهای تکیه میکند: سوءتفاهمی دیرپا، احساساتی که پس از سالها آشکار میشوند و موانعی که میان میل شخصی و مسئولیتهای زندگی قرار میگیرند. استفاده از این عناصر بهخودیخود ایراد نیست، اما چون فیلم گاه از مسیرهای شناختهشده فاصله نمیگیرد، بعضی رخدادها زودتر از آنچه باید قابل حدس میشوند.
نتیجه، روایتی خوشتماشا اما نه همیشه غافلگیرکننده است. طنز و عاطفه در کنار زخمهای پنهان یکی از امتیازهای فیلم، حفظ تعادل نسبی میان لحظههای احساسی و شوخطبعیهای ملایم است. طنز در اینجا بیشتر از موقعیتها و تفاوت رفتار دو شخصیت میجوشد تا از شوخیهای جداافتادهای که صرفاً برای سبککردن فضا به روایت افزوده شده باشند.
این رگهٔ طنز اجازه میدهد رابطه حالوهوایی صمیمی داشته باشد و همهچیز زیر سایهٔ اندوه گذشته سنگین نشود. در عین حال، فیلم بهدرستی بر این نکته تأکید میکند که نزدیکی دوباره الزاماً به معنای آشکارشدن کامل حقیقت نیست. هرکدام از شخصیتها دردهایی را از دیگری پنهان کردهاند و همین پنهانکاری، صمیمیتشان را هم ممکن و هم دشوار میکند: دیدار دوباره راهی برای گفتوگو میگشاید، اما تضمین نمیکند که دو نفر بتوانند همهٔ بارهای زندگی را با هم حمل کنند.
این تناقض، پایهٔ عاطفی قابلتأملی به داستان میدهد، هرچند فیلم همیشه فرصت نمییابد پیامدهای آن را با عمق کافی دنبال کند. پایانبندی و محدودیتهای اثر پایانبندی فیلم، بیآنکه به افشای جزئیات نیاز داشته باشد، با نگاه واقعگرایانهتر اثر به عشق هماهنگ است: اعتراف به احساس بهتنهایی همهچیز را حل نمیکند و گاهی روشنشدن عاطفه نیز به انتخابی مشترک و پایدار نمیانجامد.
« نتیجه، روایتی خوشتماشا اما نه همیشه غافلگیرکننده است. »
قوتها و کاستیها
این رویکرد ظرفیت تأثیرگذاری دارد، زیرا میان «دوستداشتن» و «توانستنِ با هم ماندن» تفاوت میگذارد. بااینحال، کمرمقی پایان برای برخی تماشاگران احتمالاً از همینجا ناشی میشود؛ فیلم زمینهٔ احساسی نسبتاً طولانیای میچیند، اما فرجام رابطه به اندازهٔ آن زمینه نیروی دراماتیک پیدا نمیکند.
این نابرابری میان مسیر و نتیجه، ضعف مهم اثر است. اگر پایان قرار است تلخی یا پذیرشی آرام را به جا بگذارد، به پیوندی محکمتر با جزئیات پیشین نیاز دارد؛ و اگر قرار است نقطهٔ اوج عاشقانه باشد، باید از نظر عاطفی قاطعتر احساس شود. فیلم میان این دو امکان در نوسان میماند و در نهایت تصویری محترمانه اما کمفشار بر جای میگذارد.
جمعبندی «Twenty Again» درامی گرم و خوشتماشا دربارهٔ عشقی است که پس از سالها دوباره مجال سخنگفتن پیدا میکند، بیآنکه بتواند زمان را به عقب برگرداند. فضای ایتالیا، بازیهای کماغراق دو بازیگر اصلی و آمیختن طنز با اندوه، به فیلم کیفیتی صمیمی میبخشند. در مرکز اثر نیز ایدهای انسانی و قابلتأمل قرار دارد: فرصت دوباره شاید برای دیدن گذشته از زاویهای تازه کافی باشد، اما برای پاککردن همهٔ زخمهای آن نه.
در مقابل، ریتم کشدار، پیشبینیپذیری بخشهایی از روایت، کمرمقی فرجام و فرعیماندن خطوط مربوط به نسل جوانتر، مانع از آن میشوند که فیلم به اثری کاملاً ماندگار بدل شود. بااینهمه، برای تماشاگرانی که به عاشقانههای آرام و تلخوشیرین دربارهٔ میانسالی، خاطره و انتخابهای ازدسترفته علاقه دارند، فیلم تجربهای دلنشین فراهم میکند؛ اثری که بیش از آنکه دربارهٔ بازگشت به جوانی باشد، دربارهٔ جسارت نگاهکردن به زندگیِ اکنون است.
« این رویکرد ظرفیت تأثیرگذاری دارد، زیرا میان «دوستداشتن» و «توانستنِ با هم ماندن» تفاوت میگذارد. »


ثبت دیدگاه