نقد و بررسی
نقد منِ نفرت انگیز (Despicable Me) | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
کمدی ابرشروری با قلبی خانوادگی «من نفرتانگیز» از ایدهای ساده اما خوشظرفیت نیرو میگیرد: ابرشروری که زندگیاش را وقف شرارت کرده، ناگهان در موقعیتی قرار میگیرد که باید از سه کودک مراقبت کند. گرو در آغاز، مردی است سرد، مغرور و مشتاق آنکه نامش در تاریخ تبهکاری ثبت شود. نقشهٔ دزدیدن ماه، برای او فقط یک سرقت عظیم نیست؛ نمایشگاهی از جاهطلبی و راهی برای اثبات برتری خویش در برابر رقیبان است.
ورود مارگو، ادیت و اگنس به زندگیاش، این جهان خودمحور را آرامآرام از تعادل خارج میکند. فیلم از همان ابتدا میان دو لحن رفتوآمد میکند: هجوِ جهان ابرشرورها و قصهای صمیمی دربارهٔ شکلگیری خانواده. این دو وجه همیشه با ظرافتی یکسان کنار هم نمینشینند، اما ترکیبشان به اثر هویت ویژهای میدهد.
«من نفرتانگیس» میخواهد هم خندهدار باشد، هم پرتحرک و هم گرم؛ و در بهترین لحظههایش، این هدفها نه مزاحم یکدیگر، بلکه مکمل هماند. گرو؛ شروری که از نقش خود فاصله میگیرد جذابترین انتخاب فیلم، قرار دادن شخصیتی با ظاهر و رفتار یک ضدقهرمان در مرکز داستانی خانوادگی است. گرو قرار نیست از ابتدا دوستداشتنی باشد.
غرورش گاهی کودکانه است و سنگدلیاش بیشتر به عادتی آموختهشده میماند تا نشانهای از شرارت ژرف. همین فاصله میان ادعای او و حقیقت درونیاش، سرچشمهٔ بخشی از طنز فیلم است. او میکوشد ترسناک، باصلابت و بیاعتنا به دیگران جلوه کند، اما رفتارهایش گاه پرده از آسیبپذیری و تنهاییاش برمیدارند.
« گرو در آغاز، مردی است سرد، مغرور و مشتاق آنکه نامش در تاریخ تبهکاری ثبت شود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تحول گرو تدریجی است و به همین دلیل باورپذیرتر از دگرگونیهای ناگهانی در بسیاری از کمدیهای خانوادگی به نظر میرسد. فیلم او را یکباره به پدری نمونه بدل نمیکند؛ ابتدا از او واکنشهایی ناشیانه، گاه خودخواهانه و گاه صادقانه میبینیم. آنچه مسیر شخصیت را پیش میبرد، نه خطابهای اخلاقی، بلکه تجربهٔ روزمرهٔ کنار هم بودن است: مسئولیتهای کوچک، گفتوگوهای ساده و لحظههایی که گرو ناخواسته از حصار عاطفی خود بیرون میآید.
این تغییر، هستهٔ احساسی فیلم است و بخش مهمی از ماندگاری آن را توضیح میدهد. سه خواهر و معنای خانواده مارگو، ادیت و اگنس سه شخصیت یکسان نیستند، هرچند فیلم همیشه به هر یک فرصت کافی نمیدهد تا به اندازهٔ گرو پیچیده و مستقل شوند. مارگو جدیتر و محتاطتر است؛ ادیت سرزندگی و شیطنت بیشتری دارد؛ و اگنس با صراحت و شور کودکانهاش بار عاطفی بسیاری از صحنهها را بر دوش میکشد.
حضورشان تنها برای ایجاد موقعیتهای بامزه نیست. هرکدام به شکلی متفاوت، تصویری را که گرو از خود ساخته به چالش میکشند و او را در موقعیتهایی قرار میدهند که نمیتواند صرفاً با منطق نقشه و منفعت به آنها پاسخ دهد. رابطهٔ گرو با دخترها بهتدریج از معاملهای حسابگرانه به پیوندی واقعی نزدیک میشود.
فیلم در این مسیر از تضاد میان زبان سرد و رفتار نرم بهره میگیرد: گرو ممکن است با لحنی خشک حرف بزند، اما کنشهایش کمکم معنایی متفاوت پیدا میکنند. همین ناهماهنگی میان آنچه میگوید و آنچه انجام میدهد، هم ظرفیت طنز دارد و هم زمینهٔ عاطفی داستان را میسازد. لحظههای صمیمی میان او و دخترها معمولاً زمانی اثرگذارترند که فیلم بهجای توضیح دادن احساسات، اجازه میدهد آنها در رفتار و واکنشهای کوچک آشکار شوند.
« این تغییر، هستهٔ احساسی فیلم است و بخش مهمی از ماندگاری آن را توضیح میدهد. »
شخصیتها و اجرا
طنز، مینیونها و وکتور مینیونها یکی از آشکارترین منابع انرژی فیلماند: گروهی پرجنبوجوش که با زبان نامفهوم، حرکات اغراقشده و آشوبهای کوچک، صحنهها را از سکون بیرون میآورند. حضورشان گاه به کمدی جسمانی و تصویری فیلم نیرو میدهد و گاه در حاشیهٔ ماجرا نوعی بازیگوشی مستقل میسازد.
بااینحال، کارکردشان همیشه به سود روایت نیست. هرگاه شوخیهایشان بیش از اندازه ادامه پیدا میکند یا به صحنهای افزوده میشود که خود بهاندازهٔ کافی سرگرمکننده است، ریتم داستان پراکنده میشود. تماشاگرانی که با این نوع شوخیهای پرتحرک ارتباط برقرار نکنند، ممکن است بعضی لحظهها را شلوغ یا تکراری بیابند.
وکتور، در سوی دیگر، رقیبی است که با خودنمایی و رفتارهای نمایشیاش نقش مکمل مناسبی برای گرو پیدا میکند. تقابل این دو، تنها رقابت بر سر نقشهای بزرگ نیست؛ برخورد دو شکل متفاوت از خودبزرگبینی نیز هست. وکتور با ادا و اطوارهایش به فضای کمدی فیلم رنگ میزند و کلکل میان او و گرو از بخشهای سرگرمکنندهٔ اثر است.
بااینهمه، طنز فیلم یکدست نیست. برخی شوخیها دقیق و بهیادماندنیاند، اما بعضی دیگر یا بیش از حد سادهاند یا فرصت کافی برای فرود آمدن پیدا نمیکنند. روایت و ریتم طرح اصلی فیلم جذاب و بهیادماندنی است، اما روایت در همهٔ مراحل از همان تازگی برخوردار نمیماند. ایدهٔ سرقت ماه و ابزارهای عجیبوغریب جهان گرو، زمینهای فانتزی برای ماجرا فراهم میکنند؛ بااینحال، مسیر عاطفی داستان از الگوی آشنای کمدی خانوادگی پیروی میکند.
« حضورشان گاه به کمدی جسمانی و تصویری فیلم نیرو میدهد و گاه در حاشیهٔ ماجرا نوعی بازیگوشی مستقل میسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مخاطب معمولاً میتواند حدس بزند که نزدیکی گرو و دخترها چه اثری بر تصمیمهایش خواهد گذاشت. پیشبینیپذیری بهخودیخود مشکل بزرگی نیست، زیرا فیلم بیش از آنکه بر غافلگیری تکیه کند، بر لذت تماشای تحول شخصیتها حساب میکند؛ اما گاه آشنایی این مسیر از شدت اثر میکاهد. ریتم نیز فراز و فرود دارد.
بخشهایی که تعارض میان هدفهای گرو و نیازهای دخترها را به موقعیتهای روشن و ملموس تبدیل میکنند، سرزندهاند؛ در مقابل، چند صحنه بیش از اندازه کش میآیند و تکرار شوخی یا تأکید دوباره بر یک موقعیت، از نیروی آن میکاهد. فیلم در لحظههایی که داستان را پیش میبرد و همزمان به شخصیتپردازی فرصت میدهد، متوازنتر است.
هرگاه میان این دو تعادل از دست میرود، سرگرمی جای خود را به مکثی کماثر میدهد. جهان دیداری و صدا طراحی بصری فیلم بهجای واقعگرایی، بر اغراق و شکلهای بهیادماندنی تکیه دارد. ظاهر گرو، خانه و ابزارهایش، و تضاد میان فضاهای روزمره و تجهیزات عجیب، به جهان اثر حالوهوایی کارتونی و متمایز میبخشند.
جلوههای علمیتخیلی و وسایل شرورانه تنها تزئین نیستند؛ آنها با روحیهٔ نمایشی و جاهطلبانهٔ شخصیت اصلی هماهنگاند و به فیلم امکان میدهند از کمدی تصویری بهره بگیرد. بازیهای صوتی نیز در شکلدادن به شخصیتها نقش مهمی دارند. اجرای استیو کارل برای گرو، با آهنگی خاص و لحنی خشک، هم وجه تهدیدآمیز شخصیت را حفظ میکند و هم ترکهای ظریفی در این ظاهر میاندازد.
« مخاطب معمولاً میتواند حدس بزند که نزدیکی گرو و دخترها چه اثری بر تصمیمهایش خواهد گذاشت. »
قوتها و کاستیها
صداپیشگان دیگر نیز به شخصیتهای فرعی تمایز میبخشند، هرچند بعضی نقشها بیشتر بر یک ویژگی طنزآمیز تکیه دارند تا بر تحول یا عمق مستقل. موسیقی و ترانهها به فضای پرتحرک اثر کمک میکنند و میان ماجراهای پرهیاهو و لحظههای گرمتر، پیوندی خوشایند میسازند. جمعبندی «من نفرتانگیز» بیش از آنکه قصهای کاملاً تازه دربارهٔ خانواده و دگرگونی باشد، روایتی آشنا را با قهرمانی نامتعارف و جهانی بازیگوشانه بازآفرینی میکند.
نقطهٔ قوت اصلیاش گرو است: شخصیتی که تغییرش از خلال رفتارهای کوچک و رابطهاش با سه دختر شکل میگیرد، نه با موعظه و توضیح مستقیم. صمیمیت این رابطه، در کنار طنز وکتور و انرژی مینیونها، فیلم را به تجربهای گرم و سرگرمکننده بدل میکند. در برابر این امتیازها، برخی شوخیها به نتیجه نمیرسند، مینیونها گاهی بیش از اندازه فضا را اشغال میکنند و بخشهایی از روایت کشدار یا قابلپیشبینی میشوند.
بااینحال، فیلم در لحظههایی که کمدی را به شخصیتپردازی پیوند میزند، از یک سرگرمی ساده فراتر میرود. اثر در نهایت نه بهسبب بزرگی نقشهٔ ابرشرورانهاش، بلکه بهسبب پیوندی که میان آدمی منزوی و کودکانی پرشور میسازد، در خاطر میماند.
« صمیمیت این رابطه، در کنار طنز وکتور و انرژی مینیونها، فیلم را به تجربهای گرم و سرگرمکننده بدل میکند. »



ثبت دیدگاه