نقد و بررسی
نقد Kidding | 2018
«Kidding» از دل تضادی زاده میشود که هم ساده به نظر میرسد و هم عمیقاً ناآرامکننده: مردی که سالها به کودکان آموخته است چگونه با احساساتشان روبهرو شوند، خود در مواجهه با اندوهی شخصی درمانده میشود. سریال این موقعیت را نه به کمدیِ آرامشبخش بدل میکند و نه به درامی کاملاً واقعگرا؛ در عوض، جهانی میسازد که میان رنگهای شادِ برنامه کودک و تیرگی زندگی بزرگسالان معلق است. حاصل، اثری نامتعارف و گاه ناهموار است که بیش از پاسخهای قطعی، درباره دشواریِ گفتن حقیقت و تابآوردن آن پرسش میسازد.
وعده ژانری؛ خندهای که راهی به اندوه باز میکند «Kidding» در نگاه نخست ممکن
است بازگشت جیم کری به قلمرویی آشنا به نظر برسد: اجرایی اغراقآمیز، چهرهای ماندگار و فضایی سرشار از شوخیهای بصری. اما سریال خیلی زود روشن میکند که قرار نیست همان انرژی پرشتاب کمدیهای مشهور او را تکرار کند. شخصیت محوری، جف پیکلز، مجری محبوب برنامهای کودکانه است که با زبانی ساده و مهربان درباره احساسات حرف میزند؛ بااینحال، بیرون از قاب تلویزیون، زندگیاش زیر فشار سوگ و گسستهای خانوادگی قرار دارد. همین فاصله میان چهره عمومی و آشفتگی خصوصی، موتور اصلی درام را به حرکت درمیآورد. طنز سریال از جنس شوخیهای پیدرپی و فراغتبخش نیست. بسیاری از موقعیتهای خندهدار، اندکی پس از شکلگیری، طعم تلخی پیدا میکنند؛ گویی مخاطب ابتدا به خنده دعوت میشود و سپس درمییابد که خنده فقط پوششی موقت برای چیزی دردناکتر بوده است. «Kidding» از این جابهجایی عاطفی بهره میگیرد تا نشان دهد آدمها چگونه با زبان، عادت و نمایش روزمره، رنجی را که هنوز توان نامگذاریاش را ندارند پنهان میکنند. این انتخاب ژانری جسورانه است، اما همواره بینقص عمل نمیکند. سریال گاهی چنان در پی یافتن لحنی یگانه میان کمدی سیاه، ملودرام خانوادگی و فانتزی سوررئال است که تعادلش را از دست میدهد. بااینحال، همین ناپایداری در بخشهایی با تجربه شخصیت اصلی همخوان میشود: جهانی که برای او دیگر قابل پیشبینی نیست، بهسختی میتواند در قالب یک ژانر آرام و مرتب جا بگیرد. گاهی مهربانی، وقتی از گفتن حقیقت بترسد، به شکل دیگری از سکوت بدل میشود.
روایت و ریتم؛ زندگیای که از قاب برنامه بیرون میزند روایت سریال با تقابل
دو جهان پیش میرود: فضای کنترلشده و رنگین برنامه کودک و زندگی خانوادگیای که نه با قواعد ساده و نه با پایانهای فوری سامان مییابد. جف در برنامهاش میتواند برای احساسات نامهای روشن پیدا کند و آنها را با عروسکها و ترانهها توضیح دهد؛ در زندگی واقعی، اما، همان واژگان از پس پیچیدگی روابط برنمیآیند. این شکاف، بهجای آنکه صرفاً وسیلهای برای شوخی باشد، به پرسشی درباره کارکرد قصهگویی تبدیل میشود: آیا توضیحدادن رنج، واقعاً به معنای فهمیدن آن است؟ ریتم «Kidding» عمداً همیشه تند و خطی نیست. بعضی قسمتها با تصویر، تکرار یا لحظهای ظاهراً حاشیهای بیش از پیشروی مستقیم داستان معنا میسازند. این مکثها میتوانند حالتی مراقبهوار و اثرگذار پدید آورند؛ گاهی نیز حس پراکندگی ایجاد میکنند، زیرا مجموعهای از خطوط روایی و ایدههای فرعی همزمان در حال رقابت برای جلب توجهاند. سریال بیش از آنکه در هر مقطع یک مسیر روشن را دنبال کند، به سرگردانیِ آدمهایی نزدیک میشود که برای کنارآمدن با واقعیت، راههای گوناگون و اغلب ناسازگار را امتحان میکنند. نکته قابل توجه آن است که «Kidding» سوگ را مسئلهای نمیبیند که با یک گفتوگوی صادقانه یا یک حرکت نمادین به پایان برسد. اندوه در رفتارهای روزمره، تصمیمهای نادرست و فاصله میان اعضای خانواده رسوب میکند. بااینحال، روایت همیشه به اندازه موضوعش دقیق نیست؛ برخی مسیرها بهسرعت از یک ایده به ایده دیگر میگذرند و فرصت کافی برای پرورش پیامدهای عاطفی نمییابند. این نابرابری میان لحظات عمیق و بخشهای کمتمرکز، یکی از ویژگیهای اصلی تجربه تماشای سریال است.
شخصیتها و اجرا؛ جیم کری در سکوتِ نقش جیم کری نقش جف را با مهاری چشمگیر
بازی میکند. در بسیاری از لحظات، جذابیت اجرا نه در انفجارهای کمیک، بلکه در کوشش او برای حفظ آرامش ظاهر میشود؛ مکثی کوتاه، لبخندی اندکی دیرهنگام یا نگاهی که پیش از واژهها فرومیریزد. این بازی، تصویر آشنای کری را واژگون نمیکند، بلکه از توانایی او در تغییر ناگهانی میان لطافت و آشفتگی استفاده میکند. جف همزمان میتواند صادقانه مهربان، کودکانه سادهدل و از واقعیت زندگی شخصیاش گریزان باشد. در کنار او، بازیگران مکمل به جهان سریال وزن خانوادگی میدهند. فرانک لانجلا در نقش سباستین، پدر و تهیهکننده جف، شخصیتی را مجسم میکند که در آن محبت، کنترل و مصلحت حرفهای به شکلی پیچیده درهم تنیدهاند. جودی گریر نیز در نقش جیل، از تبدیلشدن به «همسر رنجکشیده»ای تکبعدی فاصله میگیرد؛ خشم، فرسودگی و نیاز او به ادامه زندگی، همگی در رفتارهای متناقضش دیده میشوند. کاترین کینر هم با حضوری کمادعا، به فضای پشتصحنه و مناسبات کاری خانواده بُعدی ملموس میبخشد. نقطه قوت شخصیتپردازی این است که بیشتر آدمها را به نمادهای ساده تقلیل نمیدهد. آنها گاه خودخواهاند، گاه مهربان و گاه گرفتار راههایی برای مقابله با رنج که به دیگران آسیب میزند. البته این پیچیدگی همیشه به یک اندازه پرداخت نمیشود و برخی شخصیتها در میان ایدههای پرشمار سریال فرصت رشد کافی پیدا نمیکنند. بااینهمه، رابطه میان جف و اطرافیانش از این جهت باورپذیر است که هیچکس بهتنهایی صاحب نسخهای درست برای زندگی نیست. جف برای دیگران واژههای ساده دارد؛ برای خودش، هر واژهای دیرتر از موعد میرسد.
فضا و فرم؛ عروسکهایی در کنار واقعیت بیرحم مهمترین امضای بصری «Kidding»
در کنار هم نشاندن رنگهای شاد، عروسکهای دستساز و لحظاتی با کیفیتی غریب و گاه وهمآلود است. بخشهای مربوط به برنامه درونداستانی، جهانی کوچک و باورپذیر میسازند؛ جهانی که در آن اشیا و عروسکها میتوانند حامل عاطفه باشند، بیآنکه صرفاً تزئینی کودکانه به نظر برسند. این طراحی، بهویژه در کنار فضاهای سردتر زندگی بیرون از برنامه، تفاوت میان تصویری که جف برای مردم ساخته و انسانی را که در خلوت تجربه میکند برجسته میسازد. حضور میشل گوندری در شکلگیری لحن تصویری اثر اهمیت دارد. خیالپردازیهای کوتاه، تغییر مقیاس و ترکیب امر روزمره با تصویرهای نامعمول، به سریال حالوهوایی میدهند که از واقعگرایی تلویزیونی متعارف فاصله میگیرد. فرم در اینجا فقط آرایش صحنه نیست؛ گاهی بازتابی از ذهنی است که برای فهمیدن اندوه، آن را به تصویر، آهنگ یا نمایش بدل میکند. برنامه کودک نیز در دل روایت، همچون یک اثر کوچک مستقل عمل میکند و قواعد زیباییشناختی خودش را دارد. باوجود این، بازی فرمی سریال گاه به خودنمایی نزدیک میشود. هر تصویر نامتعارف الزاماً به کشف تازهای درباره شخصیت یا موقعیت نمیانجامد و برخی لحظات چنان بر تفاوت ظاهریشان تکیه میکنند که پیوندشان با درام سست میشود. اما وقتی فرم و مضمون به هم میرسند، نتیجه بهیادماندنی است: رنگهای کودکانه دیگر صرفاً نشانه شادی نیستند، بلکه یادآور تلاشیاند برای ساختن نظمی امن در جهانی که از کنترل بیرون رفته است.
قوتها و کاستیها؛ جسارت در برابر پراکندگی بزرگترین قوت سریال، جدیگرفتن
احساسی است که معمولاً در سرگرمیهای عامهپسند به سرعت به درس اخلاق یا راهحل داستانی تبدیل میشود. «Kidding» میپذیرد که مواجهه با فقدان خطی نیست و آدمها ممکن است همزمان به دیگران کمک کنند و از کمککردن به خود ناتوان بمانند. این نگاه، در کنار بازی سنجیده کری و طراحی تصویری متمایز، به مجموعه هویتی میدهد که بهآسانی با آثار دیگر اشتباه گرفته نمیشود. در سوی دیگر، تراکم مضمونها همیشه به عمق بیشتر نمیانجامد. سریال به موضوعاتی چون سوگ، خانواده، شهرت، مصرفگرایی و مسئولیت رسانهای سرک میکشد، اما همه این مسیرها به یک اندازه منسجم پیش نمیروند. گاهی شوخی تلخ، گاهی ملودرام و گاهی خیالپردازی بصری در فاصلهای کوتاه جای یکدیگر را میگیرند و حاصل، بهجای چندلایگی، پراکندگی است. همچنین بعضی شوخیها یا تصویرهای کلیشهای ممکن است در پرداخت شخصیتهای حاشیهای، با نیت انسانی اثر سازگار به نظر نرسند. این ضعفها را نباید صرفاً با عنوان «نامتعارفبودن» نادیده گرفت. تجربه مخاطبان نیز میتواند به دو سوی متفاوت متمایل شود: برای گروهی، تغییر لحن و پرش میان ایدهها بخشی از جذابیت و جسارت مجموعه است؛ برای گروهی دیگر، مانعی در برابر شکلگیری یک روایت پیوسته و متمرکز. «Kidding» در بهترین لحظاتش نشان میدهد که تضادهایش میتوانند معنا بسازند و در لحظات کماثرتر، همان تضادها را بیآنکه به نتیجهای روشن برسند کنار هم میچیند. ناهماهنگی سریال هم سرچشمه خلاقیت آن است و هم مرزی که گاهی از عبورش بازمیماند.
جایگاه اثر و مخاطب هدف؛ برای تماشاگرِ پذیرای تناقض «Kidding» را بهتر است نه
یک کمدی برای خندیدن بیوقفه دانست و نه درامی که بخواهد همه خطوطش را با نظمی واقعگرایانه جمع کند. این مجموعه در منطقهای میان این دو قرار دارد: اثری درباره نمایشدادن احساسات، اما نه با این ادعا که نمایش میتواند جای تجربه را بگیرد. از همین رو، مخاطبی که انتظار دارد جیم کری در هر صحنه به کمدی فیزیکی و شوخیهای سریع بازگردد، ممکن است با چهرهای آرامتر و زخمیتر از او روبهرو شود. تماشاگرانی که به درامهای شخصیتمحور، طنز تلخ و روایتهای متمایل به خیالپردازی علاقه دارند، احتمالاً بیش از دیگران با جهان سریال همراه میشوند. این همراهی، البته، نیازمند پذیرش مکثها و ناهماهنگیهای آن است. «Kidding» همیشه نمیکوشد مخاطب را با پیرنگی پرشتاب به جلو براند؛ گاهی میخواهد او را در کنار شخصیتی نگه دارد که هنوز نمیداند چگونه باید با آنچه بر او گذشته سخن بگوید. جایگاه ویژه اثر در پیوند سه عنصر شکل میگیرد: حضور متفاوت کری، نگاه بصری گوندری و دغدغهای انسانی درباره شکاف میان آنچه به دیگران میآموزیم و آنچه در زندگی خود از انجامش برمیآییم. این ترکیب، در بهترین لحظات، تجربهای همزمان شیرین و تلخ میآفریند. در لحظات ضعیفتر، ایدهها از شخصیتها پیشی میگیرند؛ اما حتی آنگاه نیز سریال نشانی از جسارتی دارد که آن را از یک درام خانوادگی متعارف جدا میکند. جمعبندی «Kidding» اثری نابرابر، اما صاحب صدا و نگاه مشخص است. این سریال از جیم کری اجرایی خویشتندار و آسیبپذیر میگیرد و آن را در جهانی قرار میدهد که عروسکها، ترانهها و رنگهای روشن در برابر واقعیتی تلخ ایستادهاند. دستاورد اصلیاش نه حلکردن تناقض میان این دو جهان، بلکه آشکارکردن آن است: گاهی کسی که برای دیگران از مهربانی و احساسات حرف میزند، در زندگی خودش بیش از همه به شنیدهشدن نیاز دارد. برای تماشاگرانی که به دنبال کمدی سرراست یا روایتی کاملاً منسجماند، پراکندگی و تغییر لحن مجموعه میتواند مانع باشد. اما اگر این ناپایداری را بخشی از تجربهای درباره سوگ، نمایش و دشواری صداقت بدانیم، «Kidding» لحظههایی دارد که بهآرامی در ذهن میمانند. اثری است که بیش از خنداندن یا اندوهگینکردن، میکوشد نشان دهد این دو واکنش گاهی از یک زخم مشترک برمیخیزند.



ثبت دیدگاه