نقد و بررسی
نقد سرزمین غریبهها (Strangerland) | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بیابان بهمثابه نیرویی روایی «Strangerland» ساختهٔ Kim Farrant، در ظاهر با معمایی آشنا آغاز میشود: خانوادهای که به شهری دورافتاده در دل بیابان استرالیا نقلمکان کرده، با ناپدیدشدن دو فرزند نوجوانش روبهرو میشود. اما فیلم از همان ابتدا نشان میدهد که ناپدیدشدن، فقط یک حادثهٔ بیرونی نیست؛ رخدادی است که ترکهای قدیمی خانواده را آشکار میکند و هر شخصیت را در برابر گذشته، میلها و خطاهای خود قرار میدهد.
بیابان نیز صرفاً پسزمینهٔ جستوجو نیست؛ حضوری مسلط و بیاعتناست که آدمها را کوچک، منزوی و آسیبپذیر جلوه میدهد. فیلم با مهار اطلاعات و پرهیز از توضیحهای فوری، تماشاگر را میان واقعیت، شایعه و گمانهزنی معلق نگه میدارد. این انتخاب بهخودیخود میتواند سرچشمهٔ تعلیق باشد، اما «Strangerland» بیش از آنکه بر کشف یک معمای جنایی تکیه کند، به اضطراب روانی و فرسایش تدریجی شخصیتها علاقه نشان میدهد.
جستوجوی فرزندان، در عمل، آینهای میشود برای دیدن آنچه خانواده پیشتر کوشیده پنهان کند. جغرافیای انزوا و تصویرپردازی نیرومندترین وجه فیلم، ساختن حس مکان است. شهر خشک و کمجمعیت، خانههای خاموش، خیابانهای خلوت و پهنهٔ بیانتهای بیابان، فضایی پدید میآورند که در آن حتی سکوت هم آرامشبخش نیست.
گرما و غبار نه فقط کیفیتی بصری، بلکه بخشی از تجربهٔ روانی فیلماند: انگار هوا سنگین شده و امکان تنفس، تصمیمگیری و گفتوگوی صادقانه را محدود میکند. تصویرهای عریض از افقهای خالی، در کنار نماهای نزدیک از چهرههای مضطرب، تضادی مؤثر میسازند. آدمها در قابهایی محصور و شکننده دیده میشوند، در حالی که طبیعت پیرامونشان گسترده و بیاعتناست.
« فیلم با مهار اطلاعات و پرهیز از توضیحهای فوری، تماشاگر را میان واقعیت، شایعه و گمانهزنی معلق نگه میدارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
طوفان غبار نیز از این منظر کارکردی فراتر از حادثهٔ جوی دارد؛ لایهای از ابهام بر شهر مینشاند و مرز میان دیدهها و نادیدهها را سست میکند. این فضاسازی چشمنواز گاه از خود روایت غنیتر است و تماشاگر را حتی در لحظاتی که داستان پیشروی چندانی ندارد، در جهان فیلم نگه میدارد. خانوادهای که پیش از بحران ترک برداشته است یکی از انتخابهای قابل توجه فیلم آن است که خانوادهٔ پارکر را نه بهعنوان پناهگاهی سالم که ناگهان با فاجعه روبهرو شده، بلکه بهصورت رابطهای از پیش فرسوده معرفی میکند.
کاترین و متیو پیش از ناپدیدشدن تامی و لیلی نیز فاصلهای عاطفی میان خود دارند و هرکدام به شکلی متفاوت با گذشته و وضعیت فرزندانشان کنار میآیند. بحران، این فاصله را ایجاد نمیکند؛ آن را آشکار و عمیقتر میسازد. فیلم در این بخش به مضمون شرم خانوادگی و کنترل اجتماعی نزدیک میشود. رفتار لیلی و گذشتهای که به جابهجایی خانواده انجامیده، بهانهای برای داوری دیگران و سرزنش درون خانه فراهم میکند.
نکتهٔ تلخ آن است که نگاه قضاوتگرانهٔ اجتماع بهسادگی وارد فضای خانواده میشود و اعضای آن را وادار میکند بهجای فهمیدن یکدیگر، دنبال مقصر بگردند. بااینحال، فیلم گاهی مضمون را بیش از آنکه از دل کنشهای روزمره بیرون بکشد، با نشانههای آشکار و موقعیتهای پرتنش بیان میکند؛ در نتیجه، برخی پیچیدگیها به سطح اشاره باقی میمانند.
بازیها و مرکز ثقل احساسی بازی Nicole Kidman در نقش کاترین، ستون عاطفی فیلم است. او مادری را تصویر میکند که میان نگرانی، درماندگی، خشم و گسست روانی در نوسان است، بیآنکه این آشفتگی را به نمایشهایی یکنواخت تبدیل کند. واکنشهای او همیشه قابل پیشبینی نیستند، اما همین بیثباتی با وضعیتی سازگار است که در آن اضطراب فرصت نمیدهد شخصیت به تصویری ساده و آبرومند از مادری پناه ببرد.
« بحران، این فاصله را ایجاد نمیکند؛ آن را آشکار و عمیقتر میسازد. »
شخصیتها و اجرا
کاترین گاه آشفته و گاه خاموش است؛ و در هر دو حال، بدن و نگاهش نشانههایی از فرسودگی را حمل میکنند. Joseph Fiennes در نقش متیو، مردی بسته و خشمگین را بازی میکند که احساساتش بیشتر از راه سکوت و واکنشهای تند بروز مییابند. این رویکرد با شخصیت سازگار است، اما فیلم همیشه فرصت کافی نمیدهد تا لایههای درونی او از پشت این خویشتنداری دیده شوند.
Hugo Weaving نیز در نقش مأمور مسئول جستوجو، حضوری سنجیده و متین دارد و نوعی ثبات به فضای آشفتهٔ روایت میبخشد. بااینهمه، تمرکز فیلم بر کاترین پررنگتر است و دیگر شخصیتها گاه بیشتر در خدمت بازتاب بحران او قرار میگیرند تا آنکه مسیر مستقل و کاملاً پروردهای داشته باشند. تعلیق آرامسوز و کندی روایت «Strangerland» با شتاب یک فیلم معمایی متعارف پیش نمیرود.
اطلاعات بهآرامی داده میشوند، شایعات محلی بر حقیقت سایه میاندازند و تماشاگر بارها ناچار است میان چند احتمال حرکت کند. این کندی در بخشهایی با لحن اثر هماهنگ است: فیلم میخواهد زمان را کش بدهد تا انتظار و بیخبری به تجربهای ملموس بدل شود. در چنین لحظاتی، هر مکث و سکوت میتواند معنایی تازه پیدا کند.
اما همین راهبرد گاهی به کشآمدن بدل میشود. برخی صحنهها تنش را افزایش نمیدهند و در عوض، حس ایستایی را تقویت میکنند. روایت میان جستوجوی نوجوانان، گذشتهٔ خانواده، روابط اجتماعی شهر، آسیبپذیری شخصیتها و اشارههایی به جهانبینی بومی حرکت میکند، بیآنکه همهٔ این خطوط را با قدرتی یکسان به هم پیوند بزند.
« کاترین گاه آشفته و گاه خاموش است؛ و در هر دو حال، بدن و نگاهش نشانههایی از فرسودگی را حمل میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
به همین دلیل، فیلم در میانهٔ راه ممکن است تمرکز خود را از دست بدهد و تماشاگر بهجای احساس انباشت معنادار سرنخها، صرفاً با تکرار حالوهوایی سنگین روبهرو شود. مضمونها و مرزهای پرداخت فیلم موضوعهایی چون فقدان، احساس گناه، داوری دربارهٔ زنان، بلوغ، خشونت و مسئولیت والدین را در کنار هم قرار میدهد.
این گستردگی بالقوه جذاب است، زیرا ناپدیدشدن فرزندان را به پرسشی دربارهٔ شیوهٔ دیدن و قضاوتکردن دیگران تبدیل میکند: چه کسی اجازه دارد دربارهٔ نوجوانی که غایب است روایت بسازد، و خانواده تا چه اندازه میتواند از نگاه عمومی پنهان بماند؟ بااینحال، تعدد مضمونها گاهی به پراکندگی میانجامد.
بعضی خطوط فرعی فقط به اندازهای طرح میشوند که فضای شهر را مرموزتر کنند، اما پرداخت کافی نمییابند تا به درونمایهای کامل تبدیل شوند. اشاره به باورها و تاریخ محلی نیز میتوانست در ساخت جهان فیلم نقشی عمیقتر و دقیقتر داشته باشد؛ در شکل موجود، گاهی بیشتر رنگوبویی رازآلود به روایت میافزاید تا آنکه پیوندی استوار با تجربهٔ شخصیتها برقرار کند.
این ناتمامی به فیلم حس گشودگی میدهد، اما در مواردی همچون ناتمامماندن بحثها نیز احساس میشود. ابهام، انتظار و تجربهٔ تماشاگر پایانبندی فیلم میکوشد بهجای پاسخ قطعی، مخاطب را در وضعیت بلاتکلیفی نگه دارد. این انتخاب با جهان اثر، که سرشار از غیبت و اطلاعات ناقص است، همخوانی دارد.
« بااینحال، تعدد مضمونها گاهی به پراکندگی میانجامد. »
قوتها و کاستیها
نبودِ قطعیت میتواند تأکیدی باشد بر اینکه فقدان همیشه با توضیحی منظم و رضایتبخش پایان نمییابد و بعضی زخمها حتی پس از پایان جستوجو نیز بسته نمیشوند. بااینحال، ابهام زمانی اثرگذار است که تماشاگر حس کند فیلم پرسشهای مهم را آگاهانه باز گذاشته و از نظر عاطفی یا فکری به نقطهای رسیده است.
در «Strangerland»، برای بخشی از مخاطبان، ناتمامماندن معما بهجای آنکه تأملبرانگیز باشد، ناکافی و ناراضیکننده جلوه میکند؛ زیرا مسیر طولانی روایت انتظار نوعی جمعبندی را پدید آورده است. این پایان ممکن است با مضمون فقدان تناسب داشته باشد، اما پیوند میان نیت هنری و رضایت روایی بهتمامی برقرار نمیشود.
جمعبندی «Strangerland» در تصویرپردازی و آفرینش فضای وهمآلود، اثری چشمگیرتر از آن است که در انسجام داستانی خود ظاهر میشود. بیابانِ خشک و تهدیدکننده، سکوتهای سنگین و بازی ظریف Nicole Kidman به فیلم هویتی متمایز میبخشند؛ همچنین روایت آرامسوز آن لحظاتی از تعلیق روانشناختی میآفریند که بر نگرانی و شرم خانوادگی تکیه دارند.
در مقابل، کندی روایت، پراکندگی مضمونها و پایان مبهمی که ممکن است بیشتر ناتمام به نظر برسد تا تأملبرانگیز، از قدرت اثر میکاهند. این فیلم بیش از آنکه معمایی برای حلکردن باشد، تصویری از خانوادهای است که زیر فشار فقدان و نگاه دیگران، با شکافهای پنهان خود روبهرو میشود. تماشاگرانی که از درامهای رازآلود، کند و متکی بر اتمسفر لذت میبرند، احتمالاً در فضای آن چیزی برای تأمل خواهند یافت؛ اما کسانی که انتظار روایتی متمرکز و پاسخهایی روشن دارند، ممکن است با تجربهای ناتمام روبهرو شوند.



ثبت دیدگاه