نقد و بررسی
نقد دانشمند شب گرد (The Scholar Who Walks the Night) | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خیال تاریخی در سایهی شب «The Scholar Who Walks the Night» از آن ترکیبهایی آغاز میکند که هم میتواند به فانتزیای خیالانگیز بدل شود و هم به ملودرامی آشفته: در چوسانی خیالی، دانشمندی که به خونآشامی جاودانه تبدیل شده، در پی یادداشتی کهن است؛ نوشتهای که شاید راه شکست نیرویی اهریمنی را آشکار کند.
در این جستوجو، دختری کتابفروش، ولیعهدی گرفتار مناسبات قدرت و رازهایی مدفون در گذشته به مسیر او وارد میشوند. سریال از همان ابتدا، تاریخ درباری، عشق ممنوع، خونآشامی و توطئه را در یک قاب مینشاند؛ ترکیبی نامتعارف که مهمترین سرمایه و در عین حال سرچشمهی دشواریهای آن است. چوسان این مجموعه بازسازی دقیق تاریخی نیست، بلکه قلمرویی داستانی است که از نشانههای آشنای درامهای تاریخی کرهای بهره میگیرد: لباسهای رسمی، تشریفات دربار، جایگاه شاه و ولیعهد و محدودیتهای اجتماعی.
این عناصر بستری میسازند تا نیرویی فراطبیعی در مرکز قدرت رخنه کند. خونآشام در اینجا صرفاً موجودی شبزی نیست؛ حضور او استعارهای از سلطهای است که از ترس و وابستگی تغذیه میکند. با این همه، این استعاره همیشه به کاوشی سیاسی یا اخلاقی عمیق نمیانجامد و گاه زیر بار حادثهپردازی و کشمکشهای عاشقانه کمرنگ میشود.
اتمسفر و تصویرپردازی یکی از دلایل اصلی جذابیت سریال، فضای دیداری آن است. شبهای مهآلود، راهروهای تاریک، تالارهای دربار و جامههای پرجزئیات، جهانی میسازند که میان شکوه تاریخی و هراس گوتیک در نوسان است. تضاد میان روشنایی روز و قلمرو شب نیز به هویت تصویری اثر کمک میکند: شب نه فقط زمان فعالیت خونآشامها، بلکه فضایی برای پنهانکاری، میل و ترس است.
« در این جستوجو، دختری کتابفروش، ولیعهدی گرفتار مناسبات قدرت و رازهایی مدفون در گذشته به مسیر او وارد میشوند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این زیبایی گاهی از روایت جلو میزند. نماها و طراحی لباس چنان حسابشدهاند که میتوانند حتی در لحظاتی که داستان از حرکت بازمیماند، نگاه را نگه دارند. اما تصویر چشمنواز همیشه جایگزین تعلیق یا انسجام نمیشود. سریال بارها به نشانههای بصری جذاب خود تکیه میکند، بیآنکه هر بار معنایی تازه به آنها بیفزاید.
حاصل، تجربهای است که از نظر حالوهوا بهیادماندنیتر از نظر ساختار روایی به نظر میرسد. شخصیتها و بازیها کیم سونگیول، دانشمند خونآشام، بر دوگانگیای بنا شده است: او هم به نیرویی فراانسانی دست یافته و هم میکوشد پیوند خود را با وجدان انسانی حفظ کند. گذشتهی آکنده از فقدان، به شخصیتش اندوهی مداوم میدهد و بازی Lee Joon-gi این اندوه را با خویشتنداری و حضور جسمانی مؤثر همراه میکند.
او میتواند در سکوت نیز وزن عاطفی صحنه را حفظ کند؛ ویژگیای که برای قهرمانی میان انسان و هیولا اهمیت دارد. جو یانگسون، دختر کتابفروش، در آغاز با پویایی و جسارتش تعادلی در برابر تلخی سونگیول ایجاد میکند. Lee Yu-bi به او انرژی و صمیمیت میبخشد و پیشینهی اجتماعی شخصیت، امکان پرداختن به آسیبپذیری و سرسختی را فراهم میآورد.
با این حال، هرگاه داستان او را بیش از اندازه به محور رازها و تصمیمهای دیگران پیوند میزند، استقلال شخصیتیاش محدود میشود. رابطهی او با سونگیول در لحظات آرام و محتاطانه باورپذیرتر است؛ جایی که تفاوت جهانهایشان بهجای آنکه صرفاً مانعی برای عشق باشد، سرچشمهی کشمکش عاطفی میشود.
« اما تصویر چشمنواز همیشه جایگزین تعلیق یا انسجام نمیشود. »
شخصیتها و اجرا
در سوی دیگر، Gwi حضوری تهدیدآمیز دارد و Lee Soo-hyuk با ظاهر سرد و رفتار حسابشده، برای نقش ضدقهرمان مناسب است. او از آن شرورانی نیست که صرفاً با فریاد و خشونت به یاد بماند؛ نیروی تهدیدش تا حد زیادی در اطمینان و بیرحمی آرامش نهفته است. ولیعهد Lee Yoon نیز خطی سیاسی به داستان میافزاید، هرچند پیوند میان درگیریهای درباری و روایت خونآشامی همیشه با ظرافت یکسانی شکل نمیگیرد.
بازیگران اصلی به مصالح گاه ناهماهنگ فیلمنامه جان میدهند، اما توانایی آنان نمیتواند همهی ضعفهای شخصیتپردازی را جبران کند. روایت، رازها و تعلیق جستوجوی یادداشت یا دفترچهی سلطنتی، ستون معمایی داستان است. اطلاعات بهتدریج آشکار میشوند و هر سرنخ وعده میدهد که پیوند میان گذشته، هویتها و راه مقابله با دشمن روشنتر خواهد شد.
این الگو در بخشهایی تعلیق مؤثری میسازد؛ بهویژه هنگامی که خطر برای شخصیتها ملموس است و کشف تازه، رابطهی میان آنان را تغییر میدهد. مشکل آن است که روایت گاهی میان چند محور اصلی تقسیم میشود، بیآنکه اولویت روشنی برایشان برقرار کند. جستوجوی نوشتهی پنهان، عشق میان دو شخصیت، کشمکش ولیعهد با دربار و خاطرات سونگیول، هر یک ظرفیت یک خط داستانی مستقل را دارند.
در نتیجه، بعضی قسمتها بهجای پیشبردن یک کشمکش، دور آن میچرخند؛ نشانهها تکرار میشوند و برخی صحنهها بیش از اندازه طول میکشند. پیچیدگی معما نیز همیشه از انسجام برخوردار نیست: مخاطب ممکن است بهجای لذتبردن از کنار هم گذاشتن سرنخها، برای پیگیری قواعد و انگیزههایی که بهروشنی بیان نشدهاند، انرژی صرف کند.
« روایت، رازها و تعلیق جستوجوی یادداشت یا دفترچهی سلطنتی، ستون معمایی داستان است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
عشق، اندوه و مضمون جاودانگی رابطهی عاشقانهی سریال از تفاوت بنیادین دو شخصیت نیرو میگیرد. یکی در زمان متوقف شده و با خاطرهی فقدانی دیرپا زندگی میکند؛ دیگری در جهانی انسانی و گذرا، با نیازها و مسئولیتهای روزمره روبهروست. این فاصله میتوانست پرسشی تأملبرانگیز دربارهی عشق، سوگ و امکان آغاز دوباره بسازد.
سریال گاهی به این لایه نزدیک میشود، بهخصوص وقتی سکوت و تردید جای اعترافهای پرشور را میگیرد. با این حال، اندوه در اثر چنان فراگیر است که ممکن است از شدت اثرگذاریاش کاسته شود. رنج شخصیتها بارها با موسیقی و تأکیدهای عاطفی برجسته میشود، اما همیشه فرصت نمییابد در رفتار و انتخابهای آنان به تحولی پایدار تبدیل شود.
جاودانگی سونگیول نیز پرسشی اخلاقی به میان میآورد: چگونه میتوان پس از قرنها خشونت و فقدان، از انسانیت دفاع کرد؟ پاسخ سریال بیشتر در قالب کنش و فداکاری عرضه میشود تا گفتوگویی دقیق و چندوجهی؛ بنابراین مضمون حضور دارد، اما عمق آن در سراسر روایت یکدست نیست. ریتم و لغزشهای فیلمنامه کندی ریتم، از آشکارترین کاستیهای مجموعه است.
برخی قسمتها با صحنههای کشدار و تکرار عاطفی یا روایی پر میشوند؛ گویی داستان برای رسیدن به نقطهی عطف بعدی، مسیرهای فرعی بیشتری از نیاز خود طی میکند. این کندی در ابتدا مجال میدهد تا فضای جهان و زخمهای شخصیتها جا بیفتد، اما در ادامه، وقتی کشمکشها چند بار به شکل مشابه بازمیگردند، از نیروی تعلیق میکاهد.
« عشق، اندوه و مضمون جاودانگی رابطهی عاشقانهی سریال از تفاوت بنیادین دو شخصیت نیرو میگیرد. »
قوتها و کاستیها
همزمان، قواعد جهان خونآشامی و منطق بعضی رخدادها همیشه بهاندازهی کافی روشن نیست. وقتی تواناییها یا محدودیتها در موقعیتهای مختلف دگرگون به نظر میرسند، خطر دیگر به قواعدی قابل فهم وابسته نیست و بیشتر تابع نیاز همان صحنه میشود. این مسئله از باورپذیری تعارضها میکاهد. پایانبندی نیز، بیآنکه جزئیاتی از آن فاش شود، از شتابزدگی و جمعبندیهایی رنج میبرد که ممکن است برای برخی مخاطبان قانعکننده نباشند.
بخشی از زمینهچینیهای طولانی، در لحظهی نتیجهگیری به اندازهی کافی به ثمر نمیرسند. جمعبندی «The Scholar Who Walks the Night» اثری نابرابر، اما صاحب هویتی روشن است: فانتزی تاریخی خونآشامی با فضایی دیدنی، بازیهای پرکشش و آمیزهای از عشق، اندوه و دسیسههای درباری. جذابیت اصلی آن در اتمسفر چوسانِ خیالی و حضور قهرمانی است که میان هیولای درون و وجدان انسانی گرفتار مانده است.
در سوی مقابل، ریتم کند، تکرار برخی موقعیتها، ابهام در قواعد جهان داستانی و انسجام نهچندان محکم معما، مانع از آن میشوند که این ایدهی جذاب به روایتی کاملاً استوار بدل شود. این مجموعه برای تماشاگرانی مناسبتر است که از درامهای تاریخیِ آمیخته با عناصر فراطبیعی، عاشقانههای اندوهبار و فضاسازی گوتیک لذت میبرند و حاضرند در برابر زیبایی بصری و بازیهای اصلی، از برخی لغزشهای روایی چشمپوشی کنند.
اثر بیش از آنکه نمونهای بینقص از تلفیق ژانرها باشد، تجربهای خیالانگیز با لحظههای درخشان و ضعفهای محسوس است؛ اثری که شبهای چوسان را به یاد میسپارد، حتی اگر همهی رازهایش را به یک اندازه خوشساخت روایت نکند.
« همزمان، قواعد جهان خونآشامی و منطق بعضی رخدادها همیشه بهاندازهی کافی روشن نیست. »



ثبت دیدگاه