نقد و بررسی
نقد بازی کردن رو دوست دارم (I Like to Play Games) | 1995
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
یک ملودرام شهوانی با روحیهای بازیگوش «I Like to Play Games» محصول ۱۹۹۵، از آن فیلمهایی است که بیش از آنکه بر استحکام پیرنگ تکیه کند، به فضا، موقعیتهای اغراقآمیز و کشش میان دو شخصیت اصلی متکی است. مایکل، مردی که در پی رابطهای پر از بازی و تحریک است، با سوزان آشنا میشود؛ زنی که قواعد این بازی را نهتنها میپذیرد، بلکه با جسارتی بیشتر از انتظار او تغییر میدهد.
همین جابهجایی قدرت، موتور اصلی فیلم را روشن میکند: مایکل خیال میکند خواستههایش را میشناسد، اما خیلی زود درمییابد که در بازیای قدم گذاشته که کنترلش در دست او نیست. فیلم در قلمرو ملودرام شهوانی و تریلر رابطهمحور حرکت میکند؛ قلمرویی که در آن اغواگری، خطر و شوخی میتوانند در فاصلهای کوتاه کنار هم قرار بگیرند.
اثر گاهی از این آمیختگی بهره میبرد و گاهی در آن سردرگم میشود. نتیجه، فیلمی است که میتوان آن را هم بهعنوان سرگرمیای سبک و نامتعارف تماشا کرد و هم نمونهای از محدودیتهای درامهای کمهزینه و پرهیاهوی دههٔ نود دانست. حالوهوای دههٔ نود؛ جذابیت و فاصله یکی از دلایل اصلی جذابیت فیلم، حالوهوای زمانی آن است.
طراحی صحنهها، پوشش شخصیتها و شیوهٔ روایت، نشانههایی روشن از سینمای عامهپسند دههٔ نود دارند؛ دورهای که تریلرهای اغواگرانه میکوشیدند میل، خطر و رازآلودگی را در بستهای پرزرقوبرق عرضه کنند. «I Like to Play Games» نهچندان صیقلی است و نه میکوشد همهچیز را با جدیت یک درام روانشناختی پیش ببرد.
« اثر گاهی از این آمیختگی بهره میبرد و گاهی در آن سردرگم میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین ناهمواریها به آن کیفیتی نوستالژیک میدهند: گویی فیلم از دورانی آمده که جسارت موقعیتها گاهی از منطق داستان مهمتر بود. البته این جذابیت تاریخی، بهتنهایی ضعفهای اثر را برطرف نمیکند. آنچه برای برخی تماشاگران یادآور دورهای دوستداشتنی و پرزرقوبرق است، ممکن است برای دیگران کهنگی، تصنع یا حتی ناخواسته خندهدار به نظر برسد.
فیلم در مرز میان اغواگری و اغراق حرکت میکند؛ مرزی که از یک سو به آن شخصیت میدهد و از سوی دیگر، لحظاتی پدید میآورد که دشوار است آنها را کاملاً جدی گرفت. بازی قدرت و رابطهٔ نامتوازن هستهٔ دراماتیک فیلم، رابطهٔ مایکل و سوزان است؛ رابطهای که از ابتدا بر کشش، کنجکاوی و نوعی آزمودن یکدیگر بنا میشود.
مایکل در جستوجوی زنی است که با بازیهای اغواگرانه همراه شود، اما تصورش از این بازی محدودتر از آن چیزی است که سوزان پیش میکشد. او بهتدریج از جایگاه کسی که خواستهای را دنبال میکند، به موقعیتی میرسد که باید با پیامدهای انتخابهای خود روبهرو شود. این وارونگی، بهترین امکان فیلم برای ساختن تعلیق است.
بااینحال، اثر کمتر از آنچه میتوانست به معنای این رابطه بپردازد. بازی قدرت در سطح رویدادها حضور دارد، اما شخصیتها فرصت کافی برای تبدیلشدن به انسانهایی پیچیده و چندوجهی پیدا نمیکنند. انگیزههایشان بیش از آنکه کاویده شوند، برای پیشبردن موقعیت بعدی به کار گرفته میشوند. در نتیجه، رابطه گاه پرتنش و سرگرمکننده است، اما بهندرت عمق عاطفی یا روانشناختی پیدا میکند.
« البته این جذابیت تاریخی، بهتنهایی ضعفهای اثر را برطرف نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم ایدهٔ جذابی دارد، ولی معمولاً بهجای کندوکاو در آن، به سراغ بازی تازهای میرود. سوزان؛ محور جذابیت و ناپایداری سوزان مهمترین نیروی محرک فیلم است. حضور او، رابطه را از شکل سادهٔ یک دلبستگی متعارف بیرون میآورد و به آن خصلتی پیشبینیناپذیر میبخشد. او با رفتاری که هم دلربا و هم چالشبرانگیز است، مایکل را وادار میکند پیوسته جایگاه خود را بازبسنجد.
این کیفیت، شخصیت را برای تماشاگر جذاب میکند؛ زیرا هر بار که گمان میرود رابطه به قاعدهای مشخص رسیده، سوزان آن قاعده را به هم میزند. اما فیلم میان مرموزبودن و شخصیتپردازی تمایز روشنی برقرار نمیکند. سوزان اغلب از آن رو رازآلود به نظر میرسد که اطلاعات و لایههای شخصیتی کافی دربارهٔ او در اختیار تماشاگر قرار نمیگیرد، نه لزوماً به این دلیل که فیلم پیچیدگی درونیاش را با دقت ساخته است.
مایکل نیز بیشتر در مقام واکنشگر باقی میماند و کمتر به فردی تبدیل میشود که تصمیمهایش از گذشته، ترسها یا نیازهای روشن سرچشمه بگیرد. بازی لیسا بویل و کن استدمن با این همه، به رابطه گرمایی میدهد که متن همیشه قادر به تأمین آن نیست. طنز موقعیت و لبهٔ ناخواستهٔ مضحک یکی از ویژگیهای جالب فیلم، نوسان آن میان تریلر و کمدی ناخواسته است.
بازیهای نامتعارف، موقعیتهای عجیب و جدیت بیش از اندازهٔ بعضی لحظهها گاهی نتیجهای کمیک پدید میآورند؛ بهخصوص وقتی اتفاقها چنان ناگهانی یا اغراقشده پیش میروند که باورپذیری از دست میرود. این جنبه میتواند برای تماشاگرانی که از فیلمهای عامهپسند و پرزرقوبرق لذت میبرند، بخشی از تفریح باشد.
« فیلم ایدهٔ جذابی دارد، ولی معمولاً بهجای کندوکاو در آن، به سراغ بازی تازهای میرود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اثر در برخی لحظات، حتی بیآنکه آشکارا قصد شوخی داشته باشد، به سرگرمیای سرزنده و camp نزدیک میشود. در مقابل، شوخیها و موقعیتهای تکرارشونده گاهی فرسوده به نظر میرسند. فیلم بهجای آنکه هر بار شکل تازهای از تنش یا طنز بسازد، به الگوهایی آشنا بازمیگردد؛ الگوهایی که پیامدشان را میتوان زود حدس زد.
بعضی صحنهها نیز بیش از اندازه امتداد مییابند و از نیروی اولیهٔ خود فاصله میگیرند. در چنین لحظاتی، آنچه قرار است جسورانه یا تحریککننده باشد، بیشتر به تکرار بدل میشود و ریتم کلی را کند میکند. ریتم، روایت و محدودیتهای ساختاری روایت فیلم خطی و ساده است، اما سادگی آن همیشه به انسجام نمیانجامد.
بخشهایی از داستان بیشتر شبیه رشتهای از موقعیتهای پراکندهاند که با رابطهٔ مرکزی به هم وصل شدهاند، بیآنکه هرکدام بهروشنی زمینهٔ مرحلهٔ بعد را فراهم کنند. این پراکندگی موجب میشود فیلم گاه از یک تنش به تنشی دیگر بپرد، بیآنکه فرصت کافی برای پرورش هیچیک داشته باشد. طرح اصلی ظرفیت شکلدادن به یک تریلر روانشناختی جمعوجور را دارد، اما اثر بیشتر به انباشتن موقعیتها دل میبندد تا ساختن مسیری تدریجی و دقیق.
ریتم نیز از همین مسئله آسیب میبیند. صحنههای کشدار، بهویژه وقتی مضمون یا اطلاعات تازهای به رابطه نمیافزایند، انرژی روایت را پایین میآورند. بااینحال، فیلم کاملاً از حرکت نمیافتد؛ زیرا کنجکاوی دربارهٔ بازی بعدی سوزان و واکنش مایکل، نوعی کشش ابتدایی ایجاد میکند. پایانبندی، بیآنکه لازم باشد جزئیاتش آشکار شود، تا حدی حس جمعشدن و رضایت به جا میگذارد؛ هرچند این رضایت بیشتر از جنس پایانیافتن یک سرگرمی نامتعارف است تا حاصل گرهگشاییای کاملاً پرورده.
« اثر در برخی لحظات، حتی بیآنکه آشکارا قصد شوخی داشته باشد، به سرگرمیای سرزنده و camp نزدیک میشود. »
قوتها و کاستیها
مناسب چه تماشاگرانی است؟ «I Like to Play Games» بیش از همه برای تماشاگرانی مناسب است که از ملودرامهای شهوانی و تریلرهای کمهزینهٔ دههٔ نود، با اغراقها و ناهماهنگیهایشان، لذت میبرند. اگر انتظار فیلمی با روانشناسی دقیق، شخصیتهایی چندلایه و پیرنگی بینقص وجود داشته باشد، اثر احتمالاً ناامیدکننده خواهد بود.
اما اگر جذابیت اصلی در فضای قدیمی، موقعیتهای عجیب، کشمکش میان دو شخصیت و لحظاتی باشد که مرز میان جدیت و خنده را مخدوش میکنند، فیلم میتواند سرگرمیای قابلقبول فراهم آورد. جمعبندی «I Like to Play Games» فیلمی منسجم و عمیق نیست، اما بیجاذبه هم نیست. ارزش آن بیش از هر چیز در حالوهوای خاص دههٔ نود، بازیهای اغواگرانه و رابطهای نهچندان متعارف میان مایکل و سوزان نهفته است.
ضعف داستانپردازی، شخصیتپردازی کمعمق و صحنههای طولانی، مانع از آن میشوند که اثر به تریلری واقعاً پرتنش یا درامی ماندگار بدل شود. در عوض، فیلم هویتی نامنظم اما سرگرمکننده پیدا میکند: گاهی کشدار، گاهی مضحک و گاهی بهطرزی ساده و صمیمی لذتبخش. تماشای آن بیش از آنکه تجربهٔ یک قصهٔ محکم باشد، بازگشت به نوعی سینمای عامهپسند و پرزرقوبرق است؛ سینمایی که کاستیهایش را پنهان نمیکند و همین آشفتگی، بخشی از جذابیتش میشود.
« جمعبندی «I Like to Play Games» فیلمی منسجم و عمیق نیست، اما بیجاذبه هم نیست. »



ثبت دیدگاه