نقد و بررسی
نقد قلهای به رنگ خون (Crimson Peak) | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به خانهای که زخم دارد «Crimson Peak» ساختهٔ Guillermo del Toro، پیش از آنکه فیلمی دربارهٔ ارواح باشد، قصهای دربارهٔ گذشتهای است که نمیپذیرد به گذشته تبدیل شود. فیلم از همان آغاز خانه را نه پسزمینهای خنثی، بلکه موجودی زنده و حافظهمند معرفی میکند؛ مکانی که دیوارهایش رازها را در خود نگه میدارند و فضای آن، پیش از هر رخداد فراطبیعی، نوعی تهدید خاموش میآفریند.
در این جهان، خاطره فقط در ذهن شخصیتها باقی نمیماند: در معماری، اشیا، لکهها و صداهای خانه نیز رسوب میکند. قهرمان داستان، Edith Cushing، نویسندهای جوان است که میان گذشتهٔ خانوادگی، عشق و کشش به مردی مرموز قرار میگیرد. ورود او به عمارتی دورافتاده، فیلم را از فضای اجتماعی آشناتر به قلمرو گوتیک میبرد؛ قلمرویی که در آن هر پنجره، راهرو و درِ بسته میتواند نشانهای باشد.
این جابهجایی، هم آغاز ماجرای رازآلود فیلم است و هم گذر Edith به جهانی که ظاهرش باشکوه، اما درونش پوسیده و ناآرام است. گوتیک بهمثابه زبان تصویر مهمترین دستاورد فیلم را باید در ساختن جهان بصری آن جستوجو کرد. عمارت، با سقفهای بلند، راهروهای تاریک و شکافهایی که سرما و باران از آنها به درون میخزند، صرفاً محل وقوع داستان نیست؛ استعارهای دیداری از خاندان و گذشتهای است که از درون فرومیپاشد.
خانه همزمان عظمت و فرسودگی را در خود دارد: شکوهی که دیگر توان پنهانکردن پوسیدگی را ندارد. del Toro در طراحی فضا به تضادهای رنگی و بافتی توجهی چشمگیر نشان میدهد. سرخیِ خاک، خون و پارچه در برابر سفیدیِ برف و تیرگیِ چوب، کیفیتی تقریباً افسانهای به قابها میبخشد. رنگها فقط زیبا نیستند؛ به تماشاگر میگویند این جهان از مرز واقعگرایی روزمره عبور کرده و به قلمرو کابوس و نماد نزدیک شده است.
« در این جهان، خاطره فقط در ذهن شخصیتها باقی نمیماند: در معماری، اشیا، لکهها و صداهای خانه نیز رسوب میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
حتی حرکت دوربین در فضاهای داخلی، با تأکید بر عمق و تقارن، حس محصورشدن شخصیتها را تقویت میکند. خانه، حافظه و گذشته در بسیاری از داستانهای عمارت تسخیرشده، ترس از این پرسش پدید میآید که آیا نیرویی فراطبیعی واقعاً در خانه حضور دارد یا نه. «Crimson Peak» این انتظار را بهکلی کنار نمیگذارد، اما علاقهاش تنها به ظهور ارواح محدود نیست.
فیلم خانه را همچون آرشیوی از رنج و سکوت میبیند؛ جایی که اشیا و معماری، ناخواسته حقیقتهایی را آشکار میکنند که شخصیتها میکوشند پنهان نگه دارند. این نگاه به خانه، وجه استعاری فیلم را پررنگ میکند. بنای عظیم داستان، همچون خانوادهای است که ظاهر منسجمش بهتدریج ترک برداشته؛ هر اتاق و راهرو بخشی از نظمی را نشان میدهد که دیگر قابل اعتماد نیست.
در این میان، عنوان فیلم نیز حالتی دوگانه پیدا میکند: هم نامی جغرافیایی و هم نشانهای از پیوند خون، زمین و خاطره. این نمادپردازی گاه مستقیم و آشکار است، اما با جهان اغراقشده و نمایشی فیلم تناسب دارد. چهرهها و بازیها Mia Wasikowska در نقش Edith حضوری سنجیده و درونگرا دارد. او شخصیتی را میقدّم میکند که کنجکاوی و استقلالش با ترسهای طبیعیاش در تعارض است؛ نه قهرمانی بیهراس، بلکه زنی که میکوشد آنچه را میبیند و تجربه میکند بفهمد.
بازی او به فیلم تعادلی انسانی میدهد و مانع میشود فضای پرزرقوبرق اثر کاملاً شخصیتها را ببلعد. Jessica Chastain در نقش Lucille Sharpe از برجستهترین عناصر بازیگری فیلم است. حضورش آمیخته به انضباط، سردی و اندوهی مهارشده است؛ از آن جنس بازیهایی که با حرکتهای کوچک و نگاههای حسابشده، تنش میسازند.
« حتی حرکت دوربین در فضاهای داخلی، با تأکید بر عمق و تقارن، حس محصورشدن شخصیتها را تقویت میکند. »
شخصیتها و اجرا
Lucille در هر صحنهای که حضور دارد، نوعی فشار روانی وارد میکند و به عمارت، چهرهای انسانی و نگرانکننده میبخشد. Tom Hiddleston نیز در نقش Thomas Sharpe جذابیتی آرام و مبهم دارد. او شخصیت را با لحنی نرم و رفتاری کنترلشده پیش میبرد؛ کیفیتی که با حالوهوای عاشقانه و رازآلود فیلم سازگار است.
در کنار این سه، Charlie Hunnam حضوری آشناتر و زمینیتر عرضه میکند و چون پیوند داستان با جهان بیرون را حفظ میکند، نقش او در ساختن تعادل روایی مفید است. عشق، ترس و نوعی ملودرام تاریک فیلم را نباید صرفاً در قالب یک داستان ترسناک متعارف سنجید. «Crimson Peak» بیش از آنکه بر تعقیبوگریز یا غافلگیریهای پیاپی تکیه کند، به سنت رمانس گوتیک نزدیک است؛ جایی که عشق و تهدید، جذابیت و خطر، و زیبایی و زوال در کنار هم قرار میگیرند.
رابطههای عاطفی فیلم نیز از همین منطق پیروی میکنند: احساسات در فضایی امن و روزمره شکل نمیگیرند، بلکه در سایهٔ راز و نابرابری قدرت قرار دارند. به همین دلیل، فیلم در بخشهایی حالتی ملودراماتیک پیدا میکند. عواطف پررنگاند، نمادها بزرگ و فضای صحنهها نمایشی است. این انتخاب برای تماشاگرانی که از قصهگویی موجز و واقعگرایانه انتظار دارند ممکن است اغراقآمیز به نظر برسد؛ اما برای کسانی که با افسانههای تاریک، عشقهای محکوم و خانههای رازآلود ارتباط میگیرند، همین خصلت بخشی از لذت اثر است.
فیلم از پنهانکردن ماهیت پرزرقوبرق خود ابایی ندارد و بهجای طبیعینمایی، بر شکوه تئاتری و تصویرسازی تأکید میکند. لباس و دکور؛ جزئیاتِ سازندهٔ جهان طراحی لباسها و صحنهآرایی فقط تزئینات چشمنواز نیستند؛ آنها در تعریف شخصیتها و موقعیت اجتماعیشان سهم دارند. لباسهای Edith با رنگها و فرمهایشان میان معصومیت، بلوغ و اقتدار شخصی حرکت میکنند، در حالی که ظاهر Lucille با وقار سخت و کنترلشدهاش همخوان است.
« Tom Hiddleston نیز در نقش Thomas Sharpe جذابیتی آرام و مبهم دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
پارچهها و جزئیات پوشش، بهویژه در قابهای پرنور و شمعافروز، به فیلم کیفیتی ملموس و خیالانگیز میبخشند. دکور عمارت نیز با وسواس ساخته شده است. هر فضا حامل جزئیاتی است که تماشاگر را به مکث و نگاه دوباره دعوت میکند؛ از نقشونگارها تا اشیای کهنه و نشانههای فرسودگی. همین غنا گاهی از روایت پیشی میگیرد: ممکن است تماشاگر بیش از آنکه درگیر تحول داستان شود، مجذوب سطح تصویر و معماری باقی بماند.
بااینحال، در فیلمی که جهانش تا این اندازه بر خاطره و فضا استوار است، این تمرکز بصری کاملاً بجاست. تولید فیلم نیز بر ساختن عمارت و فضای آن در مجموعههای استودیویی تکیه داشت؛ تصمیمی که امکان کنترل دقیق قابها را فراهم کرده است. ریتم و پیشبینیپذیری ضعف اصلی فیلم در ساختار روایی آن آشکار میشود.
نشانههایی که برای شکلدادن به رازها به کار میروند، گاه آنقدر زود و واضح کنار هم قرار میگیرند که مخاطب پیش از شخصیتها به مسیر کلی داستان پی میبرد. رازآلودگی فیلم بیشتر از جنس انتظار و تماشای پیامدهاست تا حل معمایی پیچیده؛ بنابراین اگر کشف تدریجی و چرخشهای غافلگیرکننده برای بیننده اهمیت زیادی داشته باشد، روایت ممکن است قابلپیشبینی جلوه کند.
ریتم نیز در میانهٔ فیلم افت میکند. تأکید بر تکرار موقعیتهای مشابه و گردش در فضاهای عمارت، هرچند به ساختن حس محصورشدن کمک میکند، گاهی کشدار میشود. فیلم به تصویرهایش فرصت مکث میدهد، اما همیشه این مکث به افزایش تعلیق یا ژرفای شخصیتها نمیانجامد. در نتیجه، تماشاگرانی که برای پیشروی سریع قصه به تماشای اثر نشستهاند ممکن است از کندی آن خسته شوند.
« پارچهها و جزئیات پوشش، بهویژه در قابهای پرنور و شمعافروز، به فیلم کیفیتی ملموس و خیالانگیز میبخشند. »
قوتها و کاستیها
این همان نقطهای است که سبک بصری فیلم، با همهٔ قدرتش، هم امتیاز آن است و هم عاملی برای سنگینشدن روایت. جمعبندی «Crimson Peak» اثری است که بیش از هر چیز با فضا، رنگ، معماری و حضور بازیگرانش در خاطر میماند. Guillermo del Toro بهجای ساختن فیلمی متکی بر ترسهای ناگهانی، جهانی گوتیک و پرجزئیات میآفریند که در آن خانه، گذشته و احساسات شخصیتها به یکدیگر گره خوردهاند.
Jessica Chastain حضوری بهیادماندنی دارد و Tom Hiddleston و Mia Wasikowska نیز به جهان داستان کیفیتی عاطفی و رازآلود میبخشند. در برابر این قوتها، قصه گاه آشکار و قابلحدس پیش میرود و ریتمش از نفس میافتد. بااینحال، اگر تماشاگر از ملودرام گوتیک، دکور چشمگیر و قابهایی که میتوان در آنها مکث کرد لذت ببرد، فیلم تجربهای دیداری و احساسی فراهم میکند.
این اثری نیست که همه را با پیچیدگی روایتش غافلگیر کند؛ بیشتر دعوتی است به ورود در عمارتی زیبا و اندوهبار، جایی که خودِ فضا گاه از ماجرایی که در آن رخ میدهد ماندگارتر میشود.
« این همان نقطهای است که سبک بصری فیلم، با همهٔ قدرتش، هم امتیاز آن است و هم عاملی برای سنگینشدن روایت. »



ثبت دیدگاه