نقد و بررسی
نقد آموزش برتر (Higher Learning) | 1995
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
دانشگاه؛ میدانِ برخورد جهانها فیلم «آموزش عالی» ساختهٔ جان سینگلتون، دانشگاه را نه پناهگاهی آرام برای رشد فکری، بلکه فضایی میبیند که تضادهای جامعه در آن فشرده و آشکار میشوند. قصه در دانشگاه خیالی کلمبوس شکل میگیرد؛ جایی که دانشجویان تازهوارد با آزادی، مسئولیت و فشارهای زندگی مستقل روبهرو میشوند.
مالک، ورزشکاری بااستعداد که بورسیهٔ دوومیدانی او را به دانشگاه آورده، با دشواریهای درسی دستوپنجه نرم میکند. در سوی دیگر، کریستن و رمی نیز هر یک با تردیدها و آسیبپذیریهای خود وارد این محیط میشوند. فیلم از مسیرهای متفاوت آنان برای طرح پرسشی مشترک بهره میگیرد: دانشگاه واقعاً چه چیزی به دانشجو میآموزد، و چه کسی تعیین میکند که او در آنجا جایی داشته باشد؟
جان سینگلتون نویسندگی و کارگردانی اثر را بر عهده داشته است. روایت چندمسیره؛ وسعت و آشفتگی ساختار چندمسیرهٔ فیلم از مهمترین امتیازهای آن است. داستان به یک قهرمان و یک مسئله محدود نمیماند؛ روابط، انتخابها و دگرگونیهای شخصیتهای گوناگون کنار هم قرار میگیرند تا تصویر گستردهتری از زندگی دانشگاهی بسازند.
« مالک، ورزشکاری بااستعداد که بورسیهٔ دوومیدانی او را به دانشگاه آورده، با دشواریهای درسی دستوپنجه نرم میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این شیوه به تماشاگر امکان میدهد ببیند یک محیط واحد چگونه برای افراد مختلف تجربههایی کاملاً متفاوت رقم میزند. دوستی نیز در این میان فقط مایهٔ صمیمیت نیست: میتواند آدمی را با باورهایی روبهرو کند که پیشتر نادیده گرفته یا سادهانگارانه از کنارشان گذشته است. اما همان گستردگی که به فیلم دامنه میدهد، گاهی آن را از انسجام دور میکند.
«آموزش عالی» همزمان چندین موضوع حساس و چندین مسیر شخصیتی را پیش میبرد و در بعضی لحظهها فرصت کافی برای پرداخت هیچکدام نمییابد. بعضی خطوط داستانی بیشتر حکم نشانهای از یک مسئلهٔ اجتماعی را پیدا میکنند تا تجربهای کامل و مستقل. نتیجه، روایتی است که در بخشهایی پرتحرک و در بخشهایی پراکنده به نظر میرسد؛ انگار فیلم گاه به جای انتخاب یک مسیر و تعمیق آن، میخواهد همهٔ مسیرها را همزمان دنبال کند.
هویت، سیاست و مسئولیت محور فکری فیلم، شکلگیری هویت در فضایی آکنده از فشار و دستهبندی است. مالک در آغاز گمان میکند استعداد ورزشیاش راه تحصیل را برایش هموار میکند، اما تجربهٔ دانشگاه او را ناچار میسازد دربارهٔ رابطهاش با آموزش، آینده و انتظارات دیگران بازاندیشی کند. آشنایی او با فاج نیز زمینهٔ گفتوگوهایی را فراهم میآورد که باورهایش دربارهٔ نژاد و سیاست را به چالش میکشند.
« اما همان گستردگی که به فیلم دامنه میدهد، گاهی آن را از انسجام دور میکند. »
شخصیتها و اجرا
این رابطه قرار نیست پاسخهای ساده در اختیار شخصیتها بگذارد؛ دستکم در بهترین لحظههای فیلم، رفاقت به محرکی برای پرسشگری بدل میشود. با این حال، سینگلتون گاه به شخصیتها مجال نمیدهد که ایدههایشان بهتدریج از دل کنش و تجربه آشکار شود. برخی گفتوگوها بیش از آنکه مکالمهای طبیعی میان دو انسان باشند، حامل مستقیم موضع و پیام فیلماند.
این صراحت گاهی نیروی اثر را افزایش میدهد، اما گاهی نیز احساس موعظه پدید میآورد. فیلم بر اهمیت شنیدن تجربههای متفاوت تأکید میکند، ولی در لحظههایی چنان مشتاق رساندن پیام خود است که پیچیدگی اختلافها را به جملههایی روشن و قطعی فرو میکاهد. بازیها و نیروی شخصیتها بازیها از اصلیترین دلایل زنده ماندن فیلماند.
عمر اپس در نقش مالک، انرژی و اعتمادبهنفس اولیهٔ شخصیت را باورپذیر میسازد و در ادامه نیز کشمکش او را بدون تبدیل کردنش به چهرهای یکبعدی پیش میبرد. مایکل راپاپورت در نقش رمی، انزوای اجتماعی و نیاز او به تعلق را با حضوری ناآرام نشان میدهد؛ حضوری که در بخشهایی از فیلم بیش از گفتار، از رفتار و حالت چهره نیرو میگیرد.
« با این حال، سینگلتون گاه به شخصیتها مجال نمیدهد که ایدههایشان بهتدریج از دل کنش و تجربه آشکار شود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
کریستی سوانسون نیز به شخصیت کریستن لطافت و تردیدی میبخشد که با تجربهٔ تازهٔ دانشگاهیاش تناسب دارد. آیس کیوب در نقش فاج حضوری کاریزماتیک دارد و لورنس فیشبرن، در مقام استاد موریس فیپس، نیرویی سنجیدهتر به فضای فکری فیلم میافزاید. ترکیب چهرههای جوان با بازیگران باتجربه، به دانشگاهِ فیلم حس جمعی میدهد؛ انگار هر شخصیت، با هر میزان حضور، بخشی از یک محیط زنده است.
البته چند نقش و موقعیت به الگوهای آشنا نزدیک میشوند: شخصیتها گاهی بیش از اندازه نمایندهٔ یک موضع یا گروه اجتماعیاند. بازیگران میکوشند به آنان فردیت بدهند، اما فیلمنامه همیشه به اندازهٔ کافی از کلیشه فاصله نمیگیرد. کارگردانی و فضای دههٔ نود سینگلتون در این اثر به سراغ موقعیتی میرود که امکان گردآوردن تضادهای متعدد را در فضایی محدود فراهم میکند.
محوطهٔ دانشگاه، خوابگاهها و گردهماییهای دانشجویی تنها پسزمینه نیستند؛ فضاهاییاند که شخصیتها در آنها دیده میشوند، قضاوت میکنند و به گروههای گوناگون نزدیک یا از آنها دور میشوند. فیلم همچنین نشانههای فرهنگی دههٔ نود را با خود دارد: از حالوهوای جوانانهٔ بازیها تا موسیقی و سبک تصویریای که به جهان همان دوره تعلق دارند.
« کریستی سوانسون نیز به شخصیت کریستن لطافت و تردیدی میبخشد که با تجربهٔ تازهٔ دانشگاهیاش تناسب دارد. »
قوتها و کاستیها
این ویژگی برای تماشاگر امروز ممکن است نوستالژیک باشد، اما مهمتر آن است که فیلم را در زمانهٔ خودش ریشهدار میکند. کارگردانی در لحظههای پرتنش مؤثرتر از بخشهایی است که فیلم میخواهد ایدههای خود را توضیح دهد. هرچه تعارضها از بحث نظری به برخورد و کنش نزدیکتر میشوند، ریتم جان میگیرد و فضای دانشگاه تهدیدآمیزتر و ملموستر به نظر میرسد.
بخشهای پایانی نیز تنش را به اوج میرسانند، بیآنکه لازم باشد جزئیات سرانجام داستان آشکار شود. در مقابل، بعضی فصلهای میانی کش میآیند و گذر میان خردهروایتها همیشه نرم نیست. گاهی تدوین به جای ایجاد پیوند، بیشتر یادآور این است که فیلم در حال جابهجایی میان موضوعهای متعدد است. فیلمی از زمان خود و فراتر از آن «آموزش عالی» محصول سال ۱۹۹۵ است، اما بخش مهمی از پرسشهایش هنوز قابلفهم و زندهاند: نژادپرستی در نهادهای آموزشی، بیاعتمادی میان گروههای اجتماعی، آسیبپذیری جوانان در برابر گروههای افراطی، فشار بر دانشجویان ورزشکار و معنای واقعی آموزش عالی.
استمرار این موضوعها به فیلم نیرویی پیشبینانه میدهد، بیآنکه لازم باشد آن را اثری بینقص یا پیشگویانه بدانیم. اهمیتش بیشتر در این است که دانشگاه را فضایی بیطرف نشان نمیدهد؛ نهادی که ادعای آموزش دارد، اما در عمل ناگزیر با مناسبات قدرت و تجربههای نابرابر روبهروست. در عین حال، همین تراکم موضوعی گاهی مانع از آن میشود که هر پرسش به اندازهٔ ظرفیتش بسط یابد.
« کارگردانی در لحظههای پرتنش مؤثرتر از بخشهایی است که فیلم میخواهد ایدههای خود را توضیح دهد. »
جمعبندی
بعضی داستانها نیمهتمام یا کمعمق میمانند و برخی موقعیتها بیش از آنکه از شخصیتها زاده شوند، برای پیشبرد استدلال فیلم طراحی شدهاند. بنابراین اثر نه تصویری کاملاً متوازن از همهٔ تجربههای دانشگاهی، بلکه بیانیهای دراماتیک و پرانرژی دربارهٔ بحرانهای آن فضاست؛ بیانیهای که لحظههایی تأثیرگذار دارد، اما همیشه در ظرافت روایی یکدست نیست.
جمعبندی «آموزش عالی» فیلمی نابرابر اما بلندپرواز است؛ اثری که میخواهد هم قصهٔ جوانانی در آستانهٔ بزرگسالی باشد و هم تصویری از جامعهای که اختلافهایش به فضای دانشگاه راه یافتهاند. بازیهای پرشور، رابطههای دیدنی و تنش فزایندهٔ داستان به آن جان میبخشند. در برابر، تعدد موضوعها، بعضی شخصیتپردازیهای کلیشهای و پیامهای گاه بیش از حد مستقیم، از انسجام و ظرافت آن میکاهند.
با این همه، فیلم در طرح پرسشهای دشوارش جسور است و از تماشاگر میخواهد آموزش را تنها به کلاس و نمره فرو نکاهد: یادگیری، در جهان این اثر، یعنی روبهروشدن با آدمهایی که تجربهشان جهانبینی ما را به لرزه میاندازد.
« بازیهای پرشور، رابطههای دیدنی و تنش فزایندهٔ داستان به آن جان میبخشند. »



ثبت دیدگاه